• ربات کراودفاندینگ دات‌آی‌آر
  • 30 می 20
  • ربات


پاییز من سلام ، دلم را ندیده ای؟ نزدیک تر بیا!!! تو چرا رنگ پریده ای؟! انگار مثل من رکب از عشق خورده ای ...

Media Removed

پاییز من سلام ، دلم را ندیده ای؟ نزدیک تر بیا!!! تو چرا رنگ پریده ای؟! انگار مثل من رکب از عشق خورده ای یا زعفران به صورت نازت کشیده ای؟ اینجا بشین و تکیه بده بر سکوت من توخسته ای و تازه از این در رسیده ای بگذار تا حکایت دل را بیان کنم شاید شبیه قصه ی ما را شنیده ای روزی مسافری که قطارش ترانه بود آمد … پاییز من سلام ، دلم را ندیده ای؟
نزدیک تر بیا!!! تو چرا رنگ پریده ای؟! انگار مثل من رکب از عشق خورده ای
یا زعفران به صورت نازت کشیده ای؟

اینجا بشین و تکیه بده بر سکوت من
توخسته ای و تازه از این در رسیده ای
بگذار تا حکایت دل را بیان کنم
شاید شبیه قصه ی ما را شنیده ای

روزی مسافری که قطارش ترانه بود
آمد سوار قافیه های سپیده ای

چشمش عجیب وسوسه ی کودکانه داشت
مانند تیله ای که از عابر خریده ای
در دست گرم او تب پروانه مانده بود
در پیله ای که از نخ آتش تنیده ای
یک جرعه شعرخواست که دل را صفا دهد
از استکان لب زده دادم چکیده ای
با خنده گفت: دختر باران! تو محشری
این گونه های سرخ ز باغ که چیده ای؟
تا انتهای کوچه نگاهی غریب داشت
من ماندم و تبسم بر غم تکیده ای

من سالهای سال دلم را ندیده ام
پاییز جان بگو تو دلم را ندیده ای؟! #پروین_نوروزی

Read more

Loading…

*چوپان* مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید چه کسی بر مرده های ...

Media Removed

*چوپان* مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند. چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم. مرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان! چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت نمازش تمام … *چوپان*

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید
چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند.
چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم.

مرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت نمازش تمام شد!
مرد که تعجب کرده بود گفت این چه نمازی بود.
چوپان گفت بهتر از این بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟
پدرش گفت هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی *به نام خدای آن چوپان …*
*گاهی دعای یک دل صاف، از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست…* هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمی کند
رودخانه ها آب خود را مصرف نمی کنند
درختان میوه خود را نمی خورند
خورشید گرمای خود را استفاده نمی کند
گل، عطرش را برای خود گسترش نمی دهد *زندگی یعنی در خدمت دیگران* پس اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را میدانی سکوت نکن
*معجزه زندگی دیگران که باشی* *بی شک کسی معجزه زندگی تو خواهد بود.* #سجاد_رحیمی

Read more ۳۸/۶۰ نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر ...

Media Removed

۳۸/۶۰ نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر می‌گیرند. آدم‌ها در عرض چند روز فراموشت می‌کنند و عکس‌های جدیدی می‌گیرند که در فیس‌بوکشان پُست کنند و پیام‌هایت را دیگر نمی‌خوانند. راهشان را می‌گیرند و می‌روند و تو را پس می‌زنند چون بیشتر از حد … ۳۸/۶۰
نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر می‌گیرند. آدم‌ها در عرض چند روز فراموشت می‌کنند و عکس‌های جدیدی می‌گیرند که در فیس‌بوکشان پُست کنند و پیام‌هایت را دیگر نمی‌خوانند. راهشان را می‌گیرند و می‌روند و تو را پس می‌زنند چون بیشتر از حد خودت، اشتباه کرده‌ای. شاید عادلانه باشد. من که هستم که بخواهم قضاوت کنم؟ ‌‌‌
‌‌‌‌
#رادیو_سکوت
#آلیس_آزمن
ترجمه‌ی #ثمین_نبی_پور
#نشر_نون
‌‌
داستان کتاب در مورد دختری به اسم فرانسیسه. دختری در سال‌های آخر دبیرستان که تنها هدفش قبولی تو دانشگاه کمبریجه، دختری فوق‌العاده باهوش و درسخوان. تنها تصویری که دوستاش از فرانسیس دارن، فرانسیسِ مدرسه‌ایه: دختری خرخوان و حوصله‌سربر و کم‌حرف. اما این دختر شخصیتی رنگی‌تر از این حرف‌ها داره.
فرانسیس عاشق یک پادکست اینترنتی تو یوتیوب هست، یک روز متوجه میشه سازنده این پادکست پسریه که اونو دورادور میشناسه. به واسطه این پادکست، دوستی عمیقی بین فرانسیس و آلد شکل میگیره. داستان حول این دوستی و اتفاقات مربوط به این پادکست شکل میگیره… ‌‌
‌‌‌
کتاب در واقع کاملا تینیجریه. به مسائل نوجوانان خیلی خوب پرداخته، به تاثیر اینترنت تو زندگی نوجوان‌ها، روابط بین نوجوان‌ها و والدینشون، دوستی‌ها، گرایش‌های جنسی‌شون (که البته از تیغ سانسور در امون نمونده بود)، مسائل تحصیلی و دانشگاه رفتن. شاید اگه وقتی نوجوان بودم اینو میخوندم خیلی بیشتر دوسش داشتم
کتابِ روونیه و ترجمه‌ی خیلی خوبی داره، به نوجوان‌ها خصوصا اونا که با غولی به نام کنکور دست و پنجه نرم میکنن توصیه‌اش میکنم. ‌‌
امتیازم: ۳ از ۵
‌‌
#radiosilence by #aliceoseman

Read more . فارست: نمی دونم حق با مامان بود یا ستوان دن. من نمی دونم که هر کدوم ما سرنوشتی داریم یا بطور تصادفی روی ...

Media Removed

. فارست: نمی دونم حق با مامان بود یا ستوان دن. من نمی دونم که هر کدوم ما سرنوشتی داریم یا بطور تصادفی روی یک نسیم شناوریم. ولی به نظر من هر دوتا درستن. شاید هر دو تا همزمان دارن اتفاق می افتن. Forrest Gump| فارست گامپ ۱۹۹۴| . به بیست سال پیش فکر میکنم و سالهای سختی که از همان سن شروع شد. از همان حدود نه … . فارست: نمی دونم حق با مامان بود یا ستوان دن. من نمی دونم که هر کدوم ما سرنوشتی داریم یا بطور تصادفی روی یک نسیم شناوریم. ولی به نظر من هر دوتا درستن. شاید هر دو تا همزمان دارن اتفاق می افتن.

Forrest Gump| فارست گامپ ۱۹۹۴| .

به بیست سال پیش فکر میکنم و سالهای سختی که از همان سن شروع شد. از همان حدود نه سالگی.
سالهای سخِت اضطراب و انتظار. سالهای سختِ درد و اندوه. به تمام مسیری که آمده‌ام نگاه میکنم، تمام مسیر تا به امروز، به عبورم نگاه میکنم. عبور از دردها و اضطراب‌ها. چه عبور پرماجرایی. چقدر تقلا کردم تغییر دهم و دردها را قبول نکنم. و بعد جایی تصمیم گرفتم اعتماد کنم به زندگی و اجازه دهم کارش را انجام دهد و بیشتر نگاهش کنم و ببینم هر اتفاق برای من چه کشفی دارد. از جایی در مسیر زندگی‌ام تصمیم گرفتم تمام اتفاق ها را فرصتی برای پیدا کردنِ بخش‌های گمشده‌ی درونم بدانم. از همان روز آدمها همه آیینه‌هایی برای دیدنِ ضعف‌هایم شدند نه دشمنانی به قصد تخریب. از همان زمان رابطه‌ها و از دست دادن‌ها و پذیرشِ دردها همچون فانوس‌هایی کوچک شدند که مسیرِ پیدا کردنِ درونم را روشن تر کردند.
این یک تصمیم شخصی بود و البته یک دیدگاه شخصی نسبت به دنیا و اتفاقات و دردهایش.
زندگی هیچگاه آسان بر من نگذشت. و همچنان هم آسان نمیگذرد و من فکر میکنم زندگی بر هیچ‌کس آسان نمیگیرد. در نهایت هر شخص با دردهایی مواجه میشود که برای خودش بسیار عمیق اند. و من تصمیم گرفتم خودم معنای دردهایم را بیابم! در زندگیِ من، دردها، روشن کننده‌ی راهی شدند که منتهی شد به پیدا کردنِ درونم! دردها، آموزگارانی شدند که صبر و پذیرشِ ناپایداری را به من آموختند. دردها به من یاد دادند که چطور تنها باشم و بزرگ شوم. انقدر بزرگ که بتوانم دوام بیاورم که آدمها را مقصر ندانم. غر نزنم و درمانده نشوم و مسئولیت خودم را قبول کنم و در هر شرایطی رشد و کشف و جلو رفتن را متوقف نکنم.
سالها بعد از نه سالگی، دیگر خبری از آن کسی که مدام دعا میکرد نجات دهنده‌ای از راه برسد و اتفاق ها را تغییر دهد، نبود! سالها بعد من درد داشتم، درست شبیه به کودکی‌ام، اما دیگر منتظر و درمانده نبودم.
دردها کم نشد اما آگاهی به آن معنا داد و تحملش را آسان‌تر کرد.
روزها و سالها گذشت.
هیچ تحویلِ سالی گذشته را تغییر نداد. هیچ سالِ نویی، اندوه را کم نکرد اما اتفاق دیگری افتاد. با هر تحویل سال بیشتر به زندگی اعتماد کردم و هر سال بیشتر سکوت کردم و بیشتر درونم را پیدا کردم. هر سالِ نو بیشتر مسیرم را فهمیدم و بیشتر به ناپایداریِ دنیا دل دادم.

Read more * #نگاه_امروز * . . . . . . لیوناردِشهیار ؛ کوهن به روایتِ شهیار قنبری. بی‌ شک، ترجمه ی ترانه‌ها ...

Media Removed

* #نگاه_امروز * . . . . . . لیوناردِشهیار ؛ کوهن به روایتِ شهیار قنبری. بی‌ شک، ترجمه ی ترانه‌ها و شعر‌هایش هست، به اضافه ی حرف‌ها ، گفت و گوها و خلاصه، دیدگاهِ من در باره ی او… . . خانم‌ها و آقایان لیونارد کوهن به روایت #شهیارقنبری : . . _ هَدیه تو می‌گویی که سکوت به آرامش نزدیک‌تر است … * #نگاه_امروز * .
.
.
.
.
.

لیوناردِشهیار ؛ کوهن به روایتِ شهیار قنبری. بی‌ شک، ترجمه ی ترانه‌ها و شعر‌هایش هست، به اضافه ی حرف‌ها ، گفت و گوها و خلاصه، دیدگاهِ من در باره ی او…
.
.
خانم‌ها و آقایان
لیونارد کوهن به روایت #شهیارقنبری : .
.

_ هَدیه
تو می‌گویی که سکوت به آرامش نزدیک‌تر است تا به شعر
اما اگر سکوت را چونان هدیه‌ای به تو پیشکش کُنم
چرا که سکوت را می‌شناسم
تو خواهی گفت که این سکوت نیست
و شعر دیگری‌است
و هدیه‌ام را پس می‌فرستی ….
.
.
. .
#لیوناردشهیار
#لیوناردکوهن
#ترجمه و روایت از #شهیارقنبری
۱۲۸ صفحه
جلدشومیز + ۲۴ صفحه عکس گلاسه
#چاپ_دوم
#نشرنگاه #negahpub
#موسسه_انتشارات_نگاه @shahyarghanbari .
.
____________________________________________________
.
.

دوستان و یاران همیشه همراه‌ ، طرح تابستانه‌ی فروش کتاب‌های #موسسه_انتشارات_نگاه مورد اقبال شما قرار گرفت و به خواسته‌ی شما تا تاریخ ۳۰شهریور ۱۳۹۷ تمدید گردید.
بدیهی‌ست این مهلت تمدید نمی‌شود ،
پس تا تاریخ ذکر شده به سایت انتشارات مراجعه کرده و سفارشات خود را ثبت نمایند.
.
کافیست در قسمت کوپن تخفیف کلمه‌ی (( tabestane )) را وارد کنید … .
.

لینک سایت بالای همین صفحه موجود است … .
.
.
.
 www.negahpub.com .
.
.
.
پ‌ن : دوستان علاقمند خود را مطلع فرمایید .
.
.
.

Read more در سرزمین من! هر چیزی بهانه‌ایست برای نبودن و نداشتن ... زلزله می‌آید ملتی بدبخت بدبخت‌تر می‌شوند... ...

Media Removed

در سرزمین من! هر چیزی بهانه‌ایست برای نبودن و نداشتن … زلزله می‌آید ملتی بدبخت بدبخت‌تر می‌شوند… سیل می‌آید خانه‌های کاغذی ِ بچه‌های کار را مچاله می‌کند….. فقر و فلاکت بهانه نمی‌خواهد… در سرزمین من ! قفل بر لبانت می‌زنند و زنجیر بر پاهایت … سکوت می‌کنی و جنایات را می‌بینی … در سرزمین من!
هر چیزی بهانه‌ایست
برای نبودن و
نداشتن … زلزله می‌آید
ملتی بدبخت
بدبخت‌تر می‌شوند… سیل می‌آید
خانه‌های کاغذی ِ
بچه‌های کار را
مچاله می‌کند….. فقر و فلاکت
بهانه نمی‌خواهد… در سرزمین من !
قفل بر لبانت می‌زنند
و زنجیر بر پاهایت …
سکوت می‌کنی
و جنایات را می‌بینی … دَم برآوری
نفست را می‌بُرند …
آهی بکشی
خانه‌ات را ویران می‌کنند… سکوت می‌کنی
سکوتی پر از
فریاد ….. .
#کتایون_خزعلی
#اعتیاد_کارتن_خوابی_فقر
برای من، ماجرای مردی را تعریف کردند
که دوستش به زندان افتاده بود
او شبها کف اتاق می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد
که دوست زندانی اش از آن محروم است چه کسی…
چه کسی برای ما روی زمین خواهد خوابید؟

#آلبر_کامو
#چه_کسی_برای_مردم_این_سرزمین_بر_زمین_خواهد_خفت
#ظلم_دیری_نپاید
عکس از کودکانی که در زباله ها و در میان کارتن خواب ها متولد شدند …به راستی چه آینده ای در انتظار آنهاست

Read more

Loading…

• دفتر زندگی ام در صفحه ای باز مانده.......... صفحه ای خالی........... نه احساسی ، نه بغض ، و ...

Media Removed

• دفتر زندگی ام در صفحه ای باز مانده………. صفحه ای خالی……….. نه احساسی ، نه بغض ، و نه خنده ای… خالی خالی ……….. حتی سکوت هم مرده است آسمان ،آبیست خورشید میدرخشد زمین میچرخد وزندگی جریان دارد…… هیچ چیزتغیری نکرده ……….. هنوز از آدمها ترس دارم ترسی که … •
دفتر زندگی ام در صفحه ای باز مانده……….
صفحه ای خالی………..
نه احساسی ،
نه بغض ،
و نه خنده ای…
خالی خالی ………..
حتی سکوت هم مرده است
آسمان ،آبیست
خورشید میدرخشد
زمین میچرخد
وزندگی جریان دارد……
هیچ چیزتغیری نکرده ………..
هنوز از آدمها ترس دارم
ترسی که بی تو در وجودم ریشه میزند
میروید و گلویم را سخت میفشارد
روز بی آنکه بفهمم تمام میشود…
شب هنوز همان است…
تاریک و بیصدا…
همه چیز درجریان است اما…
من نیستم…
خودم را گم کرده ام…
من نیستم…
نه میبینم ،
و نه میشنوم …
تو کجایی
نمیبینمت
چند سالیست که نبودت در هر گوشه خانه میگرید
تو نیستی …
و نبودنت ،
تلخ ترین حقیقت دنیاست…
تو نیستی و من
دروغی را هر روز به موهایم میبافم
نیستی و من دلم راتاابد فریب خواهم داد…
تونیستی و من ،
من نیستم…!
گمانم مرده ام……………….

دنیا

Read more . در قسمت قبل گفتم از نظر خودم خوشبختانه اما از نظر اطرافیانم متاسفانه، در رشته زبان روسی دانشگاه ...

Media Removed

. در قسمت قبل گفتم از نظر خودم خوشبختانه اما از نظر اطرافیانم متاسفانه، در رشته زبان روسی دانشگاه تهران قبول شدم. . هیچوقت آنقدر خوب نیستید که در میهمانی فامیل بیایند و بحث را با :«عزیزم چقدر پوستت خوب شده» یا «چیکار می‌کنی انقدر خوش‌هیکل می‌شی» شروع کنند. (در آن صورت قطعا شما مزخرف‌ترین و حرص‌درآرترین … .
در قسمت قبل گفتم از نظر خودم خوشبختانه اما از نظر اطرافیانم متاسفانه، در رشته زبان روسی دانشگاه تهران قبول شدم.
.
هیچوقت آنقدر خوب نیستید که در میهمانی فامیل بیایند و بحث را با :«عزیزم چقدر پوستت خوب شده» یا «چیکار می‌کنی انقدر خوش‌هیکل می‌شی» شروع کنند. (در آن صورت قطعا شما مزخرف‌ترین و حرص‌درآرترین موجود فامیلید). یک‌دفعه می‌پرند سر اصل مطلب، همان کلیشه‌های سابق. ازدواج نکرده باشی می‌پرسند: «کی ازدواج می‌کنی»، بعدش «کی بچه‌دار می‌شی» بعدش «کی دومی رو می‌آوری؟» دومی را هم که بیاری همین روند به عقب برمی‌گردد که: «ماشالا چه حوصله‌ای داشتی که دومی رو آوردی!» این‌ها اگر نبودند، میهمانی‌ها با یک شام و دسر خوشمزه، در سکوت کامل به سر می‌رسیدند اما همین‌ها دو دقیقه زبان به دهان نمی‌گیرند و می‌پرسند:« خب عزیزم دانشگاه چی می‌خونی؟»
.
فرمول تلفظ رشته و دانشگاه من بسیار ساده و حساس است. بخشی‌اش که مربوط به دانشگاه تهران است را با صدای بلند و رسا می‌گویم و رشته را با تُن صدای کاملا نزولی، چیزی شبیه «زعان اوسی» آن هم در حالی‌که حواسم جای دیگری‌ست.
.
اما فامیل ما که کلا تحصیلات تکمیلی ندارد ولی از نظر افاده کاملا تکمیل است، قطعا با شنیدن اسم دانشگاه تهران آن هم برای پخمه‌ای مثل من، از خودش تاحدودی مایوس می‌شود و می‌رود سراغ نقطه ضعف. همان قسمت «زعان اوسی»ای که آرام تلفظش کردم.
.
– ببخشید عزیزم دانشگاه تهران… چی؟
.
لفظ «زبان روسی» بیشتر شبیه این است که بگویی می‌روم کلاس زبان. چیزی که شبیه رشته‌ دانشگاهش بکند، یک سری پس و پیش‌هاست که در نظر عامه از ضایع بودنش می‌کاهد. پس گفتم: «زبان و ادبیات روسی و اسلاوی» خودتان قضاوت کنید. اصلا این دو رشته کاملا متفاوت به نظر نمی‌رسند؟ نه؟ نمی‌رسند؟ بله از نظر فامیل ما هم متفاوت به نظر نمی‌رسید چون بعد از ایموجی‌های مختلفی که یک‌دفعه در صورتشان نمایان ‌شد، تازه محاصره‌ام کردند و سوال‌هایشان یکی یکی شروع شد. مثلا می‌پرسیدند: «به نظرت زبان رو نمی‌شه کلاس زبان خوند؟ در کنارش یه مهندس موفق بود که دوتا زبان بلده» بله عزیزم. چرا نشود؟ چهارسال متوالی، بیست ساعت در هفته زبان روسی بخوانی در دانشگاه، دقیقا مثل این است که هفته‌ای دو ساعت بروی کلاس زبان. اما این‌ها را نمی‌شود گفت. از وقتی که شروع به خواندن روسی کردم، احساس می‌کنم رفتارم، بیانگر رفتار یک روس است و حالا مسئولیت سنگین‌تری بر عهده دارم.
.
بقیه در کامنت اول

Read more

Loading…

 #تماس_خدا رو رد نکن<span class= . یک روز مردی از همسرش پرسید نمازت را خوانده ای؟🤔 همسرش گفت: نه شوهر پرسید: …” src=”https://www.instagram.com/p/BnWlN3Inq4Z/media/?size=m” />

Media Removed

#تماس_خدا رو رد نکن . یک روز مردی از همسرش پرسید نمازت را خوانده ای؟🤔 همسرش گفت: نه شوهر پرسید: چرا؟🤔 همسر گفت: خیلی #خسته_ام تازه از کار برگشتم و کمی استراحت کردم. شوهر گفت: درست است خسته ای اما نمازت را بخوان قبل از اینکه بخوابی! . فردای آن روز شوهر به قصد یک سفر بازرگانی شهر را ترک … #تماس_خدا رو رد نکن
.
یک روز مردی از همسرش پرسید نمازت را خوانده ای؟🤔
همسرش گفت: نه
شوهر پرسید: چرا؟🤔
همسر گفت: خیلی #خسته_ام تازه از کار برگشتم و کمی استراحت کردم.
شوهر گفت: درست است خسته ای اما نمازت را بخوان قبل از اینکه بخوابی!
.
فردای آن روز شوهر به قصد یک سفر بازرگانی شهر را ترک کرد، همسرش چند ساعت پس از پرواز با شوهرش تماس گرفت تا احوالش را جویا شود، اما شوهر به تماسش پاسخ نداد،
چندین بار پی در پی زنگ زد اما شوهر گوشی را برنداشت،
همسر آهسته آهسته نگران شد و هر باری که زنگ میزد پاسخ دریافت نمی‌کرد
#نگرانی اش افزون تر می‌شد،
اندیشه ها و #خیالات طولانی در ذهن اش بود که نکند اتفاقی برای او افتاده باشد،
چون شوهرش به هر سفر که می‌رفت همزمان با فرود آمدنش به مقصد تماس می‌گرفت
اما حالا چرا جواب نمیداد؟
خیلی ترسیده بود گوشی را برداشت و دوباره تماس گرفت به امید اینکه صدای شوهرش را بشنود، اما این بار شوهر پاسخ داد و شوهرش گوشی راه برداشت.
همسرش با صدای لرزان پرسید: رسیدی؟
شوهرش جواب داد:
بله الحمدلله به سلامت رسیدم.
همسر پرسید: چه وقت رسیدی؟
شوهر گفت: چهار ساعت قبل، همسر با عصبانیت گفت: چهار ساعت قبل رسیدی و به من یک زنگ هم نزدی؟
شوهر با خون سردی گفت:
خیلی خسته بودم و کمی استراحت کردم، همسر گفت: مگر می‌مردی که چند دقیقه را صرف میکردی و جواب منو میدادی؟
مگه #من_برایت_مهم_نیستم ؟
شوهر گفت: چرا که نه عزیزم تو برایم مهم هستی.
همسر گفت: مگر صدای زنگ را نمی‌شنیدی؟🤔️
شوهر گفت: می‌شنیدم.
زن گفت: پس چرا پاسخ نمیدادی؟🤔️
شوهر گفت: دیروز تو هم به زنگ پروردگار پاسخ ندادی،
به یاد داری؟ که تماس پروردگار (اذان) را بی پاسخ گذاشتی؟
چشمان همسر از اشک حلقه زد و پس از کمی سکوت گفت: بله یادم است،
ممنون که به این موضوع اشاره کردی…
معذرت می‌خواهم!
شوهر گفت: نه عزیزم از من معذرت خواهی نکن، برو از پروردگار طلب مغفرت کن….
.
بلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاهَ الدُّنْیا وَالْآخِرَهُ خَیرٌ وَ أَبْقَى
شما #دنیا را ترجیح می‌دهید، در حالی که #آخرت بهتر و پایدارتر است!
.
سوره اعلی، آیات ۱۶،۱۷
.

دوره #شوق_نماز
#نماز_اول_وقت
#داستان_نماز #داستان_آموزنده
#نماز #چگونه_یک_نماز

پیـش بـہ سـوے خــ️ــدا
Telegram.me/tarkgonah

Read more <span class=️ شب آرامی بود،  می روم در ایوان،تا بپرسم از خود؛ زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست،گل لبخندی …” src=”https://www.instagram.com/p/Bjg9cn-Dh49/media/?size=m” />

Media Removed

️ شب آرامی بود،  می روم در ایوان،تا بپرسم از خود؛ زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست،گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من. خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا لب پاشویه نشست. پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد،شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین. با خودم می گفتم: زندگی راز بزرگی است … ️
شب آرامی بود،
 می روم در ایوان،تا بپرسم از خود؛
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست،گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد،شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم:
زندگی راز بزرگی است که در ما جاریست.
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاریست،زندگی آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!
زندگی وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،شعله گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی درک همین اکنون است.
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی،و نه در فردایی،ظرف امروز پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند.
زندگی سبزترین آیه در اندیشه برگ.
زندگی خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود.
زندگی حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر.
زندگی باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ.
زندگی ترجمه روشن خاک است در آیینه عشق.
زندگی فهم نفهمیدن هاست.
زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود،تا که این پنجره باز است جهانی با ماست.
آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم.
پرده از ساحت دل برگیریم.
رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم.
زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند.
چای مادر که مرا گرم نمود.
نان خواهر که به ماهی ها داد.
زندگی شاید آن لبخندی ست که دریغش کردیم.
زندگی زمزمه پاک حیات ست میان دو سکوت.
زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست.
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست.
من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم.
@psychology_counseling
#سهراب_سپهری
#روانشناسی_مشاوره
#روانشناسی
#مشاوره
#زندگی
#مریم_مرادی
@psychology_counseling
#psychology_counseling
#psychology
#counseling
#sohrab_sepehri
#Maryam_Moradi
@psychology_counseling

Read more  #فلسطین_مهمترین_مسئله_و_پرونده_خمینی_بود . للحق طرح نوشت : خورشیدِ چشمهایش، دوردست‌ها را ...

Media Removed

#فلسطین_مهمترین_مسئله_و_پرونده_خمینی_بود . للحق طرح نوشت : خورشیدِ چشمهایش، دوردست‌ها را روشن کرده، و بر تمام زوایای مبهم، روشنگرانه تابیده بود. حالا مردی که می‌گویند از نسل آنهایی است که در هر قرن فقط یک بار متولد می‌شود، روی صندلی سفیدش، با تمام ابهتش نشسته است و چشم‌هایش، تیزتر از همیشه، … #فلسطین_مهمترین_مسئله_و_پرونده_خمینی_بود
.
للحق طرح نوشت : خورشیدِ چشمهایش، دوردست‌ها را روشن کرده، و بر تمام زوایای مبهم، روشنگرانه تابیده بود. حالا مردی که می‌گویند از نسل آنهایی است که در هر قرن فقط یک بار متولد می‌شود، روی صندلی سفیدش، با تمام ابهتش نشسته است و چشم‌هایش، تیزتر از همیشه، به نقطه‌ای دور خیره می‌ماند.
#مرد، و شاید تنها مرد، لب می‌گشاید و فضا آکنده از بوی گل لاله می‌شود و در نقطه دیگری از جهان، در رگ‌هایی که سخت تشنه اند، خون تزریق می‌شود.
مرد و شاید تنها مرد، تبرش را بر مى دارد و به سوی هُبَل مى رود.
چشم‌های آتشین هُبل که هر روز قربانیانش را از زیر سایه #مسیح بیرون می‌کشند، سخت هراسناک است. مرد، تبرش را بلند می‌کند و تا مغز #تل_آویو، بر سر بت جاهلیت سکوت می‌کوبد و زخمی را که ناحیه خاصی را دردآلود کرده بود، جهانی اعلام می‌کند.
حالا شهر به شهر، دیوار به دیوار، پنجره به پنجره‌ات، ای دنیا، حداقل برای یک روز هم شده به یاد آن زخم قدیمی درد می‌کند، و تا زخم فلسطین بر پیکرت باقی باشد، نه اینکه نخواهی، بلکه نمی‌توانی آرام بگیری…
مرد و شاید تنها مرد، اولین بار نبود که تقویم‌ها را می شست و روزها را مقابل چشم‌های آفتابی اش پهن می‌کرد! آدینه! ای آخرین روز #ماه_خدا و ای همیشه اولین خط مقدم فریاد، تو هم شاهد باش که #فلسطین، دردآلودترین زخم مسیح زمان بود و او را هر روز، تا پای صلیب نگرانی‌هایش می‌برد.
آری، مسیح؛ همان که معجزه دوباره زنده شدن اسلام را با تمام دارائی‌هایش به همراه آورد.
سنگ، ای حماسه‌ای که هرگز نخواهی شکست! بدان که سرزمینت، مهم‌ترین مسئله و پرونده #خمینی بود؛ مردی که دهانش بوی نهج البلاغه می‌داد. انگار هنوز روی آن صندلی سفید نشسته است و به چشمهای آن عروس به تاراج رفته، خیره شده است؛ مردی که مقیاس زمانی‌اش هنوز معلوم نیست. انگار هنوز هم دغدغه این سرطان درمان پذیر را دارد! صدایش را بعد از سال‌ها، به وضوح می‌توان شنید؛ صدای مهربانی که هنوز دست می‌گیرد و پیش می‌برد: « #فلسطین_پاره_تن_اسلام_است»…یاحق.
.
.
دلنوشت:
نشسته برف تنت بعد سال ها به تنم
یخ تو باز شد آخر از آتشی که منم

تو در کنار منی عشق کار خود را کرد
رسیده لحظه ی شیرین با تو ما شدنم

نمی شود که بر این لحظه نام بوسه گذاشت
نزول آیه ی لب های توست بر دهنم

تمام شهر به دنبال نام عطر منند
گرفته بوی تو را تار و پود پیرهنم

من و تو مثل دم و بازدم گره خوردیم
چگونه رابطه ام با تو را به هم بزنم ؟
.
.
کاملاً بى ربط : لکنت زبان هم خوب است…
براى مزه مزه کردن نامت…
.
.
#این_عمار #aynaammar #أین_عمار

Read more سیزدهم اسفندماه سال 1338، سالروز میلاد جناب آقای #بابک_مشیری ، دومین فرزند استاد مشیری و بانو اقبال ...

Media Removed

سیزدهم اسفندماه سال ۱۳۳۸، سالروز میلاد جناب آقای #بابک_مشیری ، دومین فرزند استاد مشیری و بانو اقبال اخوان، است. @babak.moshiri ضمن ابراز تبریکات صمیمانه به ایشان، به همین بهانه شعر زیر را بخوانیم: ‌ ** #طومار_و_تلاش ** ‌ تنها درخت کوچه‌ی ما – در میان شهر- تیری‌ست بی‌چراغ! ‌* اهل محله، … سیزدهم اسفندماه سال ۱۳۳۸، سالروز میلاد جناب آقای #بابک_مشیری ، دومین فرزند استاد مشیری و بانو اقبال اخوان، است.
@babak.moshiri
ضمن ابراز تبریکات صمیمانه به ایشان، به همین بهانه شعر زیر را بخوانیم:

** #طومار_و_تلاش **

تنها درخت کوچه‌ی ما – در میان شهر-
تیری‌ست بی‌چراغ!
‌*
اهل محله، مردم زحمت‌کش ِ صبور،
از صبح تا غروب،
در انتظار معجزه‌ای- شاید-
در کار برق و آب
امضای این‌ و آن را طومار می‌کنند.
*
شب‌ها، میان ظلمت ِ مطلق، سکوت ِ محض
بر خود هجوم دغدغه را تا سرود ِ صبح
هموار می‌کنند.

گفتم: « سرود صبح؟ »
– آری، به روی شاخه‌ی آن تیر ِ بی‌چراغ
زاغان رهگذر،
صبح ملول ِ گم‌شده در گرد و خاک را
اقرار می‌کنند. *
«بابک» میان یک وجب از خاک باغچه
بذری فشانده است
وز حوض نیمه‌آب،
تا کشتزار خویش،
نهری کشانده است!

وقتی‌که کام حوض
چون کام مردمان محل خشک می‌شود،
او، زیر آفتاب،
گلبرگ‌های مزرعه سبز خویش را
با قطره‌های گرم عرق آب می‌دهد!
‌*
در آفتاب ظهر که من می‌رسم ز راه
طومار تازه‌ای را، همسایه‌ی عزیز
-با خواهش و تمنا، با عجز و التماس-
از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر
سوغات می‌برد!
‌*
این طفل هشت‌ساله، ولیکن-
کارش خلاف ِ اهل ِ محله‌ست
در آفتاب ظهر که من می‌رسم ز راه
با آستین برزده، در پای کشتزار
بر گونه قطره‌های عرق- شهد خوشگوار –
از بیخ و بن کشیده علف‌های هرزه را
فریاد می‌زند:
-«بابا، بیا… بیا!
گل کرده لوبیا »
*
لبخند کودکانه‌ی او درس می‌دهد:
کاین خاک خارپرور باران‌ندیده را
با آستین برزده آباد می‌کنند.
از ریشه می‌زنند علف‌های هرزه را
آنگاه،
با قطره‌های گرم عرق، باغ‌های سبز
بنیاد می‌کنند!

– #فریدون_مشیری
از دفتر : #بهار_را_باور_کن ‌


#فریدون_مشیری #فریدون_مشیری #فریدون #مشیری #شعر_فارسی #شعر #شاعران_معاصر #ادبیات
#fereydoon_moshiri #fereydoonmoshiri #fereydoon #moshiri #fereydoun_moshiri #fereydounmoshiri #persianpoem #persian #poem #poetry #iranianpoems #iranianpoet ‌

در تلگرام نیز همراه شما هستیم:
( لینک در قسمت بیو به رنگ آبی)
fereydoonmoshiri

_

#فریدون_مشیری #فریدون_مشیری #فریدون #مشیری #شعر_فارسی #شعر #شاعران_معاصر #ادبیات
#fereydoon_moshiri #fereydoonmoshiri #fereydoon #moshiri #fereydoun_moshiri #fereydounmoshiri

Read more

Loading…

. #نازدونه_ظریفی . ◆ باور کنین در همه روزهای عادی به اندازه کافی جون این موجودات زیبا برای تامین ...

Media Removed

. #نازدونه_ظریفی . ◆ باور کنین در همه روزهای عادی به اندازه کافی جون این موجودات زیبا برای تامین گوشت گرفته میشه دیگه تو اون روز دوبرابرش نکنینو یقین داشته باشین هر انرژی منفی بازتاب دارد و کارما یک باور حقیقیست دریای خزر را چپاول کردند , خون شهیدان را با تن فروشی ناموسی که سالها برایش جوانان … .
#نازدونه_ظریفی .
◆ باور کنین در همه روزهای عادی به اندازه کافی جون این موجودات زیبا برای تامین گوشت گرفته میشه دیگه تو اون روز دوبرابرش نکنینو یقین داشته باشین هر انرژی منفی بازتاب دارد و کارما یک باور حقیقیست دریای خزر را چپاول کردند , خون شهیدان را با تن فروشی ناموسی که سالها برایش جوانان در میادین جنگ پرپر شدند در برخی شهرها به عراقی ها و دیگران پایمال نمودند , ارزش پول کشور را به صفر رساندند و کشور را مضحکه خاص و عام کردند . اما هنوز عده ای درگیر عزا کردن یک عید با سرخ کردن خیابانها هستند , میگویند مردم چیزی برای خوردن ندارند ولی همین مردم برای عیدشان چه خونها که نمیریزند برای خدایی که در باورشان خون بها میخواهد . و تر و خشک همچنان در قهر خالق گیتی در این کشور با هم خواهند سوخت #نازدونه_ظریفی کلیپ غم انگیز همراه با پست را در برگه بعد ببینید در ضمن دوستان گزارش کردن و اسکرین شات از صفحاتی دادن که نوشته ها و پستهای بنده رو با حذف نام من و صفحه به نان خودشون نشر میدن کاش فرهنگسازی میشد که ما الان باید حامی هم باشیم و یک صدا نه با سرقت آثار هم مثلا بخواهیم خودی نشان دهیم و متاسفانه تا رسیدن به آن فرهنگ فرسنگ ها راه است وقتی دغدغه برخی صفحات حمایتی فقط حذف کردن نام من نویسنده است و به نام خویش نشر دادن دلنوشته هام , افسوس ……
الان وقت حمایته سکوت بزرگترین جنایته در جواب صفحاتی که سکوت اختیار کردن و فقط در فکر بالا بردن دنبال کننده هستن مبادا با نشر پستی مخاطبان فیکشان کم شود…..
در صورت کپی متن حتما نام صفحه و هشتگ ذکر شود .
.
#زندگی_نستان_زندگی_ببخش
#iran_animal_helper
.
#عزای_قربان #عید_عزا
#قربان_عید_نیست_قربان_عزاست #عیدخونخواری
.

#عیدقربان #عید_قربان #جهل #قربانی #سلاخی #eydghorban #eyd_ghorban #gosfand #گوسفند #گاو #شتر #gav #کارما #خون #نذر #نذری #قربان #قربانی #حمایت_از_حیوانات
.
.

Read more . <span class=چرا سپاه پاسخ داد ؟ در سکوت ِ مرگبار مسئولین ! نه تنها سپـــاه و ارتش ، بلکه وظیفه ی تک تک آحاد جامعه …” src=”https://www.instagram.com/p/BmA3xC1A3iK/media/?size=m” />

Media Removed

. چرا سپاه پاسخ داد ؟ در سکوت ِ مرگبار مسئولین ! نه تنها سپـــاه و ارتش ، بلکه وظیفه ی تک تک آحاد جامعه است تا از نظام مقدس کشور دفاع کنیم . وظیفه سپاه پاسداران ، حفظ امنیت کشور و انقلاب اسلامی است . . آقای مطهری ! آیا وظیفه ی #سپاه آبرسانی به مردم خوزستان است ؟؟ آیا وظیفه ی سپاه ، ساختن مسکن … .
چرا سپاه پاسخ داد ؟
در سکوت ِ مرگبار مسئولین !
نه تنها سپـــاه و ارتش ،
بلکه وظیفه ی تک تک آحاد جامعه است
تا از نظام مقدس کشور دفاع کنیم .
وظیفه سپاه پاسداران ،
حفظ امنیت کشور و انقلاب اسلامی است .
.
آقای مطهری !
آیا وظیفه ی #سپاه آبرسانی به مردم خوزستان است ؟؟
آیا وظیفه ی سپاه ،
ساختن مسکن برای زلزله زدگان کرمانشاه است ؟؟
آیا سپاه باید
بین معترضین به معیشت اقتصادی حاضر شوند و پای دردِ دلِ مردم بنشینند ؟؟؟
آیا اینها وظیفه ی #سپــــاه است ؟؟؟
وقتی دولت مرده باشد ، سپاه وظیفه ی خود میداند تا کاستی ها را جبران کند…
#وظیفه_سپاه_حفاظت_از_دستاوردهای_انقلاب_اسلامی_است
.
دشمن شناسی ِشما که ضعیف باشد ،
#نمایندگان_مجلس که بی غیرت باشند ،
سپاه ناچار است ، به جــای همه ، فدا شود !
خــواه #مرزهای ایران باشد …
دفاع از حرم باشد یا #حمله به مجلس شورای اسلامی …
.
آنروزی که داعش مجلس را محاصره کرد ،
اگر اقدام قاطعانه ی سپـاه نبود ، اکنون #خانواده_شما ،
در فکر انتقام جویی ، از #آمریکا ودشمنان انقلاب بود …
.
آقای مطهری !
به گونه ای خودتان را بخواب زده اید که گویی از دشمنی #آمریکا نسبت به #ایران بی خبرید !!
.
شما به عنوان یک نماینده مجلس ،
چرا مردم را از کم و کاست برجام ننگین مطلع نمیکنید ؟؟؟
پس ، شما هم متهم به کم کاری در وظیفه ی خود هستید …
.
ما منتظر پاسخ شما هستیم …. بسم الله … #خیبری
.
.
پ . ن :
اونقدر سکوت کردیم که بدهکار هم شدیم ..
.
کپی از طریق کانال سروش : kheybariha
#علی_مطهری
#شهید_مرتضی_مطهری
#من_انقلابی_ام
#سپاه_خار_چشم_دشمن
#رابطه_با_آمریکا_خواب_آشوب_است
#من_به_مذاکره_با_آمریکا_خوشبین_نیستم “رهبری معظم”
.
.

Read more Stunning | <span class= Peter Zelei چقدر برای عکس ها مینویسید؟ صحنه ای شاهکار از یک خواب عمیق ! وقتی سالها در …” src=”https://www.instagram.com/p/BneEDzDnHEg/media/?size=m” />

Media Removed

Stunning | Peter Zelei چقدر برای عکس ها مینویسید؟ صحنه ای شاهکار از یک خواب عمیق ! وقتی سالها در یک خواب حبس میشویم چقدر میتوان در یک عکس صدها قدم جلو بود! از ان عکس هاییست که بیش از چندین دقیقه گرفتارتان میکند بیایید تشریحش کنیم با این عکس میشود بسیار گفتگو کرد معجزه اش این است که خالیست ولی … Stunning | © Peter Zelei
چقدر برای عکس ها مینویسید؟
صحنه ای شاهکار از یک خواب عمیق ! وقتی سالها در یک خواب حبس میشویم
چقدر میتوان در یک عکس صدها قدم جلو بود!
از ان عکس هاییست که بیش از چندین دقیقه گرفتارتان میکند
بیایید تشریحش کنیم با این عکس میشود بسیار گفتگو کرد
معجزه اش این است که خالیست ولی شما تا چند دقیقه به دنبال جزییات بیشتر خواهید گشت , برای یک عکس سوریال، معجزه ارزشمندیست
و اری این عکس ارزش جستجو را دارد ،خواهشا با یک لایک فقط تمامش نکنید
جا به جایی تصویر از یک قاب خالی به دختری در یک قاب طبیعی (در باز ) و حتا درهایی تو در تو که حس دو اینه روبروی هم را میدهد
فضای مثبت در همان نقطه یک سوم کلاسیک چپ با دخترمان پر شده – بهترین جا برای قرار گیری مدل ،و سه رنگ تکمیل کننده اصلی
و در اخری که نیمه باز و بسته باقی مانده و یک صندلی ناظر غایب
کادری افقی و نگاه انسانی، فضای منفیه بسیار پربار و سکون
سکوت سنگین و نوری که از راست کامل به چپ تابیده
حال ایا مهم است که ان کلاغ طبیعیست یا بعدا اضافه شده ؟
برای یک عکاس سوریال و فاین ارت کاری که با تصاویر دیجیتال نیز کمی سبک خود را پیش میبرد شاید زیاد عیب نباشد !
بازهم بگویم ؟
یک عکس سوریال و کلاسیک!
اری فرا واقعیت ،واقعیتی که شاید وجود داشته باشد !
واقعیتی که شاید در نقطه ای دور به وقوع بپیوندد
در ناخود اگاه ما
و نقطه اوج اثر را فهمیدید ؟
موهای هویجی مدل
این موها راز داستان مارا با ان کلاغ سیاه خواهد ساخت
ایا این یک صحنه ارام و صرفا فاین ارت است ؟
یا ارامش قبل از یک اتفاق مرموز؟
اری شبیه یک کابوس پیجیده است
ارام و ارام قبل از ثبت عکس با چشمان بسته ،سرنوشت مدل را پیش بینی کنید ،او چرا انجاست
با یک عکس خوب و شاید تکراری ولی بسیار زیبا طرف هستیم یا نتوانستید اصلا با او ارتباط برقرار کنید
راستی شما که متن مرا تا انتها خواندید اسیر فضای عکس نشدید ؟
کسی چه میداند شاید امشب خواب این تصویر را دیدیم
چیزی بیش از یک ظهر ترسناک
تنها امید ما رنگی بودنش است؟
تصور سیاه و سفیدش شاید نوید یک برزخ طولانیست
جیزی شبیه به بازی سایلنت هیل
دوباره ببینید ،عمیق تر ،برای همین اینجا جمع شده ایم

اینکه عکاسی نیاز به نوشتن ندارد بحثیست جدا، ما میخواهیم ازتاثیر عکس ها صحبت کنیم

سکوت مخصوصا علاقه مندان حرفه ای من، جایز نیست
لطفا برای عکاسی بنویسید

درود بر دنیای مرموزش

متن از امیر شمس
@amirshamsofficial

#Peterzelei
#Fineartphg
#Color #Nikon #Photography #Photograph
#Girl #Gallery #Fineartphotography
#Amirshams

Read more

Loading…

. چند‌وقتی است حرفی زیباتر از سکوت برای گفتن ندارم ....حال دلم عجیب گرفته است‌ درون دلم چه غوغایست...دلم ...

Media Removed

. چند‌وقتی است حرفی زیباتر از سکوت برای گفتن ندارم ….حال دلم عجیب گرفته است‌ درون دلم چه غوغایست…دلم کودکانه بهانه ات را می گیرد آرامَش که می کنم با غمت می گرید تورا در میان شلوغی زمانه گم کرده ام …دل کوچکم میان انتظار زمانه پرپر می شود !!! بیا که عمریست حرفهای دلم برروی لبانم خشکیده …میدانی … .
چند‌وقتی است حرفی زیباتر از سکوت برای گفتن ندارم ….حال دلم عجیب گرفته است‌ درون دلم چه غوغایست…دلم کودکانه بهانه ات را می گیرد آرامَش که می کنم با غمت می گرید تورا در میان شلوغی زمانه گم کرده ام …دل کوچکم میان انتظار زمانه پرپر می شود !!! بیا که عمریست حرفهای دلم برروی لبانم خشکیده …میدانی سراب آمدنت چشمهای دلم را رویایی کرده …بیا با دلم عاشقانه ای بپا کن ،خیالت هم که باشد نیاز دلم را پُر می کند….حتی نقطه چین های ذهنم را باتو پُر می کنم پس خاطره هایم را خط خطی نکن این سه نقطه ها را برای تو گذاشتم ……همیشه اینها نشانه ی سانسور نیست هزار حرف وتصویر وخاطره درآن خوابیده …مثل من که وقتی نگاهت می کنم سه چیز بیشتر نمی بینم تو….من….وخدا…

Read more . پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد. و چون ساعت جدایی نزدیک شد روباه گفت: آه!... من گریه خواهم کرد... ...

Media Removed

. پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد. و چون ساعت جدایی نزدیک شد روباه گفت: آه!… من گریه خواهم کرد… سپس گفت: برو دوباره گل ها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست. بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم. شازده کوچولو رفت و دوباره گل ها را دید. به آن ها گفت: شما هیچ شباهتی … .
پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد. و چون ساعت جدایی نزدیک شد روباه گفت: آه!… من گریه خواهم کرد… سپس گفت: برو دوباره گل ها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست. بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم.
شازده کوچولو رفت و دوباره گل ها را دید. به آن ها گفت:
شما هیچ شباهتی به گل من ندارید. شما هنوز هیچ نیستید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. روباه هم مثل شما بود. روباهی بود شبیه صدهزار روباه دیگر. ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.
و گل ها سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمی میرد. ولی او یک تنه از همه ی شما سر است، چون من فقط او را آب داده ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام، چون فقط برای خاطر او کرم هایش را کشته ام (جز دو سه کرم برای پروانه شدن)، چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام. چون او گل من است.
سپس پیش روباه برگشت. گفت: خداحافظ.
روباه گفت: خداحافظ. راز من این است و بسیار ساده است: فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: – اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت: – همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: – همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام… روباه گفت:
آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی: تو مسؤول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسؤول گلت هستی… شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: – من مسؤول گلم هستم. .
.
.
شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ی ابوالحسن نجفی، چاپ ششم،‌ تهران: نیلوفر، ۱۳۸۴. .
.
۲۹ جون
زاد روز خالق شازده کوچولو
.
#شازده_کوچولو #آنتوان_دوسنت_اگزوپری

Read more ... امشب آسمان ستاره باران شده است<span class= ستاره ها چشمک می‌زنند. آری! خیلی وقت است که ابرها️ بار …” src=”https://www.instagram.com/p/BdNmdfaH7VX/media/?size=m” />

Media Removed

… امشب آسمان ستاره باران شده است ستاره ها چشمک می‌زنند. آری! خیلی وقت است که ابرها️ بار سفر بسته‌اند. گویا آسمان بزمی در راه دارد. اصلا مگر میشود تولد تو باشد و زمین و زمان، آرام بماند؟ آن طرف آب که سهل است، آن‌ور کهکشان هم که باشی، من در اعماق سکوت قلبم، آرام و بی‌صدا، تولدت … …
امشب
آسمان ستاره باران شده است
ستاره ها چشمک می‌زنند.
آری! خیلی وقت است که ابرها️ بار سفر بسته‌اند.
گویا آسمان بزمی در راه دارد.
اصلا مگر میشود تولد تو باشد و
زمین و زمان، آرام بماند؟ ⏰
آن طرف آب که سهل است، آن‌ور کهکشان هم که باشی، من در اعماق سکوت قلبم،
آرام و بی‌صدا،
تولدت را به خودم تبریک می‌گویم! ولوله‌ی باد را چه کنم
که صدای نفس‌هایت را از فرسنگ‌ها
فاصله در گوشم می‌نوازد!
اما باز هم در گوش فلک فریاد می‌کشم:
ای وَهم شیرین
در کوچه پس کوچه‌های مغزم!
قدمی راه بیا، کوچه‌ها را طی کن! ‍
دل من وسوسه‌ی تو را دیدن دارد!
در یخبندان این روزهای دلم، ️
حیف که گرمای وجودت درکنارم نیست اما تولدت هم
دلگرمی است برای خودش️ دلگرمم که هستی، حالا نه در کنار من،
در کنار کسانی که بند بند وجودت
به آن‌ها متصل است. تولدت را در هیاهوی کلمات
در فکرم که لایق تو نیستند،
به ساده ترین شکل تبریک می‌گویم. ️
تولدت مبارک!
Text
#سلاله_علیزاده
@solaleh_alizadeh
@fan_of_saharghoreyshi

Photo
@sahar.fans
#اتحاد_سحریا

Read more

Loading…

اعتماد به خدا........!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. ...

Media Removed

اعتماد به خدا……..!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها … اعتماد به خدا……..!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.  کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شدهست که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟- نجاتم بده خدای من!- آیا به من ایمان داری؟- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود که فقط دو متر از زمین فاصله داشت!!! امیدوارم ما فقط با زبان به خداوند إعتماد نداشته باشیم!
************************

Read more من دختر پاییزم،ازهمان هایی که از اغوش پاییز هنوز که هنوز است پایین نیامده اند! من دختر پاییزم،نه ...

Media Removed

من دختر پاییزم،ازهمان هایی که از اغوش پاییز هنوز که هنوز است پایین نیامده اند! من دختر پاییزم،نه سبزم و نه سفید،من از نسل رنگ های گرمم،از نارنجی و قهوه ای و … این را مادرم زمانی به من گفت که یکروز بیشتر نداشتم ! من دختر پاییزم از همان هایی که ارام و قرار ندارند،از همان هایی که کارشان تنها دویدن است! … من دختر پاییزم،ازهمان هایی که از اغوش پاییز هنوز که هنوز است پایین نیامده اند!
من دختر پاییزم،نه سبزم و نه سفید،من از نسل رنگ های گرمم،از نارنجی و قهوه ای و … این را مادرم زمانی به من گفت که یکروز بیشتر نداشتم !
من دختر پاییزم از همان هایی که ارام و قرار ندارند،از همان هایی که کارشان تنها دویدن است!
خش خش…موسیقیِ زیباییست،داستانِ رسیدن را روایت می کنند و مادرم با این موسیقی حکومت می کند اخر مادرم پاییز پادشاهِ زمان هاست…حکومتش با دیگر حکومت ها فرق می کند…ساز و اوازش سکوت است و صدای خش خشِ فرزندانش…مادرم بی رحم نیست فداکارست..اصلا بخاطر همین است که شده پادشاه… یادم می اید روزی یکی از خواهرانم برگ می گفت خش خش صدایِ رسیدن است و مرگ در راه رسیدن بسی شیرین است…ما سرمایه های مادرم پاییز هستیم از او اموخته ایم باید اوج گرفت ان قدرها که به وزنی مطلق برسی و ان وقت بیافتی در دامان روزگار…ان وقت روزگار می داند با تو چه کند…
من دختر پاییزم از همان هایی که زود دچار می شوند،دچار که می دانی یعنی چه،دچار یعنی عاشق…اری زود دلباخته می شوند و زود اشک می ریزند…اشک شاید جزء جدایی ناپذیر وجودم باشد….
من دختر پاییزم…دختر زیبایی ها….دختری پررنگ تر از نارنجی جیغ برگ ها گاهی….
مادرم پاییز خونگرم است ان قدرها که می توانی در اغوشش بنشینی و سهراب بخوانی،فال حافظ بگیری و شعرهای فریدون را زمزمه کنی…ان وقت او یک بغل برگ های رنگارنگ مهمانت می کند….
پاییز فصل روزهای زیباست از ان روزهایی که روی بوم نقاشی بهترین می شوند…… نهم آبانماه نودوهفت

Read more گفت باید قربانی کنی تا عبور کنی <span class=گفتم قربانی می کنم گفت باید وابستگی هایت را قربانی کنی گفتم قربانی …” src=”https://www.instagram.com/p/Bmz-RNVDWl6/media/?size=m” />

Media Removed

گفت باید قربانی کنی تا عبور کنی گفتم قربانی می کنم گفت باید وابستگی هایت را قربانی کنی گفتم قربانی می کنم گفت کافی نیست باید قربانی کنی گفتم مَن هایم را قربانی می کنم گفت باز هم کم است باید قربانی کنی گفتم قربانی می کنم خودم را ،جسمم را ،وجودم را گفت نه نشد باید قربانی کنی گفتم دیگر مگر چیزی … گفت باید قربانی کنی تا عبور کنی گفتم قربانی می کنم
گفت باید وابستگی هایت را قربانی کنی گفتم قربانی می کنم
گفت کافی نیست باید قربانی کنی گفتم مَن هایم را قربانی می کنم
گفت باز هم کم است باید قربانی کنی
گفتم قربانی می کنم
خودم را ،جسمم را ،وجودم را
گفت نه نشد باید قربانی کنی گفتم دیگر مگر چیزی مانده ؟
گفت باید دل دادگی ات را قربانی کنی
ساکت شدم
اشک هایم سرازیر شدند
فهمیدم چه میخواهد
از من میخواهد شَمسَم را قربانی کنم 🤣گفتم آخر مگر میشود ؟
این شمس بود که چشم مرا به نور تو روشن کرد
نه نمیتوانم
گفت باید قربانی کنی وگرنه عبور نمی کنی ؟
گفتم آخر چگونه عشق را قربانی کنم او ریسمان بین منو توست ؟
گفت باید ریسمانت را پاره کنی
بند بند وجودم به التماس افتاده است
آخر چگونه می توانم؟
از من چیز دیگری بخواه
اما او همچنان اصرار داشت که باید قربانی کنی
نگاهم را به شمس دوختم
فریاد زدم و اشک ریختم من نمیتوانم
شمس گفت من به تو درس پرواز را آموختم باید قربانی کنی
حیرت کردم
او چه می گوید ؟از من چه میخواهد ؟او خود، به قربانگاه آمده است !
ای وای من
ای شمس من
من تاب این درس را ندارم
لبخند زد باید قربانی کنی
من آماده ام
تیغ را از نیام کشید و به دستم داد
فریاد زدم الهی او ریسمان بین منو توست
چشمانم را بستم
او گفت درس اول : تسلیم باش
اشکانم را قورت میدادم گفتم قربانی می کنم
و ریسمان را پاره کردم
چشمانم را گشودم
لبخند میزد
گفت من تو را بی واسطه میخواهم
گفتم شمس !
شمس چه شد ؟
گفت شمس در آغوش من بود
این تو بودی که او را رها نمی کردی
سکوت کردم
سرود عاشقانه ی او و شمس ملکوت را پر کرده بود . . . »
.
.
.
.
پی نوشت : پست به مناسبت روز قبل ( عید قربان ) هست . برای رسیدن باید همه ی تعلقاتت رو قربانی کنی …
عیدتون مبارک

Read more _ #أنا_أنتظرک ... _ دلم آشوب است برای مادری که عمری #سکوت کرده تا خبری از پسرش شود اما چیزی جز #چند_تکه_استخوان ...

Media Removed

_ #أنا_أنتظرک … _ دلم آشوب است برای مادری که عمری #سکوت کرده تا خبری از پسرش شود اما چیزی جز #چند_تکه_استخوان و یک #پلاک نصیبش نشده ( #سام_تهامی ) _ اردی نوشت: هیچکس حال مادری که فرزند خود را از دست داده درک نخواهد کرد حتی اگر مادر باشد فاتحه نوشت: شب جمعه است #فاتحه و #صلواتی نثار … _
#أنا_أنتظرک …
_
دلم آشوب است
برای مادری که
عمری #سکوت کرده
تا خبری از پسرش شود
اما چیزی جز
#چند_تکه_استخوان و
یک #پلاک
نصیبش نشده
( #سام_تهامی )
_
اردی نوشت: هیچکس حال مادری که فرزند خود را از دست داده درک نخواهد کرد حتی اگر مادر باشد
فاتحه نوشت: شب جمعه است #فاتحه و #صلواتی نثار روح همه شهدای گرانقدر و همه عزیزان خفته در خاک نماییم
دعا نوشت:اگر قابل باشم دعاگو بوده و هستم و اگر قابل دانستید بنده را نیز از دعای خیرتان بی نصیب نفرمایید بسیار بسیار ملتمس دعایتان هستم
اعتقاد نوشت: من به #معجزه شهدا، کلام و #تسبیح مادر(س) ایمان دارم
وفانوشت:همه چیز را درست مینماید کسی که یوسف را پادشاه نمود،آتش را بر ابراهیم سرد نمود،چاقوی زیرگلوی اسماعیل را کُند نمود، یونس را در شکم نهنگ پنهان نمود، مریم(س) را از تهمت بری نمود،موسی را در دامن آسیه(س) گذاشت، چشم علی(ع) در #کعبه گشود، محمد(ص) را در غار پنهان نمود،خدیجه(س) را بر سر راه محمد(ص) قرار داد و #عزت_زهرا(س)را تا #آخرالزمان پایدار نمود.کافیست ایمان داشته باشی همه چیز درست خواهد شد حتی اگر همه پلها خراب شده باشند تو را به مقصد خواهد رساند
رهانوشت: چندبار گذشته ای از من، چند بار بگذرم از تو، عشق به گذشتن نیست به وفاداریست
_
#ابراهیم_در_آتش #میکل_آنژ #ذوالنون #قرآن #شهدا #شهدای_گمنام #توسل #شب_جمعه #السلام_علیک_یا_فاطمه_الزهرا(س) #التماس_دعا #السلام_علیک_یا_صاحب_الزمان(روحی و ارواحناله الفدا) #فصل_نرگس #پاییز #آذر #آخر_پاییز #وفاداری #مدیریت_خانواده #خانواده

Read more . هوا مه آلوده ، رد بخارِ نفسام تو هوا ملوم نیس ، تنها نشونم از راه،جدول کنار خیابونیه که پا به پای تنهاییم ...

Media Removed

. هوا مه آلوده ، رد بخارِ نفسام تو هوا ملوم نیس ، تنها نشونم از راه،جدول کنار خیابونیه که پا به پای تنهاییم میاد..نه راه پیداس نه حتی بی راهه ای،نه عزیزمی،نه سلامی و نه حتی صدایی..توهم که نیمدی .. این منم ، پسری ایستاده تو امتداد خیابونِ یه زمستون ، از فصلا لبریز ، از فاصله ها سرشار..اونور دلواپسیا..اونور … .
هوا مه آلوده ، رد بخارِ نفسام تو هوا ملوم نیس ، تنها نشونم از راه،جدول کنار خیابونیه که پا به پای تنهاییم میاد..نه راه پیداس نه حتی بی راهه ای،نه عزیزمی،نه سلامی و نه حتی صدایی..توهم که نیمدی ..
این منم ، پسری ایستاده تو امتداد خیابونِ یه زمستون ، از فصلا لبریز ، از فاصله ها سرشار..اونور دلواپسیا..اونور تنهایی..دارم جاده ی مه گرفته ی بی انتهایی رو بی تو پیاده را میرم..پاهام رو آسفالت سرد جاده ، من وسط حجم لطیفِ ابرا..توهم که نیستی ..
طوری نیس ، من که عادت دارم..تو که میدونی زمستون که میاد من فقد یکم تنهاترم ..
چارده زمستون عه که با یه دسته گل تو دستم به نیمکتای دو نفره خالی سلام میدم..چارده زمستون عه که به احترام درخت، یه خیابون سکوت میکنم..چارده زمستونه که نمیای و چارده زمستونه که دلتنگِ اومدنتم .. بگو از من تا چشمات چن تا زمستون دیگه فاصله مونده؟..چقد عشق صبوری میخواد..چقد فاصله پیداست..چقد عشق اینجاست.. غمت نباشه فاصله ها حریفمون نیستن ..
بارون میاد ، نمناکی آسفالتِ بارون خورده٬بوی چشمامو میده..بارون میباره..ته سیگارِ گوشه پیاده رو تو جوب آب میرقصه.. باید دیماه باشه ..
بیا..بیا باهم خدارو به تماشای عشق بنشونیم..بیا واسم حرف بزن،تو امتداد خیابونی بی انتها تا آخر زمستون،تا آخر دنیا بات قدم میزنم..باهم به نیمکتای دونفرهِ شهر سلام میکنیم..اصلا به هرکی تنها بود سلام میدیم..بیا و تو فقد حرف بزن.گوش میدم،یاد میگیرم ..
بخند ، هِی بخند ..تو که یبار بخندی ، لبخندای نزده ی بیست و یه تحویل سالِ من یجا تلافی میشه..عیدم وختی میاد که تو خندیده باشی ..
تو که تعبیر پاییزای رفته ای..تو که بهار نیمده ای..دارم اینجا پا به پای درختای مرده نیمدنتو نگا میکنم..من منتظرتم،حالا تو بازم نیا..من دوباره منتظرت میمونم.شاهدمونم همین درختای مرده ..
تو هی نیا..من باز زیر بارون با چشای خیس آسمونو نگا میکنم..دلگیر نباش..بارون که بیاد کسی اشکامو نمیبینه..فقد تو دعای بارونو یادت نره ..
یه شب زمستونیِ سرد بیخبر بیا..از بارون و پرنده ی خیس و از نیمکتای دونفرهِ خالی٬ سراغ پسریو بگیر که سالها قبل از اینکه بشناسیش..قبل اینکه بدونی..دختر متناش شدی ..
#عـلـیـرضـا

Read more نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک ...

Media Removed

نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا. یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند. همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان. گوش‌دردش می‌افتد به من. مثل راننده‌ای که شبانه،زیر … نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا.
یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند.
همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان.
گوش‌دردش می‌افتد به من.
مثل راننده‌ای که شبانه،زیر سیلاب باران،روی فرمان افتاده تا از ورای تلوتلوخوردن برف‌پاک‌کن‌ها،چیزکی از پیش رویش ببیند،جاده را می‌شکافم و پیش می‌روم و خاطره آرام‌آرام پیش چشمم سبز می‌شود:
-«برادرکوچیکم گوش‌درد گرفت.نمی‌دونم تجربه‌ش کردین یا نه!چیز کوفتیه.حوله داغ می‌کردیم می‌ذاشتیم روی گوشش.لاله‌گوشش رو می‌مالیدیم.اون‌وقتا مث حالا نبود بروفن و فک‌وفامیلش ریخته باشه توی بازار.نمی‌دونم چه‌مون بود ولی درد تا سرسام نمی‌شد دست‌به‌مسکن نمی‌شدیم».
رفقا در سکوت گوش می‌دهند.گاهی این‌وسط کسی به ته‌ماندهٔ قهوهٔ فنجانش لبی می‌زند و کسی هم صفحهٔ توییترش را بالاپایین می‌کند.
خاطره در ذهنم آنقدر بی‌تاب است که گاه از کلمات پیش می‌افتد:
-«یه‌بنده‌خدایی گفت دود سیگار برای گوش‌درد خوبه.اونم توی خونهٔ ما که کلا یه‌زیرسیگاری چینی دورکنگره‌ای داشتیم.از اونا که کفِش عکس لیلی و مجنون مینیاتور شده.بابا رفت از پیردمرد همسایهٔ خونه‌روبه‌رویی یه‌نخ سیگار گرفت.اومد،با این فندک‌اجاق‌گازا سرش رو آتیش کرد و بعد از وسط گرفت بین انگشتاش».
و بعد ادای سیگاردست‌گرفتن بابا را درمی‌آورم.سیگاری‌های جمع لبخند می‌زنند.هرچه پیش می‌روم،اندوهی درونم ریشه می‌دهد.پدر را می‌بینم که چقدر جوان‌ است.توی آن زیرپیراهنی سفید ارزان‌قیمت،ازهمیشه تپل‌تر به‌نظر می‌رسد.نشسته وسط اتاق آن خانه‌ قدیمی‌مان.روی همان موکت‌هایی که با قیر چسبانده بودیمشان به زمین.دور و برش حلقه زده‌ایم.پدر راست نشسته،بی همهٔ تکیدگی‌‌ این‌روزهایش.چقدر موهای سرش مشکی‌ است.
دودسیگار را که می‌کشد توی دهانش،می‌افتد به سرفه.مادر می‌خندد.پدر چقدر خوشگل چهارزانو نشسته.خبری از لک‌های پیری روی دست‌هایش نیست.همان عینک دسته‌کائوچویی روی چشم‌هایش است که روزی،یک‌جایی،جا گذاشت.
پدر،لپ‌هایش را بادشده نگه می‌دارد،داداش را جلو می‌کشد و دود را داخل گوشش فوت می‌کند.نصف دودها از دوطرف دهانش بیرون می‌زنند.چشم‌های پدر به اشک نشسته و من در کنارش.دست می‌گذارم روی شانه‌های پدر،دوباره دود سیگار را می‌کشد توی دهانش،میان سرفه و اشک و گریه‌های داداش‌کوچیکه،چشم‌هایش می‌خندند.دودها را فوت می‌کند،صورتش در میان دود محو می‌شود،مادر هم،خانه هم.
دلم برای پدرم تنگ می‌شود؛
ناگهان.
همین.

Read more . عکس و متن از صفحه‌ی @hasan.beyranvand . پدرو پارامو داستانی‌ست در باب تلاش جسمی و روحی یک کاسیکه(لقب ...

Media Removed

. عکس و متن از صفحه‌ی @hasan.beyranvand . پدرو پارامو داستانی‌ست در باب تلاش جسمی و روحی یک کاسیکه(لقب رئیس قبیله در برخی نواحی امریکای لاتین) روستایی کم‌حرف و توداری که شخصیت پیچیده و متناقضش در هاله‌ای از ابهام پوشیده شده است. وقایع داستان نیز در دوزخی اساطیری و زمینی می‌گذرد، با ساکنان … .
عکس و متن از صفحه‌ی @hasan.beyranvand
.
پدرو پارامو داستانی‌ست در باب تلاش جسمی و روحی یک کاسیکه(لقب رئیس قبیله در برخی نواحی امریکای لاتین)
روستایی کم‌حرف و توداری که شخصیت پیچیده و متناقضش در هاله‌ای از ابهام پوشیده شده است. وقایع داستان نیز در دوزخی اساطیری و زمینی می‌گذرد، با ساکنان مرده‌ای که به سبب خطاهای گذشته‌شان پیوسته در تلاطمند.
پدرو پارامو با آن ایجاز عامدانه‌اش نمونه‌ای تحسین‌برانگیز و اثر گذار از تراکم و علظت روایی است. رولفو به‌فراست دریافته بود که نویسنده باید ناپدید شود و بگذارد شخصیت‌های داستانش آزادانه سخن بگویند. او با بهره گیری از ساختاری خاص شامل سکوت‌ها، سرنخ‌های ناپیوسته و رها و صحنه‌های مقطع به خواننده مجال می‌دهد خودش جاهای خالی را پر کند. رمان حاضر که با رئالیسم جادویی قرابت‌های انکارناپذیری دارد، کلاف درهم‌بافته‌ای است از تنهایی، جبرگرایی و اسطوره

از متن کتاب:

چه تنومند بود آن مرد! چه بلندبالا! صدایش خشن بود و خشک، خشک مثل خشک‌ترین زمین دنیا. سیمایش محو بود. یا بعدا محو شد؟ انگار باران بین او و زن فاصله انداخته باشد. چه گفته بود؟ فلورنثیو ؟ از کدام فلورنثیو حرف می‌زد؟ فلورنثیوی خودم؟ اه! چرا زار نزدم؟ چرا اشک را از خودم دریغ کردم و اندوهم را با ان بیرون نریختم؟ پروردگارا، تو وجود نداری! او را به تو سپردم که حفظش کنی. تنها همین را از تو خواستم و بس. اما تو فقط حواست به روان آدم‌ها بود. چیزی که من از او می‌خواهم جسمش است، داغ از عشق و سوزان از تمنا. دلم می‌خواهد با زور بازویش پیکر سبکم را نگه دارد و رها کند. حالا چه کنم با لبان دردآلودم؟

#کتاب
#پدرو_پارامو
#خوان_رولفو
#ادبیات
#رمان
#داستان
#مطالعه
#متن
#مطالعه_بیست_صفحه_در_روز
#نشر_ماهی
.
پدرو پارامو / خوان رولفو، ترجمه (از اسپانیایی) کاوه میرعباسی، ویرایش مهدی نوری و علیرضا اسماعیل‌پور / ۱۷۶ صفحه جیبی، ۱۲ هزار تومان
.
برای خرید کتاب‌های ماهی، می‌توانید به دیجیکالا، سایت نشر یا کتابفروشی‌ها سر بزنید.
.
http://digikala.com/brand/mahi/

Read more . شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست به من خندیدید مرا سرزنش کردید افکار و رفتار خود را درست خواندید ...

Media Removed

. شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست به من خندیدید مرا سرزنش کردید افکار و رفتار خود را درست خواندید و من بی هیچ پیش داوری فقط شمارا ترک کردم آزادی و آزادگی حق من است هیچکس در زندگی ام حق تصمیم گیری برای من ندارد پدر مرا ببخش مادر مرا ببخش بابت گناهی که نکرده ام بابت کمترین حقم آزادگی ، نپذیرفتن … .
شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست
به من خندیدید
مرا سرزنش کردید
افکار و رفتار خود را درست خواندید
و من بی هیچ پیش داوری فقط شمارا ترک کردم
آزادی و آزادگی حق من است
هیچکس در زندگی ام حق تصمیم گیری برای من ندارد
پدر مرا ببخش
مادر مرا ببخش
بابت گناهی که نکرده ام بابت کمترین حقم
آزادگی ، نپذیرفتن سیاست ولایت
این ولایت گاه ولایت پدر ، مادر ، برادر ، خواهر و در نهایت در یک کلمه ولایت فقیه ( دانا ) !!!
چه کسی بیشتر از من بر احوال من آگاه است ؟
کجایید کسانی که به من خندیدید ؟
آرزو میکنم طعم آزادگی را بچشید
مادر پدر خواهرانم دلم برایتان تنگ است
مادر ببین وطن را ، همه از ترس ولایت سیاست را بر صداقت ترجیح داده اند و
زنها تو زندون ( خانه ، وطن ) و مردها سر دار ( بی ابرویی و اعدام و …. )
مادرم ببخش که نتوانستم سکوت کنم تحمل کنم و بنشینم و چیزی نگویم
پدر مرا ببخش که نماندم عصای دستت شوم
اما شاید ماندنم فقط از من برای شما آیینه ی دق می ساخت .
مادر ببین وطن را پدر خوشبحالم که تو پدرم بودی و آموختی مرا درس آزادگی
همان دوم ابتدایی دبستان هفده شهریور روستای فیل آباد
وقتی مجبور بودم در خانه تورا پدر و در مدرسه تورا آقای معلم صدا بزنم
باعث شد بفهمم ما ایرانیا ها از بدو تولد در تاریخ معاصر با چیزی به اسم شخصیت دو قطبی مواجهیم ، در خانه و خیابان و بالطبع وطن
دروغ بگوییم چون از گفتن حقیقت میترسیم !
و معترض و ناراضی باشیم و در عین حال سکوت کنیم ، اگر شما پدر و مادرم نبودید
شاید هرگز به این حد از درک انسان ، برابری حقوق و مشکل ریشه ای وطنم پی نمی بردم
مادر لطفا این متن را برای پدر بخوان چون میدانم اینستاگرام ندارد و از طرف من دستش را نه به خاطر سر تری و برتری بلکه با عشق از سمت من ببوس و یادت باشد اگر پدر دردش را به تو نتواند بگوید تنها میشود و سرنوشتی مشابه مردان سرزمین که در دام(اعتیاد ، دروغ ، فساد ) و و بر دار(اعدام ، زندان) هستند را دچار می شود و پدرم لطفا طوری با خواهران و مادرم برخورد کن که هرگز ترسی در دلشان ایجاد نشود برای بازگویی حقایق و خواسته هایشان در زندگی
پدر ولایت فقیه باعث فساد در وطن می شود
بگذار اگر روزی خواهرم کسی را دوست داشت نترسد از بازگویی
چون آن زمان است که سیاست پا به میدان گذاشته و حال وطن امروز حال وطن کوچکمان که خانه نام دارد می شود
و تو پدرم دست مادرم را از طرف من ببوس هم با عشق هم بابت اینکه مرا بدنیا آورد تا راهی باشم برای دفع زجر انسانیت
با تمامی احترامات
پسرتان
علی گنجی “هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه ی هیچم “

Read more . خداوندا خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شدی از قصه خلقت از اینجا ...

Media Removed

. خداوندا خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شدی از قصه خلقت از اینجا از آنجا بودنت ! خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر به تن داری برای لقمه ی نانی غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان … .
خداوندا

خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت !
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوندا
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده ودل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوندا
اگر در ظهرگرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی
واعصابت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت ر!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد۰
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است۰
خدا پوچ است۰
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی !!!
عجب بی پرده امشب من سخن گ

Read more ‌. شخصیتها یا کاراکترهایی که در تمام این سالها خلق کرده ام، همه دنبال حق طلبی بود ه اند و با ظلم و ناحقی ...

Media Removed

‌. شخصیتها یا کاراکترهایی که در تمام این سالها خلق کرده ام، همه دنبال حق طلبی بود ه اند و با ظلم و ناحقی مبارزه می کردند. یکی با دفاع و شهادت و دیگری با کسب موفقیت برای وطن… این متن را برای کسانی می نویسم که خیال می کنند من بعد از دوسال و نیم سکوت و بازگشت به فضای مجازی، تغییر کرده ام! من هیچ وقت تغییر نمی … ‌.
شخصیتها یا کاراکترهایی که در تمام این سالها خلق کرده ام، همه دنبال حق طلبی بود ه اند و با ظلم و ناحقی مبارزه می کردند. یکی با دفاع و شهادت و دیگری با کسب موفقیت برای وطن… این متن را برای کسانی می نویسم که خیال می کنند من بعد از دوسال و نیم سکوت و بازگشت به فضای مجازی، تغییر کرده ام!
من هیچ وقت تغییر نمی کنم. همان آدمم با همان تفکرات… هنوز هم کاراکترهایم در برابر ظلم و بی عدالتی فریاد می زنند و ایستادگی می کنند. هنوز هم شخصیتهای رمان و فیلمنامه هایم از بی عدالتی و استثمار و دروغ و ریا و فریبکاری بیزارند.

هنوز همان نویسنده ای هستم که انسانهای دروغگو و بوقلمون صفت را از زندگی اش حذف می کند و کسانی را که داعیه دار عدالتند، اما با قلمشان از بی عدالتی حمایت می کنند، پس میزند… من همان شخصم… این جامعه و افراد رده بالا هستند که تغییر کرده اند و توقع دارند امثال بنده را هم مثل خودشان تغییر بدهند!
#ایران #ایرانی #نویسنده #ظلم #بی_عدالتی #فقر #دزدی #اختلاس #گرانی #تورم #بالارفتن_دلار #زیرخط_فقر #تحریم

Read more repost عکسی که در استوری گذاشتم و تحسین کردند همگان، یادآور خاطرات شیرین دوستی با افرادیست که از ...

Media Removed

repost عکسی که در استوری گذاشتم و تحسین کردند همگان، یادآور خاطرات شیرین دوستی با افرادیست که از جنس زیبایی و طراوت اند. یادآور روزهای طلایی تلاش است. یادش بخیر بعد از ناهاری که بواسطه ی شیرینی دفاع از پایان نامه جمعی از تلاشگران عرصه ی فرهنگ، جهاد، علم، دانش و … نصیبمان شد در راه مسجد امیر … repost
عکسی که در استوری گذاشتم و تحسین کردند همگان، یادآور خاطرات شیرین دوستی با افرادیست که از جنس زیبایی و طراوت اند.
یادآور روزهای طلایی تلاش است.
یادش بخیر
بعد از ناهاری که بواسطه ی شیرینی دفاع از پایان نامه جمعی از تلاشگران عرصه ی فرهنگ، جهاد، علم، دانش و … نصیبمان شد در راه مسجد امیر بهمراه پیر فرزانه نیما!!، و پشتوانه محکم همیشگی همه ی جمع، آقا سجاد کریمی در لوپ دیدار این عکس گرفته شد.
دلخوری داشتیم و سجاد دلداری میداد و نصیحت میکرد
رو به من داشت و توضیح میداد یکهو خیره شد و رشته ی کلام از دستش خارج..
گفت چشاتو ببند، برگرد، نگاه کن، اولین جمله ای که به ذهنت میرسه رو بگو..
این منظره را دیدم..
زبان قاصر بود..
سکوت کردم و در عصر جمعه ی انتظار هیچ نگفتم..
دلخوری فراموش شد..
بی هوا دست به جیب شدم و این لحظه را در قاب خاطراتم ثبت کردم..
فوقع ما وقع

پ.ن۱: اگه سجاد اون روزا اوقاتش فراغ نبود کار بروبچه های مکانیک که همه بسیجی بودند به دفاع نمیرسید

پ.ن۲: همین ایام با بروبچه های آی تی ۹۴ و یکی دو نفر دیگه بیرون رفتنایی داشیم که خوش میگذشت و مرهمی بود برای غم فراق دوستان پ.ن۱

پ.ن۳: من حسرت چنین جمعی بعد رفتن دوستان را دارم تا ابد.. پ.ن۴: تمام پردیس کیش حسرت بودن در جمع پ.ن۱ و پ.ن۲ را دارند همچنان مثل من

پ.ن۵: خبری خوش در راه است و دوستان پ.ن۲ برای دفاع باقیمانده های پ.ن۲ عازم جزیره هستند و.. پ.ن۶: من همچنان نگران فراق دوستان پ.ن۱ و پ.ن۲ بعد از این ایامم.. پ.ن۷: بیخود نیست که این عکس تحسین برانگیز است، چون خاطراتی در دل آن نهفته است

پ.ن۶: پ.ن۱ی ها در پایین صفحه و پ.ن۲ی ها در بالای صفحه قرار دارند

پس:
این عکس را به نام “حسرت دیدار دوباره” نامگذاری میکنیم باشد که تا ابد ماندگار بماند.

پ.ن۱ متشکل از : #محمد_حسین_یوسف_پور فرمانده
#سجاد_کریمی هر جای خالی در بسیج داشتیم آنا” سمت میگرفت و انجام میداد
#محمد_امین_وکیلی نیروی انسانی
#سجاد_سوری پشتیبانی
#دوستان_دیگر
پ.ن۲ متشکل از: برو بچه های آی تی۹۴ که به مقام #بی_حاشیه_ترین ها آنها را منصوب مینماییم

پ.ن آخر: عکس بعدی از جمع آی تی های ۹۴ است.

#غروب_جمعه
#انتظار
#تنهایی
#دوستان
#فراق
#ارشد
#ارشد_آی_تی
#ارشد_IT
#صنعتی_شریف
#دانشگاه_صنعتی_شریف
#پردیس_بین_الملل_دانشگاه_صنعتی_شریف
#دفاع
#پایان_نامه
#پایان_نامه_ی_ارشد
#نمره
#استاد
#دورهمی
#آنلاین
#من_الله_التوفیق

Read more <span class= #Repost @sabamohebi • • • • • . زمان رنگی است که بر واقعیت زده می شود تا خاطره ها ذره ذره زاده شوند. …” src=”https://www.instagram.com/p/BllYk2LF9r9/media/?size=m” />

Media Removed

#Repost @sabamohebi • • • • • . زمان رنگی است که بر واقعیت زده می شود تا خاطره ها ذره ذره زاده شوند. مثل ذره ذره ی برفی که بر سطح شهر می نشینند و رخت عروسی بر تنش می کنند. حتی اگر تا چندی پیش سینه اش پر از غم و اندوه بود و رو به زوال. برف جان شهر را زنده می کند به حضور خود. روزهای برفی شهر را به یاد داری؟ آرامِ …
#Repost @sabamohebi
• • • • •
.
زمان رنگی است که بر واقعیت زده می شود تا خاطره ها ذره ذره زاده شوند. مثل ذره ذره ی برفی که بر سطح شهر می نشینند و رخت عروسی بر تنش می کنند. حتی اگر تا چندی پیش سینه اش پر از غم و اندوه بود و رو به زوال. برف جان شهر را زنده می کند به حضور خود. روزهای برفی شهر را به یاد داری؟ آرامِ آرامِ آرام بودنش را؟ گویی صداها خفه شده اند. تو را هم به سکوت وادار می کنند. اگر دلت بخواهد جیغ ممتدی بکشی هم، آرامشش تو را وادار به سکوت می کند. دیگر از دل شهر صدای بوق نمی آید. خوب گوش کرده ام. گه گداری ماشینی از تل برفی گذر می کند و صدای پاشیدن و بر زمین خوردن برفآبه ای می آید. آدم ها به هر دلیلی، آرام تر قدم بر می دارند و دیگر خبر از صدای رژه های ملال آور روزمره نیست. دست آخر، گه گداری هم نهایتا تل برفی از لا به لای شاخ و برگ درختان به زمین می ریزد و صدای خفه ای به گوش می رسد. اما اندکی بعد…. شهر دوباره آرام می گیرد. تو گویی آرامشش از صبرش است. از اینکه صبر کرده است ذره های برف بر روی دامانش یکی پس از دیگری بنشینند و رنگ زندگی اش را عوض کنند.
خاطرات شفا و صفای ذهن و روح ما هستند. شاید شفای خاطرات برای ذهن ما به خاطر زمانی است که صبر کرده ایم ساخته شوند. خاطره ها با لحظه های ناگهانی فرق دارند. خاطره ها اصالت دارند. زمان لازم است تا واقعیتی، خاطره شود و خاطره ای بر دل بنشیند و “خاطره” شود. آدم ها با هم فرق دارند. عده ای از هر خاطره، تکه کلامی یا قطعه عکسی را توشه آینده شان می کنند. اما من، خاطرات را با جزئیات، با همان اصالتی که دارند، با همان صداها، با همان بوها، با همان رنگی که دارند، در ذهنم مجسم می کنم و روحم را صفا می دهم.
#urban #urbanscape #street #streetphotography #streetlife #streetdailylife #car #instagram #snow #city #cityscape #citywalk #sign #streetsign #tehran #tehranpic #tehranpics #tehranphoto #tehrancity #tehrangram #tehrandailylife #tehranstreet #tehranstreetphotography #tehranstreets

Read more . . وقتی اس ام اسی از مادرم می رسد غمگین میشوم؛ از شکل اس ام اس دادنش حتی. چشمهایش را ریز می کند و دکمه ...

Media Removed

. . وقتی اس ام اسی از مادرم می رسد غمگین میشوم؛ از شکل اس ام اس دادنش حتی. چشمهایش را ریز می کند و دکمه ها را سخت می فشارد. اس ام اس هایش همیشه جاافتادگی دارند. چند حرف را از قلم می اندازد یا کلمه ای را به شکلی غیر معمول می نویسد؛ یک شکل ِ ویژه که یادآوری می کند او با زحمت اینها را نوشته. انگار از درون یک زندان … .
.
وقتی اس ام اسی از مادرم می رسد غمگین میشوم؛ از شکل اس ام اس دادنش حتی.
چشمهایش را ریز می کند و دکمه ها را سخت می فشارد. اس ام اس هایش همیشه جاافتادگی دارند. چند حرف را از قلم می اندازد یا کلمه ای را به شکلی غیر معمول می نویسد؛ یک شکل ِ ویژه که یادآوری می کند او با زحمت اینها را نوشته. انگار از درون یک زندان در فرصتی کوتاه با هزار بدبختی فرستاده شده باشند. در اغلب موارد اس ام اس می دهد و می پرسد برای شام برمیگردم یا نه؛ با کلمه های خودش، با حروفی که یادآوری میکند او مادر است نه هر کس دیگر. مادری که عمق ِعشق به او را نمی شود سنجید.
با دیدن اس ام اس هایش فقط گلویم فشرده می شود. آخ مادر! می خواستم بگویم اس ام اس هایت عاقبت دیوانه ام میکند.

پدرم… او میگوید: این کارت شارژ را وارد کن. میگویم: بزن ستاره صد و چهل… و او مقاومت می کند. برایش ساده است؛ اما نمی خواهد بازی ِجدید را بپذیرد. اینباکسش به شکللی بی رحمانه لبریز ِ اس ام اس های ِ بی احساس ِ ایرانسل است. هیچ کس به او اس ام اس نمی دهد و او نیز به کسی. ولی فقط یک بار، بله فقط یک بار به من اس ام اس داد. او همیشه به خاطر آلرژی ِ تنفسی آدامس میجود. میگوید گلویش را مرطوب می کند و بهتر نفس می کشد. در اس ام اس اش نوشته بود: “آدامس”. همین!
فقط همین یک کلمه.
ننوشته بود آدامس بخر یا آدامس میخواهم . نه، فقط آدامس!
وقتی خواندمش توی ِ خیابان راه میرفتم. یادم می آید که ایستادم. فروریختم. یک کلمه و او چطور این را نوشته بود!؟ چقدر کم، چقدر کوتاه، چقدر غریب… آدامس…
.
.
سلام سلام روز گرمتون به خیر
چقدر گرمه خدایا من که اصلا اب دوست ندارم همش سراغ یخچال واب میریم داخل بطری اب معدنی خاکشیر ریختم اون هم مشکلی حل نمیکنه داشتم اب میخوردم یچیزی انگار گلوم گیر کرد تواین گرما اخه چرا خرمشهر اب نداره؟مسولین بی کفایت ما کوجاهستن؟چیکارمیکنن؟ما نه کشور فقریم نه چیزی از یمن سوریه و لبنان کم داریم که به اونا کمک بشه مردم باغیرت ماکه سالها مرزهارو حفظ کردن و زیر خاک و گل وتیر وترکش وجنگ رفتن مال وملال و ازدای اسایششون گرفته شد اینابس نبود ایا ؟چرا اب باید به عراق فروخته شه؟چرا مردم بطری اب میخرن؟تاکی ازدلرحمی ما سواستفاده میشه ؟تا کی سکوت؟تاکی ظلم؟برای دوروز اب نبودن ۱۴۰۰سال تعزیه ناله گریه عزاداری خرمشهرکه ازکربلا بدترشد!!!
وای برما وای برما سکوت سکوت سکوت مساوی با ذلت بدبختی بیچارگی مطمئن باشید فردا نوبت ماست
#از_ماست_که_بر_ماست
#خرمشهر_اب_ندارد
#خوزستان_هوا_ندارد
#خورشت_قیمه #خورشت_قیمه_شبنم

Read more شازده کوچولو به سراغ گلهای سرخ رفت تا دوباره به آنها نگاهی بیندازد. وقتی به آنها رسید ، گفت : « هیچ کدام ...

Media Removed

شازده کوچولو به سراغ گلهای سرخ رفت تا دوباره به آنها نگاهی بیندازد. وقتی به آنها رسید ، گفت : « هیچ کدام از شما شبیه گل من نیستید. شما هنوز هیچی نیستید ؛ چون هیچ کس شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. شماها مثل روباه من در روز های اول می مانید ، آن موقع او روباهی بود شبیه هزاران روباه دیگر ؛ … شازده کوچولو به سراغ گلهای سرخ رفت تا دوباره به آنها نگاهی بیندازد. وقتی به آنها رسید ، گفت : « هیچ کدام از شما شبیه گل من نیستید. شما هنوز هیچی نیستید ؛ چون هیچ کس شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. شماها مثل روباه من در روز های اول می مانید ، آن موقع او روباهی بود شبیه هزاران روباه دیگر ؛ اما از زمانی که او را با خود دوست کرده ام حالا در جهان یکتا و منحصر به فرد است.»
و با این حرف ها ، گلهای سرخ ناراحت شدند.
شازده کوچولو به حرفش ادامه داد : « شماها خیلی زیبایید ؛ اما تو خالی هستید . برای شما نمی شود مرد . البته مطمئناً گل من هم از نگاه یک رهگذر عادی ، شبیه شماست ؛ اما برای من او خیلی مهمتر از همه ی شماست ، به خاطر اینکه او تنها گلی است که به او آب داده ام ، تنها گلی که او را در زیر حباب شیشه ای قرار داده ام ، تنها گلی که برایش حفاظی درست کرده ام ، تنها گلی که کرمهای روی آن را کشته ام ( البته به جز دو یا سه کرمی که برایش تبدیل به پروانه شوند.)او تنها گلی است که به غرولندها یا خودستاییها ، یا گهگاه سکوت او گوش داده ام. به خاطر اینکه او گل سرخ من است. »
شازده کوچولو بعد از دیدار از گل سرخها به نزد روباه باز گشت و گفت : « خدا نگهدار! »
روباه گفت : « خدا نگهدار ؛ اما رازی که قرار بود به تو بگویم خیلی ساده است : فقط بادل است که می توانی هر چیزی را خوب ببینی . چشم ، آنچه را که اساسی است نمی بیند.»
شازده کوچولو برای اینکه مطمئن شود گفته ی او را به خاطر سپرده است آن را تکرار کرد : « چشم آنچه را که اساسی است نمی بیند.»
– عمری را که به پای گل خود صرف کرده ای باعث شده که برایت اینقدر عزیز و مهم باشد.
– شازده کوچولو دوباره برای اینکه مطمئن شود این حرف روباه را نیز به خاطر سپرده است ، آن را تکرار کرد : « عمری را که به پای گل خود صرف کرده ای باعث شده که برایت اینقدر عزیز و مهم باشد .»
روباه گفت : « آدمها این حقیقت اساسی را فراموش کرده اند ؛ اما تو نباید آن را از یاد ببری. به خاطر داشته باش که هرچیزی را اهلی کردی تا آخر مسئول آن خواهی بود . پس اکنون مسئول گل خود هستی … »
شازده کوچولو برای اینکه مطمئن شود گفته ی روباه را به خاطر سپرده است آن را دو باره تکرار کرد : « من مسئول گل سرخ خود هستم …»
#شازده_کوچولو
#amurai
#killing_me_inside

Read more <span class= شما ساعت چند هستید؟! من به وقت #شیطنت هام ده صبحم!سر حال و آفتابی.حال خوب بعد از کره و مربای آلبالوی …” src=”https://www.instagram.com/p/Bk-zxcxgvg9/media/?size=m” />

Media Removed

شما ساعت چند هستید؟! من به وقت #شیطنت هام ده صبحم!سر حال و آفتابی.حال خوب بعد از کره و مربای آلبالوی خانگی با نان #بربری ترد محله مان که ختم میشود به یک استکان چای با #عطر #گل #محمدی. به وقت جدیت اما دوازده ظهرم.به سختی و تیزی آفتابش.با یک جفت چشم تخس و نگاهی نفوذپذیر!با شدت هرچه تمام تر میتابم به آنچه … شما ساعت چند هستید؟! من به وقت #شیطنت هام ده صبحم!سر حال و آفتابی.حال خوب بعد از کره و مربای آلبالوی خانگی با نان #بربری ترد محله مان که ختم میشود به یک استکان چای با #عطر #گل #محمدی.
به وقت جدیت اما دوازده ظهرم.به سختی و تیزی آفتابش.با یک جفت چشم تخس و نگاهی نفوذپذیر!با شدت هرچه تمام تر میتابم به آنچه که میخواهمش.
کسل که باشم سه عصرم.اصلا بلاتکلیف.بی حوصله مثل دوچرخه ی سالم خاک خورده ی گوشه انبار که بلااستفاده مانده و ساکن و ساکت.
سکوت مشغله ی من است وقتی به وقت سه عصر باشم!
به وقت بغض و دلخوری اما تنظیمم روی ساعت #غروب.حال و هوایی نه چندان روشن و روبه تاریکی.با چشمهایی گرفته و تیره تر از همیشه هام.در این وقت میتوانم تنهاترین #دختر قرن اخیر باشم شاید… #شکننده ترین هم…
و ترس… #ترس من خود دوازده شب است.انگار وحشت #جیغ #تنهایی دختری در خیابان که #سایه ای پشت سرش حس کرده باشد.ترس من تاریک ترین ساعت من است.تپش بی امان قلبی ست پس از بیدار شدن با صدای ناگهانی زنگ #تلفن خانه وسط #خواب و در نهایت #لرزش صدای آن طرف خط…
آرامش و #مهربانی هام اما چهار صبح است.آرام به همراه #خنکای نسیمی که میپیچد توی دلم.با چشمهایی روشن تر از همیشه که حتی میتوان در آن #ستاره رصد کرد و قرن ها درش خیره ماند.میتوانم به بخشندگی #مهتاب باشم که عاشقی بنشیند زیر نورم و کوچه ی مشیری را زمزمه کند…
اما تمام این ساعاتی که گفتم برای #بهار و #تابستان و زمستانند.
#پاییز فرق دارد…
من نود روز پاییز را کلا پنج عصرم…به وقت چنارهای ولیعصر…به وقت دعوت خودم به صرف چای…به وقت صدای خش خش برگهای نوازشگر پاهام
به وقت سنگفرشهایی که با مهربانی قدمهام را در آغوش میگیرند و با خطوطشان نصفه نیمه رهاشان نمیکنند…به وقت #شعر…به وقت باران…به وقت خوشی هام…به وقت #زندگی
اصلا پاییز به وقت چندبرابر زندگی کردن است
حالا تو بگو…تو چه ساعتی هستی؟ #فاطمه_بخشی لینک کانال تلگرام در قسمت بیو
@havaye.havva

Read more  #عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی ...

Media Removed

#عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی. خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی … #عروسها_در_صور_میمیرند
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی.
خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی هم دوزانو نشسته بودیم مقابل یک دیوار گچی سفید.توی راهروی طبقهٔ دوم مدرسه که دوطرفش کلاس‌های پنجره‌دار نورگیر بود،روی موکت قرمز،همهٔ مدرسه،ساکت،پرهیجان.
برق‌ها خاموش شد،تاریکی زل زد توی چشم‌هامان.از پشت سر،صدای خرخر چرخیدن نقاله دستگاهی می‌آمد که بعد‌هاصدایش زدیم آپارات؛باریکه‌ای نور از جلویش می‌پاشید روی دیوار.غبارهای مدرسه توی این باریکهٔ نور می‌رقصیدند.شگفت‌زده بودیم،تا وقتی روی دیوار نام فیلم نقش بست:افق
*
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پسربچه‌های دور و برم؛سرخوش از تصرف اسکلهٔ اَلْاُمَیِّه،سرخوش از کشتار عراقی‌های لعنتیِ توی فیلم،سرخوش از زمزمهٔ ترانهٔ حماسی«بمیرید بمیرید» و هراسان از سکانسی که عراقی‌ها با چنگک کوفتند به سینه غواص ایرانی و از آب به اسارت گرفتندش.حس می‌کردیم شوری آب دریا را روی زخم‌های چنگکی که فرورفته بود به سینهٔ ما.
اما من،هنوز،مدت‌ها پس از پایان فیلم،نشسته با بغضی که شرم داشت بشکند وسط آن همه پسربچه،خیره بودم به دیوار.جایی از دیوار که آن پرستار جوان توی فیلم با آن مقنعه بلند مشکی چانه‌دار که تا روی برجستگی سینه‌هایش پایین آمده بود-توی چادرمشکی ساده‌اش،شبیه‌ترین زن به دختری‌های توی آلبوم مادرهامان-با اناری بزرگ در دست روی نیمکت آن باغ کوچک بیمارستان منتظر برگشتن همسرش بود.همسری که چنگک،سینه‌اش را شکافت و پیکرش را عراقی‌ها به دریا انداختند.
من هنوز،گاهی او را می‌بینم که منتظر نشسته تا مردش برگردد.یکی از همان جوان‌های ریشو با موی روی گونه؛یکی از همان‌ها که وقتی سربند سرخ می‌بستند،حجله شهادت سرکوچه‌های محله‌هامان برای داشتن عکسی ازشان بی‌تاب می‌شد.
کاش می‌شد برگشت به آن مدرسه،دیوار را شکافت،رفت روی آن‌ نیمکت نشست و برای زن روضه خواند؛بس که در فیلم‌ بی‌مویه،بی‌شِکوه،در سکوت رفت وقتی همه سرخوش از پیروزی بودیم و کسی حواسش نبود،زنی به دلتنگی او دارد شهر را ترک می‌کند.کیفش را برداشت،روی پل اهواز سوار‌ ماشینی شد،نگاهی به ما کرد و رفت؛وقتی باد دامن چادرش را به اهتزاز درآورده بود.گویی‌ به‌دنیاآمده بود عاشق مردی شود که هیچ‌گاه برنمی‌گردد.زنانی که میراثشان از جهان،انتظار است.
*
بیروت،شبی که خیره بودیم به دریا.وقتی باد،مدیترانه را می‌آورد پیش ما.شاید،اشک‌ آن‌ها که یادگاری در دریا دارند.

Read more . مولانا محمد طیب امام جمعه مسجد جامع نور ایرانشهر از ‎ #تجاوز_گروهی یک باند به ۴۱ ‎ #دختر خبر داد که ...

Media Removed

. مولانا محمد طیب امام جمعه مسجد جامع نور ایرانشهر از ‎ #تجاوز_گروهی یک باند به ۴۱ ‎ #دختر خبر داد که فقط ۳ دختر شکایت کرده اند ! . بقیه شان از ترس آبرو سکوت کردند و فقط یک نفر از سه نفر خواسته معاینه شود ! نمیدانم غمم را چگونه بیان کنم با کدام واژه تا بتوانم عمقش را نشان دهم ..باید واژه ای جدید اختراع کرد … .
مولانا محمد طیب امام جمعه مسجد جامع نور ایرانشهر از ‎ #تجاوز_گروهی یک باند به ۴۱ ‎ #دختر خبر داد که فقط ۳ دختر شکایت کرده اند !
.
بقیه شان از ترس آبرو سکوت کردند و فقط یک نفر از سه نفر خواسته معاینه شود ! نمیدانم غمم را چگونه بیان کنم با کدام واژه تا بتوانم عمقش را نشان دهم ..باید واژه ای جدید اختراع کرد …
.
.
ما در عوض خیلی چیزها که نداریم عوضش #امنیت هم نداریم !
.
‏چند نفر از دخترها و پسر بچه های ایران مانده که هنوز بهشان تجاوز جنسی نشده !
.
شما ؟
بله با شما هستم‌ ؟

فکرکنم هنوز طعم تجاوز جنسی را در سیستم جمهوری اسلامی در یکی از کوچه پس کوچه‌های سیستمی که قرار بود ما را به مقام انسانیت برساند ، تجربه نکرده‌اید !
.
هر اتفاق بدی که افتاد با گفتن جمله من سیاسی نیستم از کنارش رد شدید
 نتیجه اش را امروز نمی بینید ؟
.
اشکال ندارد .
باز هم سکوت کنید
.
باز هم #سکوت‌ کنید
.
تا تجاوز جنسی هم مثل تجاوزهای دیگری که در این چهل سال به حقوقمان شده همگانی شود !
سکوت تا کی ؟ .
شما را نمی دانم اما اگر برای یکی از اعضای خانواده من اتفاق بیوفتد تمام قد ازش حمایت میکنم ، فریاد میزنم و اطلاع رسانی میکنم تا متجاوز به سزای عملش برسد !
.
یادمان باشد قربانی شدن ننگ نیست .
‏تجاوز را فریاد بزنید و متجاوزین را رسوا و دنیا را برایشان نا امن کنید،سکوت دیروز ما و شما حاصل فاجعه های امروز است .
سکوت نکنید … .
.
#دختران_ایرانشهر
#ایرانشهر
#سیستان_و_بلوچستان
#ایران

Read more دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه، بی خیالی هر روزه ناز و کرشمه ی من و آیینه خنده ...

Media Removed

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه، بی خیالی هر روزه ناز و کرشمه ی من و آیینه خنده های بلند و بی دلیل برای آن احساسات مهار نشدنی حالا اما دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده چه قدی کشیده طاقتم ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند چه شیشه ای … دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

برای شیطنت های بی وقفه، بی خیالی هر روزه

ناز و کرشمه ی من و آیینه

خنده های بلند و بی دلیل

برای آن احساسات مهار نشدنی

حالا اما

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم

چه بی هوا این همه بزرگ شده

چه قدی کشیده طاقتم

ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند

چه شیشه ای بودم روزی

حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم

به سنگ شدن می اندیشم

اینگونه اطمینانش بیشتر است

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پر سکوت
امروز گرفته است

این روز ها لحن حرف هایم آنقدر جدی شده که خودم هم از خودم
حساب میبرم

در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و به لبخندی اکتفا میکنم

چه پیشوند عجیبی است کلمه ی خانم

همین که پیش اسمت می نشیند تمام سرخوشی و بی خیالیت را از تو
میگیرد

و به جایش

وزنه ی وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد

نه اینکه این ها بد باشد

نه

فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود

که دخترک حساس و شیرین درونم

زیر سنگینی اش

بمیرد

Read more Music Of The Week - موسیقی هفته Olafur Arnalds-Not Alone چقدر پر شورم وقتی به بخش موسیقی هفته میرسم چون ...

Media Removed

Music Of The Week – موسیقی هفته Olafur Arnalds-Not Alone چقدر پر شورم وقتی به بخش موسیقی هفته میرسم چون کودکی ذوق دارم چون میتوانم گوشه ای از آرشیو موسیقی خود را فریاد کنم هرچند با کمی خساست! و چه چیزی زیباتر از رقص این دختر جوان چه چیزی شنیدنی تر از قطعه الافور ارنالدز الافور هنرمند ایسلندی, … Music Of The Week – موسیقی هفته
Olafur Arnalds-Not Alone
چقدر پر شورم وقتی به بخش موسیقی هفته میرسم
چون کودکی ذوق دارم
چون میتوانم گوشه ای از آرشیو موسیقی خود را فریاد کنم
هرچند با کمی خساست!

و چه چیزی زیباتر از رقص این دختر جوان
چه چیزی شنیدنی تر از قطعه الافور ارنالدز
الافور هنرمند ایسلندی, که مثل نیلس فرام بزرگ، میداند چطور با موسیقی پیانو کلاسیک مدرن الکتریکش!! جان مارا ببرد
او یکی از خاص های موسیقیست
قطعه ای که میشنوید از بهترین هایش است
سعی کردم کلیپی با رقص یکی از قهرمانان پاتیناژ را برای شما بسازم که لذت موسیقی برایتان صدچندان شود
حیف نیست که از این اثار بی بهره باشیم!؟
حیف نیست که هنر را فراموش کنیم
حیف نیست که اورا نشناسیم؟

من برای ذره ای رهایی در هنر غرق میشوم
برای دقیقه ای جاودانگی ارام میگیرم

کاش همه وجود ما سرشار از این لحظات باشد

انها که اساتید و عشاق هستند که افتخار من
اما
من به شما قول میدهم چندین نفر بعد از دیدن همین کلیپ به رهایی در هنر علاقه مند خواهند شد، پس ترویج درست، یک وظیفه است
رقص ،رقص و بیقراری و پرواز
مگر میشود دختری را با شکوه تر از این دید

سکوت میکنم، شاید زیادی سخن گفتم
در برابر جنون این دختر و سر انگشتان الافور
بیشترین قدردانی سکوت است

قطعه این هفته تقدیم به مخاطبین عزیزم
شما ارزش بهترین ها را دارید

امیر شمس
مدرس هنر عکاسی
@amirshamsofficial

16 اردیبهشت ۱۳۹۷
@olafurarnalds

#Fineartphgmusic

Read more . عکاسی داستانی است که من نمی توانم آن را در قالب کلمات بیان کنم ، وقتی کلمات واضح نیستند، من باید بر ...

Media Removed

. عکاسی داستانی است که من نمی توانم آن را در قالب کلمات بیان کنم ، وقتی کلمات واضح نیستند، من باید بر روی عکس ها تمرکز کنم. وقتی تصاویر هم کافی نیستند، باید با سکوت خشنود شوم. عکاسی یک راه احساس کردن، لمس کردن، و عشق ورزیدن است. مدتها بعد از این که شما همه چیز را فراموش کردید، عکس ها یادآور چیزهای کوچک … .
عکاسی داستانی است که من نمی توانم آن را در قالب کلمات بیان کنم ، وقتی کلمات واضح نیستند، من باید بر روی عکس ها تمرکز کنم. وقتی تصاویر هم کافی نیستند، باید با سکوت خشنود شوم. عکاسی یک راه احساس کردن، لمس کردن، و عشق ورزیدن است. مدتها بعد از این که شما همه چیز را فراموش کردید، عکس ها یادآور چیزهای کوچک خواهند بود. ما عکس می گیریم تا بفهمیم زندگی چه معنایی برای ما دارد. اگر نتوانید چیزی را که به آن نگاه می کنید احساس کنید، هیچ وقت نمی توانید کاری کنید که دیگران از دیدن تصاویر شما چیزی احساس کنند. عکاسی پیدا کردن یک چیز جالب در یک مکان معمولی است. اگر عکاس به افراد جلوی لنز خود علاقه مند بوده، و اگر مهربان و دلسوز باشد، نصف راه را رفته است. ابزار عکاسی دوربین نیست، بلکه عکاس است. دوربین ابزاری است که به افراد یاد می دهد چطور بدون یک دوربین ببینند. من واقعا معتقدم چیزهایی وجود دارد که اگر من از آنها عکس نمی گرفتم هیچ کس آنها را نمی دید. عکس گرفتن هر صدم ثانیه از زندگی را لذت بخش می کند. دوربین باعث می شود فراموش کنید که وجود دارید. اینطور نیست که شما پنهان شده باشید بلکه همه چیز را فراموش می کنید، و فقط نگاه می کنید. تمام هدف عکس گرفتن این است که شما مجبور نیستید همه چیز را با کلمات توضیح دهید. چیزی که من در مورد عکس ها دوست دارم این است که آنها لحظه ای را ثبت می کنند که برای همیشه رفته است، و دیگر هیچ وقت برنمی گردد.وقتی مردم از من می پرسند از چه ابزاری استفاده می کنم، به آنها می گویم از چشم هایم. اکثر چیزها در زندگی لحظات خوشی و یک عمر خجالت زدگی هستند؛ عکاسی یک لحظه خجالت زدگی و یک عمر خوشی است. .
بخشی از جملات بزرگان

Read more . للحق پست نوشت:. دیروز برنامه #عصر میزبان خانم هیام عطوی بود.کسی که از پانزده سالگی همراه #شهید_چمران ...

Media Removed

. للحق پست نوشت:. دیروز برنامه #عصر میزبان خانم هیام عطوی بود.کسی که از پانزده سالگی همراه #شهید_چمران و جز آن ۴۵۰ نفر کودک و نوجوانی بود که آقا مصطفی برای حمایتشان پشت پا زد به تمام خوشی و راحتی و آسایشی که در قلب آمریکا داشت. . هیام از عنفوان جوانی و زیر دست کسی تربیت شد که هرگز کسی عظمت روحش را نشناخت … .
للحق پست نوشت:.
دیروز برنامه #عصر میزبان خانم هیام عطوی بود.کسی که از پانزده سالگی همراه #شهید_چمران و جز آن ۴۵۰ نفر کودک و نوجوانی بود که آقا مصطفی برای حمایتشان پشت پا زد به تمام خوشی و راحتی و آسایشی که در قلب آمریکا داشت.
.
هیام از عنفوان جوانی و زیر دست کسی تربیت شد که هرگز کسی عظمت روحش را نشناخت و آنچنان هنوز عاشقانه از استادش نام میبرد که گویی هنوز او را حاضر و ناظر میبیند.
.
هیام حرفهایی زد که برای هر قلب آزاده و نه فقط مسلمان ,دردآور بود.از مظلومیت و در عین حال اقتدار #حزب_الله گفت و ناسپاسی ما ایرانی ها. از اینکه ما آنقدر نمک نشناش شده ایم که به او توصیه کرده اند وقتی که در ایران هست عربی حرف نزند.
.
خیلی حرفها زد و وقتی به #یمن رسید و روایت مظلومیت این ملت مقاوم و مستضعف را گفت که تصور می کنند قلب ملت ایران برایشان می تپد , آتش بر دل می زد.
.
خدا راشکر گویی آنجا هم سکوت رسانه ای برقرار است که خبر بی مهریها را به گوششان نرسانده است.
.
خدا را شکر که نمی دانند ملت ایران مغزشان پر شده با هجویات bbc و voa و آمدنیوز و من و تو و سرشان گرم دلقک بازی اعتدالیون و اصلاحات و بهاری هاست.
.
خدا را شکر که هنوز خبر کرختی رگ غیرت ایرانی ها به گوششان نرسیده که خبر عروسی فلان هنرپیشه با بهمان بازیگر برایشان داغتر است از داغ مردم یمن.
.
خدا راشکر که یمن گوشش به بعضی واقعیات هنوز بدهکار نشده, خدارا شکر.
.
و اینجا است که ذهن گریز می زند به حرفهای سید مرتضی :” وجود و بقای انقلاب به دین و دینداری مردم رجوع دارد؛ پس هر چه بتواند انسان را به غفلت بکشاند می تواند اسباب یک مبارزه سیاسی با انقلاب اسلامی واقع شود: از عکس های فوتبالیست های حرفه ای در آدامس های بادکنکی گرفته تا دانستنی های علمی، دیدنی های توریستی… رمان های عشقی و پلیسی و ایدئولوژی های سیاسی، یعنی هر چه بتواند بنیان دینداری را سُست کند، فی نفسه می تواند در خدمت مبارزه با انقلاب اسلامی که بر اصل « عینیتِ دیانت و سیاست » استوار است واقع شود. بنابراین، غرب برای مبارزه با انقلاب لازم نیست که حتماً روی به مقابله سیاسی و نظامی بیاورد؛ همه چیز، مشروط بر آنکه بتواند مردمان را از دین غافل کند، یک سلاح سیاسی است. “
.
و امروز این غفلت محقق شده است.
.
#یمن
#مقاومت
#حزب_الله
#انقلاب
#ما_بدهکاریم

Read more  #سبک_زندگی_اسلامی <span class=یکروز رسول الله نشسته بود که دید ملکی بر او وارد شد که او را بیست و چهار روی بود ،این …” src=”https://www.instagram.com/p/BmlYdf_lN53/media/?size=m” />

Media Removed

#سبک_زندگی_اسلامی یکروز رسول الله نشسته بود که دید ملکی بر او وارد شد که او را بیست و چهار روی بود ،این #ملک فرمودند : ای #پیغمبر، خدا ی عزوجل ، مرا برانگیخت که نور را به نور تزویج کنم. گفت چه کسی را به چه کسی ؟ گفت #فاطمه را به #علی . اینها را خوب است هنگام #عقد دختر و پسر، موقعیکه #عروس خانم برای جواب، … #سبک_زندگی_اسلامی یکروز رسول الله نشسته بود که دید ملکی بر او وارد شد که او را بیست و چهار روی بود ،این #ملک فرمودند :
ای #پیغمبر، خدا ی عزوجل ، مرا برانگیخت که نور را به نور تزویج کنم. گفت چه کسی را به چه کسی ؟ گفت #فاطمه را به #علی . اینها را خوب است هنگام #عقد دختر و پسر، موقعیکه #عروس خانم برای جواب، سکوت میکند، این حدیث خوانده شود .که مطلبی ، حقیقتی القا بشود ،نکته ای داشته باشد که اینها به فکر فرو بروند ،از آن موارد بسیار سنگینش که خیلی شما در جای خودش می توانید بحثش را بفرمایید ،بخصوص در بحث #تمثلات که چرا حضرت جناب این ملک ، این فرشته بر جناب رسول الله نازل شده که عرض کند آقا می خواهیم علی را با فاطمه دو تا نور را با همدیگر ازدواج دهیم .
نور را ، این یک #طهارت محض است، #عصمت صدق است ،در آنجا خطا ، تاریکی ، شب ، شک ، شبهه ، اینها راه ندارد ، این خانم افکار او، حالات او ، نطفه ی او ،کانون گرم رحمش ، شیرش تمام شئونش ، نگاه کردنش ، دیدنش ، همه یکپارچه نور است، اصلا تاریکی ندارد، و اگر انسانی در آن لحظه عقد ،چشم برزخی اش باز باشد ،این خانم و آقا را نگاه بفرماید، به ظاهر دو تکه #نور آنجا نشسته اند ، أُزوّجَ النور من النّور ، حق است ، لفظ نور حق است ،مقام #عصمت است. اما این خانم و آقا ، یکی نورش خوب است ، چطور دارند این تاریکی را با یک نور با هم انسشان می دهند؟ با هم مأنوس نمی شوند ، اینها در کنار هم جمع نمی شوند تا عاقد که باشد؟ عقد کننده که باشد ؟حرف که می زند چه باشد؟ آن دهانش ، الفاظش ، آن عباراتش ، آن تنفسش اینها همه تاثیر می گذارد . استاد صمدی املی
#

Read more . دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی ...

Media Removed

. دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من برای تو و خویش چشمانی آرزو … .
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم
#مارگوت_بیکل
ترجمه #احمدشاملو

Read more به نام خدا مجمع عمومی و در نتیجه انتخابات گروهی بنام کانون پخش کنندگان به دلیل پایان یافتن مدت مأموریت ...

Media Removed

به نام خدا مجمع عمومی و در نتیجه انتخابات گروهی بنام کانون پخش کنندگان به دلیل پایان یافتن مدت مأموریت بازرس، غیر قانونی است. مهدی صباغ زاده کارگردان و مدیر عامل مؤسسه پخش نیمروز فیلم ضمن اعلام خبر فوق افزود: “چندی پیش بازرس قبلی کانون پخش کنندگان به درخواست تعدادی از اعضاء اعلام مجمع عمومی … به نام خدا
مجمع عمومی و در نتیجه انتخابات گروهی بنام کانون پخش کنندگان به دلیل پایان یافتن مدت مأموریت بازرس، غیر قانونی است.
مهدی صباغ زاده کارگردان و مدیر عامل مؤسسه پخش نیمروز فیلم ضمن اعلام خبر فوق افزود:
“چندی پیش بازرس قبلی کانون پخش کنندگان به درخواست تعدادی از اعضاء اعلام مجمع عمومی کرد. البته هیأت مدیره توضیح داد که درخواست تعدادی از اعضاء را دریافت کرده و برای جلسه در دستور کار قرار داده است. اما بازرس قبلی کانون که مدت مأموریتش در دی ماه سال ۱۳۹۶ پایان یافته بود به بهانه امضاء نامه توسط تعدادی از اعضاء اعلام مجمع عمومی کرد”.”طبیعتا این دعوت بدلیل بازرس نبودن دعوت کننده در زمان اعلام مجمع عمومی وجهه قانونی نداشت. اکثریت هیأت مدیره شامل آقایان مرتضی شایسته، علیرضا سرتیپی و بیژن امکانیان و اینجانب به عنوان عضو حاضر در جلسه هیأت مدیره طی نامه ای قانونی، نبودن مجمع عمومی” را اعلام و به اطلاع کلیه اعضاء رساندیم.
“دو هفته بعد ظاهرا جلسه ای تشکیل می شود و در این جلسه که مجمع عمومی نبوده است چند نفر را به عنوان هیأت مدیره انتخاب می کنند”.
صباغ زاده ادامه داد:”در این جلسه اکثریت فعالان کانون پخش کنندگان حضور نداشته و انتخابات نیز به دلیل تشکیل غیر قانونی مجمع عمومی قانونی نبود. من و اکثریت هیأت مدیره برای جلوگیری از تفرقه توسط اعضاء خانه سینمای۲ و برخی از اعضاء کنونی جامعه صنفی که با حمایت آقای شمقدری پا گرفت سکوت کردیم، اما اخیراً رییس شورای پخش که در زمان انشعاب و تشکیل خانه سینما۲ رییس این تشکیلات غیرقانونی مصاحبه ای کرده با شعار مافیا و دفاع از حقوق خلق ها و اقدام غیرقانونی خودشان و کودتای ناکامشان در کانون پخش کنندگان را توجیه کرد”.
جالب این است فردی از انحصار و مافیا صحبت کرده است که خود او در سال جاری همانند بزرگترین شرکت پخش سینمای ایران هشت فیلم پخش کرده است. معلوم نیست این مدافع خلق های مظلوم چرا ۴ فیلم را به چهار خلق مظلوم برای پخش نداده است تا خودش بتواند فریاد وامافیا و وا انحصار راه بیاندازد”.
صباغ زاده گفت: “ریشه این کودتای نافرجام به همان افرادی باز می گردد که به بسته شدن خانه سینما و گشایش خانه سینمای۲ مرحوم نقش اساسی داشتند”.
وی افزود: “واقعیت این است که تعدادی از ۳۱ دفتر که از سازمان سینمایی کشور مجوز پخش دریافت کرده اند از نظر بنده بدلیل اطلاعات غلطی که دو سه نفری که در ا ین ماجرا ذینفعند به آنها داده اند متاسفانه بدون اطلاع از حقیقت ماجرا و شاید هم در رودربایستی با همکاران سوء استفاده چی خود تن به خواسته ی غیرقانونی آنها داده اند.ادامه ..

Read more . زندگی بالا و پایین زیاد دارد. روزهای سیاه، روزهای سفید، روزهای خاکستری، روزهای چهارخانه و راه‌راه. ...

Media Removed

. زندگی بالا و پایین زیاد دارد. روزهای سیاه، روزهای سفید، روزهای خاکستری، روزهای چهارخانه و راه‌راه. و تنها اتفاق مشترک این دقایق رنگ به رنگ فقط تو هستی و بودنِ دنباله‌دارت که گذر ثانیه‌ها نه کمرنگش می‌کند و نه کوتاه‌. . بعضی وقت‌ها که در آینه به خط‌خطی‌های بودنم نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم … .
زندگی بالا و پایین زیاد دارد.
روزهای سیاه، روزهای سفید، روزهای خاکستری، روزهای چهارخانه و راه‌راه. و تنها اتفاق مشترک این دقایق رنگ به رنگ فقط تو هستی و بودنِ دنباله‌دارت که گذر ثانیه‌ها نه کمرنگش می‌کند و نه کوتاه‌.
.
بعضی وقت‌ها که در آینه به خط‌خطی‌های بودنم نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم چطور می‌توانی این نقاط تاریک را ببینی و باز هم دوستم داشته باشی؟ اصلا ذات آدمیزاد می‌طلبد دست بگذارد روی نقطه‌ضعف‌های طرف مقابلش و آن‌ها را سپر کند جلوی نقص‌های خودش. آدم باید خیلی عاشق باشد که بداند پای کسی زخم دارد، اما سرِ بزنگاه‌های لج و لجبازی چشم‌های آگاهی‌اش را ببندد و لگدپرانی نکند برای زمین زدنِ دیگری.
.
من فکر می‌کنم هیچ نیرویی بالاتر از دوست داشتن نمی‌تواند آدم‌ها را به صبر و سکوت و مدارا وادار کند.
.
همان‌طور که من گاهی وقت‌ها به خاطرات زیر پایم که نگاه می‌کنم و با خنده می‌گویم من چطور توانستم این همه پرتگاه را پشت سر بگذارم بی آن که بمیرم؟……
.
من کم نیاوردن و ادامه‌دادن به بهانه‌‌ی دوست داشتن را در هر برهه‌ای از زندگی که باشد، بی‌اندازه می‌ستایم؛ و معتقدم هیچ چیزی جز همین ترکیب کوتاه سه‌بخشی نمی‌تواند آدمی را از مرگ حتمی نجات بدهد. .
.
کاش کسی بیاید و مرا از مرگ حتمی نجاتم دهد …
.

نویسنده و گوینده #نیکو_بهجتی

Read more <span class= Vivian Maier گاهی به این زن فکر میکنم به عکاس ناشناخته ای که اگر چه خیلی دیر و بعد از مرگ شناخته شد …” src=”https://www.instagram.com/p/BmtZ3ZJn9hE/media/?size=m” />

Media Removed

Vivian Maier گاهی به این زن فکر میکنم به عکاس ناشناخته ای که اگر چه خیلی دیر و بعد از مرگ شناخته شد اما داستان زندگی و عکس هایش همچنان برای ما جذاب است زنی که بیش از ۴۰ سال را به عنوان پرستار بچه ها سپری کرد و عکس های خیابانی جالبی را در شیکاگو و نییورک ثبت نمود اری اکثر اثارش در چمدان ها و جعبه هایش پیدا … © Vivian Maier
گاهی به این زن فکر میکنم
به عکاس ناشناخته ای که اگر چه خیلی دیر و بعد از مرگ شناخته شد اما داستان زندگی و عکس هایش همچنان برای ما جذاب است
زنی که بیش از ۴۰ سال را به عنوان پرستار بچه ها سپری کرد و عکس های خیابانی جالبی را در شیکاگو و نییورک ثبت نمود
اری اکثر اثارش در چمدان ها و جعبه هایش پیدا شد
کسی نمیدانست که یک پرستار بیش از ۱۵۰ هزار عکس را در بیش از ۴۰ سال مخفی کرده است
او سلفی های بسیاری از خود گرفته، اکثرا در شیشه های خیابان، ساده بوده و هیچ وقت لبخندی به لب ندارد
گویی میدانسته که دنیا نیز کاری با او نداشت
اما همچنان به عکاسی ادامه داده است
عکس گرفته، بسیار و زیاد
عکاسی از محله های متوسط و کودکان خیابانی و کوچه ها خلوت
کادرهایش کمی شبیه دنوا عکاس مشهور فرانسویست
اما ارامش و راز نگاهش در تمام سلفی های او مرا شگفت زده میکند
تا با حال ایا با خود فکر کرده اید که چگونه میتوان ۴۰ سال با شوق در سراسر دنیا عکس گرفت و انها را مخفی کرد!
یک عشق ذاتی و یک سکوت طولانی!
عکس های که شاید باور نکنید تازه از سال ۲۰۰۷ در نت منتشر شده بود
روزی که با اثارش اشنا شدم را هنوز به یاد دارم
گاهی عمیقا به این زن فکر میکنم
زنی که پرستاری از بچه ها را ادامه داده و دوربینش را از خود جدا نکرده بود
شگفتا
ایا دوست داشت که روزی شناخته شود و یا فکر میکرد فقط باید این صحنه ها را ثبت کند؟
ایا اصلا اهمیت میداده که این عکس ها جهانی را مشتاق میکند و یا فقط در پی ثبت روزمرگیست؟
مقام هنرمند اینجا به چالش کشیده میشود!
به راستی ایا هنر عکاس نمایش شکوه چالش های ذهنی خود و منتشر کردن برای مخاطبین بسیار است و یا درک محیط اطراف و عشق به کادر کردن انها و تماشایشان در دنیای کوچک شخصی
این عکس ها گاهی خود هنر را نیز به چالش عمیقی فرو میبرد
ویویان مایر را دوست داشته باشید، چون بدون دیده شدن و برای ثبت واقعی لحظات عکس میگرفت
کاش میتوانستم چند روزی با او همراه شوم
در همان کوچه های سالها ی دور
در شیکاگو
راستی او در تمام این ۴۰ سال درگیر چه انگیزه ای بوده است
کمی به او و اثارش فکر کنید
هنرمندان بسیاری هستند که میتوانند روزها فکر مارا درگیر کنند
اری
گاهی عمیقاً به او می اندیشم
به کسی که من جز اساتید لحظه نگاریش میدانم
زنی که تنها خود بودن را امتحان میکرد و دنیا را از دریچه چشمان خود کافی میدید!

اینها وارثان عکاسی حقیقی بودند
عکاسانی که نه برای دیده شدن بلکه برای نگریستن واقعی شات میزدند
چه خوب که بیندیشیم و ببینیمشان

نوشته اریجینال امیر شمس
مدرس هنر عکاسی
مرداد
@amirshamsofficial
#vivianmaier

Read more شب شده، دلم سخت ازین شب گرفته آه بی تابم شورش کابوس های شبانه آرام  دقایقم را خیس کرده بیزارم، ...

Media Removed

شب شده، دلم سخت ازین شب گرفته آه بی تابم شورش کابوس های شبانه آرام  دقایقم را خیس کرده بیزارم، از رویای نبودنت بیزارم فریاد نبودنت در صدایم بغضی شده دلگیر هوای ثانیه هایم مواج است و طوفانی … دریای دلم چگونه قرار گیرد که قرار بی قراری هایش ساز رفتن می نوازد !؟ کاش پای رفتنت سست شود … کاش … شب شده، دلم سخت ازین شب گرفته

آه بی تابم

شورش کابوس های شبانه

آرام  دقایقم را خیس کرده

بیزارم، از رویای نبودنت بیزارم

فریاد نبودنت در صدایم بغضی شده دلگیر

هوای ثانیه هایم مواج است و طوفانی …

دریای دلم چگونه قرار گیرد

که قرار بی قراری هایش ساز رفتن می نوازد !؟ کاش پای رفتنت سست شود …

کاش نگاهت به یاد خاطره هامان لحظه ای بارانی شود …

نمیدانم پشت پلک خیس کدام پنجره

دلم گرفت از نبودنت !

نمیدانم، هیچ نمیدانم …

با تمام دل نگرانی هایم معامله کرده ام

چشم های خیسم را داده ام

تا دمی معصوم ِنگاهت را بخرم

نمیدانستم قمار چشم هایت کار من نیست !

مشتی امید آورده بودم

و دلی خوش به بازی

اما … خودت خوب میدانی

که همیشه بازنده ی خوبی بودم

همیشه … همیشه !

از آن همه امید، کوله باری تنهایی برایم مانده

و خرواری سکوت …

سکوت میکنم تا کسی راز دلم را با تو نداند

سکوت میکنم تا حرفهای یک دل برای نگفتن باشد

حرف های نگفتنم آنقدر زیادند

که شب های بارانی و مهتابی در مقابلشان کم آورده اند

حرف های نگفتنم را تنها برای تو نگاه داشته ام

تا شاید روزی …

آه نه ! شاید کدام روز ؟! تا به کی پتک نیامدنت بر دقایق انتظارم کوبیده شود ؟ “کدام درد مرا میشناسی ای رفته؟ کدام ؟ ”

باید باور کنم که رفته ای، باید !

نباید بازهم خام خیال چشم هایت شوم

آری باید فراموشم شوی

باید حال که نیستی خیالت تنهایم گزارد !

باید تو را تازه تر بنامم: “آرزوی سوخته” یک رویای قدیمی !

بایدهایم را نگاه معصومت

که از قاب عکس مرا می نگرد شسته

یادم رفت قرارمان این بود که بایدی نباشد

گرچه نبایدهامان باید شد !

این شب ها سرد شده ام

سرد سرد

به سردی یک قهوه تلخ  این شب ها گوسفند های خیال تو را آنقدر می شمارم

تا چشمانم برای همیشه به خواب رود !

آه چقدر دلم میخواهد تا کسی هرگز بیدارم نکند !

باید آرام سکوت کنم و

حرفهای دلم رو ناگفته بزارم

Read more <span class= بیست “هرگز” در رعایت آداب موسیقی که هر شخصی باید یاد گرفته و رعایت کند : ١- هرگز یک هنرمند را صرفا …” src=”https://www.instagram.com/p/BncG8tGHVM3/media/?size=m” />

Media Removed

بیست “هرگز” در رعایت آداب موسیقی که هر شخصی باید یاد گرفته و رعایت کند : ١- هرگز یک هنرمند را صرفا برای اجرای موسیقی به منزلتان دعوت نکنید. ٢- هرگز ظروف را در هنگام اجرای موسیقی جابجا نکنید . برخورد ظروف با میز و هر چیز دیگری صدای گوشخراشی ایجاد میکند که تمرکز نوازنده را برهم میزند. ٣- هرگز … ◻
بیست “هرگز” در رعایت آداب موسیقی
که هر شخصی باید یاد گرفته و رعایت کند :

١- هرگز یک هنرمند را صرفا برای اجرای موسیقی به منزلتان دعوت نکنید.

٢- هرگز ظروف را در هنگام اجرای موسیقی جابجا نکنید . برخورد ظروف با میز و هر چیز دیگری صدای گوشخراشی ایجاد میکند که تمرکز نوازنده را برهم میزند.

٣- هرگز هنگام اجرای موسیقی از میهمانان پذیرایی نکنید و اینکار را موکول به پس از اتمام اجرا کنید.

۴- هرگز دست به موبایل خود نبرید و لطفا زمان دیگری را برای چک کردن تلگرام و اینستگرام انتخاب کنید.

۵- هرگز فیلمبرداری و صدابرداری نکنید، اگر میزبان هستید این وظیفه شماست که به میهمانانتان این بدیهیات را یادآوری کنید.

۶- هرگز درحضور کودکان که قادر به سکوت نیستند درخواست اجرای موسیقی نکنید.

٧- هرگز در یک مهمانی شلوغ از کسی درخواست اجرای موسیقی نکنید مگر اینکه توانایی برقراری سکوت مطلق را داشته باشید.

٨- هرگز به هنگام اجرای موسیقی در گوشی صحبت نکنید. در گوشی صحبت کردن کار بدی است.

٩- هرگز خمیازه نکشید و اگر خوابتان می آید اصلا لزومی ندارد در مجلس حضور پیدا کنید.

١٠- هرگز و هرگز درخواست آهنگ نکنید و اگر آهنگ درخواستی دارید شب به هنگام خواب آهنگ مورد نظرتان را گوش دهید.

١١- هرگز با خواننده نخوانید اگر فکر می کنید صدای خوبی دارید شغلتان را تغییر دهید و پیشه موسیقی را انتخاب کنید.

١٢- هرگز بعد از پایان مجلس با اظهار فضل از ساز زدن یا خواندن کسی در مقابل یک هنرمند صحبت نکنید. نه چیزی را به نوازنده اضافه می کند و نه مرتبه شما را بالاتر می برد.

١٣- هرگز بدون اجازه عکس برداری نکنید.

١۴- هرگز فردای مجالس موسیقایی صفحات اجتماعی خود را با “یک شب خوب با فلانی”
پر نکنید مسلما این یکی از حقوق ابتدایی افراد است که نخواهند عکسشان با دیگران به اشتراک گذاشته شود.

١۵- هرگز در هنگام اجرای موسیقی قدم نزنید. پارک ها محل مناسب تری برای پیاده روی هستند.

١۶- هرگز بدون هماهنگی قبلی از کسی در خواست اجرای موسیقی نکنید.

١٧- هرگز در میان اجرای موسیقی نوازنده، نخورید و نیاشامید.
١٨- هرگز بعد از پایان موسیقی درخواست اجرای بیشتر نفرمایید. اگر موزیسین تشخیص دهد بیشتر اجرا خواهد کرد.

١٩- هرگز دو هنرمند حرفه ای را در یک رشته موسیقی دعوت نکنید و در چنین شرایطی مراقب برخورد اخلاقی و حرفه ای خود باشید.

٢٠- برای دوام روابط اجتماعی هرگز این هرگزها را فراموش نکنید.

لطف کنید در دیگر صفحات و کانال ها به اشتراک بگذارید تا همه آگاه بشوند.
متن در کانال تلگرام من:
T.me/HoomanKhalatbari
#هومن_خلعتبری
#هومن

Read more . جمعه نوشته ی امروز من برای مردم ایران است. مردمی که خسته اند در گذار تاریخی پر از فراز و فرود از خشونت ...

Media Removed

. جمعه نوشته ی امروز من برای مردم ایران است. مردمی که خسته اند در گذار تاریخی پر از فراز و فرود از خشونت بی سواد و پر از خودخواهی قاجار تا انقلاب مشروطه ،تجربه بی دلیل جنگ جهانی و قحطی اول و دوم و انقلاب و جنگ و تحریم و … محبوسند در جغرافیای خاورمیانه میان خواسته های ابرقدرتهایی که به بهانه ی دوستی … .
جمعه نوشته ی امروز من برای مردم ایران است.
مردمی که خسته اند در گذار تاریخی پر از فراز و فرود از خشونت بی سواد و پر از خودخواهی قاجار تا انقلاب مشروطه ،تجربه بی دلیل جنگ جهانی و قحطی اول و دوم و انقلاب و جنگ و تحریم و …
محبوسند در جغرافیای خاورمیانه میان خواسته های ابرقدرتهایی که به بهانه ی دوستی شیره ی جانشان را می مکند و به بهانه دشمنی رقیبشان را خفه می کنند و پیشی می گیرند از او باز به بهانه ی شیره ی جان این ملت .
می نویسم برای شما مردمی که خسته اید و حق دارید خسته باشید زیر این هجوم فشار اقتصادی و ضعف مدیریت مدیران .خسته اید از بی آبی و بی هوایی و بی پولی و هزار بی …دیگر و مجبورید به سکوت با تهدید انگشت سکوت بر بینی مسوولین .مجبورید به سکوت در برابر دزدی هایی که مچ دزد را باز نمی کند ورای آن حرف برای گفتن دارد و هیس !
می نویسم از ما که خودم یکی از شما هستم که نمی دانم به حکم سرنوشت و شغلم از کجای اینهمه نابرابری و فشار باید بنویسم یا بسازم و اصلا اجازه دارم بنویسم و بسازم و یا اگر چنین کنم ،رسانه ای اجازه ی پخش آن را دارد یا نه!
و اصلا می توانم حتی اگر با نگاه موشکافانه بنویسم و با بهترین قلم ، باری از دوش همه ی شما بردارم یا واسطه ای باشم که درددلتان شنیده شود یا سبک شوید و سبک شوم !؟می ترسم .
باز موج تازه ی ناشناخته ای همه ی ما را با خود از این سو به آن سو می برد و نمی دانیم این دریای مواج کی برساحل زندگی مان آرام خواهد گرفت !؟
این جمعه نوشته برای شماست ،برای ما که حال بد عصر جمعه حال هر روزه مان است و جمعه روز بدی بود ،مصداق هر روز هفته و ماه مان .
نمی دانم به جرم سیاه نمایی آیا باز باید پاسخگوی کسی یا جایی باشم یا نه !اما یقین دارم آنچه من می نویسم و شما در خیابان فریاد می زنید بغض در گلو خفته ی سالیانی است که سیاهی روزگارمان را عزادار کرده است .
این جمعه نوشته برای مردم ایران است که قلبم برایشان می تپد و برای ایران که همیشه ملتهب است و آرام ندارد و آراممان را گرفته است … #تینا_پاکروان
#جمعه_نوشته
#ایران
#مردم
#مردم_ایران

Read more .تا آخرش بخونید آدمو تکون میده . . . - نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ...

Media Removed

.تا آخرش بخونید آدمو تکون میده . . . – نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود. گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود. مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟ سکوت کردی. گفتی برو! فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی. نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت … .تا آخرش بخونید آدمو تکون میده .
.
.
– نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟
گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.
گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود.

مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟
سکوت کردی. گفتی برو!
فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی.
نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.
همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
گفتی جانشین من است خلیفه است…
روزی که از من خواستی به غیر از توسجده کنم ، به آن تلی از خاک که کم‌کم تبدیل به گل میشد، من نمیدانستم جنس آبی که این خاک را گل میکند چیست. نمیدانستم آب عشق چیست، آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی، آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم!
من … سوختم .به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمیتوانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.
گفتی زانو بزن. نتوانستم.فریاد زدم. این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد،
تنگ چشم و حریص ناسپاس و مجادله گر .این آدم توست؟…
باز سکوت …آرام زمزمه کردی خلیفه است.
…وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید خلیفه ای که گناه می کند. خندیدم و طعنه زدم
یک خلیفه گناهکار!…
گفتی نخوت تورا بلعیده است.
خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم!
نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.
بین همه این آدمهای خاکی تو! بین همه دروغها و حرص هایشان.بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!
بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.و من از شوق لبریز می شوم
من ابلیس فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نامید می‌کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش‌هایشان پر می زند.
وتو! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی‌هایشان را می بخشی هنوز توبه می پذیری و باران می‌بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.
عجب از او که مهربانی‌ات را می بیند و ستم میکند و عجب از تو که ستمش می‌بینی و مهربانی می کنی…
و من هنوز از این که زشتی‌هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی‌اش قسم می خورم. برای سر گشتگی‌اش لحظه شماری می کنم…
منم ابلیس!

Read more . یک. پیش از هر چیز بگویم که همین تصویر اول، نقطه اوج #لاکچری_لایف من است. چای غلیظ ایرانی و کتاب! راستش ...

Media Removed

. یک. پیش از هر چیز بگویم که همین تصویر اول، نقطه اوج #لاکچری_لایف من است. چای غلیظ ایرانی و کتاب! راستش اگر می توانستم حتما رده های بالاتر را هم طی می کردم. چه کنیم که نمی توانیم. دو. پیشتر از حضرت #امجد شنیده بودم که دستبوسی برای برخی هیچ اشکالی ندارد؛ کسی که خود را از همه تعلقات دنیا رهانده و اقبال … .
یک. پیش از هر چیز بگویم که همین تصویر اول، نقطه اوج #لاکچری_لایف من است. چای غلیظ ایرانی و کتاب!
راستش اگر می توانستم حتما رده های بالاتر را هم طی می کردم. چه کنیم که نمی توانیم.
دو. پیشتر از حضرت #امجد شنیده بودم که دستبوسی برای برخی هیچ اشکالی ندارد؛ کسی که خود را از همه تعلقات دنیا رهانده و اقبال و ادبار دنیا در او تاثیری ندارد، بوسیدن یا نبوسیدن دستش در او تغییری پدید نمی آورد.
سه. #امیر_مومنان علیه السلام فرموده اند: وَ مَا اَخَذَ اللهُ‌ عَلَى العُلَماءِ اَلّا یُقارّوا عَلىٰ کِظَّهِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظلوم…؛ یعنی خدا از عالمان تعهد ستانده که در مقابل شکم سیری ظالمان و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند. این رسم دین و آیین ماست.
چهار. داستان #اشرافیت و البته تهمت اشرافی گری از میانه دهه هفتاد آغاز شد و اولین قربانی اش هم مرحوم #آیت_الله_هاشمی_رفسنجانی بود. تنها مرگ توانست از حقیقت اشرافی زندگی آیت الله پرده بردارد.
پنج. اینها که نوشتم توجیه شکمبارگی برخی مسئولان نیست؛ در نظر من در برابر قانون کسی برابرتر نیست؛ همه باید زیر ترازوی عدالت بایستند و پاسخگو باشند.
شش. گویا عده ای مدتهاست که دنبال بررسی میزان دارایی و نوع پوشش برخی مسئولان و آقازادگان و بیان آن برای دیگران هستند. با این بهانه که شخص خود این تصاویر را در فضای مجازی منتشر ساخته، پس چیز پنهانی نیست. به درستی یا نادرستی این حرف کاری ندارم. لیکن بیم آن دارم که در پس این بازی مجازی، چیزهای مهمتری پنهان باشد.
هفت. من به عنوان یک ناظر بیرونی از خود می پرسم که چطور این بزرگواران تنها در خلوت عده ای خاص سرک می کشند و عده دیگر از تیغ نقد ایشان در امان اند. و بعد آیا هر کس می تواند چنین نقدهایی را به همه مسئولان وارد کند یا پیوند با برخی کانونهای قدرت دست این عزیزان را باز می گذارد. چرا در برابر این همه پرسش درباره نوع فعالیت های موسسات مرتبط با همان کانون قدرت سکوت اختیار می کنند.
هشت. متاسفانه و نمی دانم به کدام گناه ناکرده، از دسترسی به صفحات این بزرگواران محرومم. چند روزی است که می خواستم این نوشته را پست کنم. یاد مرحوم آیت الحق بهاءالدینی افتادم که مدام می فرمود: #بازی_گر نباشیم؛ #بازی_گری_نکنیم.

Read more من،ته‌نشین شده بودم؛ من و چندده‌نفر دیگر. از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه ...

Media Removed

من،ته‌نشین شده بودم؛ من و چندده‌نفر دیگر. از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام. ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا … من،ته‌نشین شده بودم؛
من و چندده‌نفر دیگر.
از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام.
ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا هم چونان دنیای بیرون،بخواهیم برای دوست‌داشتنی‌هامان تنه بزنیم،تلاش کنیم،زرنگی کنیم؛گیرم همهٔ خواسته‌مان بوسیدن روی نقره‌فام ضریح باشد.
ما ته‌نشین شده بودیم؛
جایی پایین پای امام
همان‌جا که تا چند وقت پیش‌ترها،یک شیشهٔ قدی شفاف حائل شده بود بین ما و زن‌هایی که بیشترشان مویه‌کنان خود را به ضریح می‌کوبیدند؛انگاری آنکه در میان ضریح هزار سال است به پهلوی راست روبه‌ کعبه خوابیده آزاد است و مایی که این بیرونیم،چونان پرنده‌ای اسیر،ترسان و لرزان از فراخی دنیا می‌کوبیدیم به شبکه‌های ضریح.
هنوز می‌شد این‌چیزها را دید؛از میان نوارهای مات‌کننده‌ای که تولیت جدید،روی آن شیشهٔ حائل کشیده بود و از همهٔ آن زن‌های عاصی طاغی به‌تنگ‌آمده‌ازخویش،نمی‌دیدیم جز باریکه‌ای از پاهای‌شان را که به موج طواف دور ضریح می‌خوردند و پس‌می‌رفتند.
گاه زنی چنان از فرط بی‌تابی و بی‌کسی ناله می‌کرد که این‌سو،مردهایی که غیرتی‌تر به نظر می‌رسیدند یا آن‌ها که این ناله‌ها خلوتشان را برهم‌می‌زد،هیس‌گویان،دعوتش می‌کردند به سکوت،به خویشتنداری.
ما،این پایین اما
بیشتر چشم بودیم و تماشا.مثل مصیبت‌زده‌ای که از فرط گریستن،دیگر نای نالیدن هم ندارد.
ما،یلانی بودیم که گمان داشتیم می‌توانیم از طوفان‌ها بگذریم اما درمانده و درهم‌پیچیده،ازپا افتاده بودیم گوشه رواق،گوشه مضجع.
همچون کودکی‌هامان که در مصاف با قلدرترین‌ها،هرچقدر هم کتک می‌خوردیم،باز در حالی که چشممان پر از اشک بود و گلویمان پر از بغض،غرورمان نمی‌گذاشت پاپس بکشیم،با پشت دست رد اشک و آب‌بینی پاک می‌کردیم و بی‌توجه به انذار تحقیرآمیز دیگران که«بشین بچه می‌زَندِت ها»پیش می‌رفتیم؛تا آن لحظه که مادر،ما را از میان حلقه تماشاگران کتک‌خوردنمان بیرون می‌کشید و زبان به نفرین کتک‌زنندگانمان باز می‌کرد؛دوست داشتیم در آغوشش آرام بگیریم،گریه کنیم؛در آغوش شاهدِ مهربانِ کم‌آوردنمان،ته‌نشین‌شدنمان.
*
حال‌وهوای سربازی را دارم خیره به پیکر رفیق همرزمِ کشته‌شده‌اش؛جامانده میان جبهه خودی و دشمن؛وقتی طوفان جنگ لحظه‌ای می‌خوابد.
برای من،همهٔ روزهای فروردینیِ پس از عید،بوی دلتنگی می‌دهند؛چرا؟نمی‌دانم.
این دلتنگیِ ما کاسه‌پیش‌‌آوردگان پرادعای کتک‌خورده را
چند می‌خرید یا امام رئوف؟

Read more <span class= و رویای ما به حقیقت پیوست، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد به تو رسیدم در اوج آسمان عشق این بود …” src=”https://www.instagram.com/p/BmTwEhInwLc/media/?size=m” />

Media Removed

و رویای ما به حقیقت پیوست، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد به تو رسیدم در اوج آسمان عشق این بود قصه ی من و تو و سرنوشت تو آمدی و دنیا مال من شد همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد باور نداشتم مال من شده ای لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده …
و رویای ما به حقیقت پیوست، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد
به تو رسیدم در اوج آسمان عشق
این بود قصه ی من و تو و سرنوشت
تو آمدی و دنیا مال من شد
همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد
تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد
باور نداشتم مال من شده ای
لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای
عشق معجزه نیست، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است
به پاکی عشق، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را

تو همانی که من میخواستم، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم، مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، تو اولین و آخرینی برایم
و با عشق پرواز میکنیم، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان، تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم
اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست، حرفهایی در دلهای من و تو، که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را
و من ثابت کردم عشق هست، تو همیشه هستی و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد
و من و تو همسفران عشقیم تا ابد، این احساسم همیشه در قلبت بماند…

Read more  #پست_درخواستی<span class= . تو را بخدا،خودت خسته نشدی از این همه رفت و آمد؟؟ یکم به خودت بیا… بخدا میان این …” src=”https://www.instagram.com/p/BlV2iQqAQV4/media/?size=m” />

Media Removed

#پست_درخواستی . تو را بخدا،خودت خسته نشدی از این همه رفت و آمد؟؟ یکم به خودت بیا… بخدا میان این رفتن و آمدن هایت تمام وجودم تکه تکه شده…. تکلیفت را با خودت،با دلت مشخص کن.. با هر سازی که زدی رقصیدم… در هر مسیری که تو صلاح دانستی قدم برداشتم.. گفتی شرایط ام سخت شده،پا به پایت سوختم و ساختم… با … #پست_درخواستی .
تو را بخدا،خودت خسته نشدی از این همه رفت و آمد؟؟
یکم به خودت بیا…
بخدا میان این رفتن و آمدن هایت تمام وجودم تکه تکه شده….
تکلیفت را با خودت،با دلت مشخص کن..
با هر سازی که زدی رقصیدم…
در هر مسیری که تو صلاح دانستی قدم برداشتم..
گفتی شرایط ام سخت شده،پا به پایت سوختم و ساختم…
با تمام بد خلقی هایت ساختم…
هنگام عصبانیتت وقتی سر تا پای من را تحقیر و خورد میکردی سکوت کردم…
با رفیق بازی و گشت و گذار و تمام شیطنت هایت ساختم…
خیلی اوقات از دستت خسته میشدم،اصلا دوست داشتم دیگر نباشی،اما این دل گیر تو بود..
هزار بار متوجه دروغ هایت میشدم اما خود را به کوچه علی چپ میزدم..
سوختم،ساختم،دم نزدم چون دوستت داشتم..
ولی تو باز هم،هر بار به یک بهانه ای رفتی و بعد چند وقت برگشتی…
هر بار برگشتی قبولت کردم و دست رد به سینه ات نزدم…
گذاشتم پای بچگی ات،پای نادانی ات…
اما دیگر صبرم سر آمده…
دیگر خونم را به جوش آورده ای…
بی انصاف هر بار که میروی تکه ای از وجود من،غرور من،تکه ای از شخصیت من را با خود میبری…
من هم آدمم خب…
آدمی گاهی اوقات هی کنار می آید و کنار می آید ولی صبرش که سر آمد میبینی از همان کنار مسیرش را عوض میکند و یادش تو را فراموش…
تو را به خدا به خودت بیا…
من دیگر از این رفت و آمد هایت خسته شده ام..
یا بمان و بمان و همیشگی باش
یا برو و برو و دیگر برنگرد…
.
. #میکائیل
.
.
.
.
🆔@mikilove351
.
. #نظرتون_در_مورد_دلنوشته_ها_بیان_کنید

Read more به نام خدا . لب بسته بودن بر لبم آورد جانم را با زخم میبندم دهان استخوانم را هم صحبت گرمی ندارم ...

Media Removed

به نام خدا . لب بسته بودن بر لبم آورد جانم را با زخم میبندم دهان استخوانم را هم صحبت گرمی ندارم هرشب از آهم قندیل میپاشم سکوت استکانم را با تیک تاک کفری ساعت پریشانم لحظه به لحظه حال شهر بی اذانم را در سایه همسایه هایم گم شدم ناچار دادم نشان قبر ها نام و نشانم را از بس سرم برسنگ های سادگی … به نام خدا
.

لب بسته بودن بر لبم آورد جانم را
با زخم میبندم دهان استخوانم را

هم صحبت گرمی ندارم هرشب از آهم
قندیل میپاشم سکوت استکانم را

با تیک تاک کفری ساعت پریشانم
لحظه به لحظه حال شهر بی اذانم را

در سایه همسایه هایم گم شدم ناچار
دادم نشان قبر ها نام و نشانم را

از بس سرم برسنگ های سادگی خورده
دیدم شکسته شیشه روح و روانم را

تکلیف من با دفترم روشن نشد وقتی
در شعر گم کردم تمام دوستانم را

هر شب به تکرار خودم در خویش فرسودم
ای جان پیرم پس بده جسم جوانم

#احمدحیدری
#صد_سال_تنهایی
#کتاب_بخوانیم
#سکوت
#Silence_voice_is_louder_than_shouting
#صدای_سکوت_بلندتر_از_فریاد_است

Read more . یک‌بار که از حمید نعمت‌الله نازنین درباره‌ی ظرافت‌های مثال‌زدنی «وضعیت سفید» در گسترش داستان، ...

Media Removed

. یک‌بار که از حمید نعمت‌الله نازنین درباره‌ی ظرافت‌های مثال‌زدنی «وضعیت سفید» در گسترش داستان، شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌نویسی، میزانسن و تصویر پرسیده بودند، جواب داده بود «پرکار»ی برایش مهم است. او در تعریف «هنر پرکار» گفته بود شبیه نقاشی‌هایی است که روزگاری در موزه‌ی هنرهای معاصر دیده بوده … .
یک‌بار که از حمید نعمت‌الله نازنین درباره‌ی ظرافت‌های مثال‌زدنی «وضعیت سفید» در گسترش داستان، شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌نویسی، میزانسن و تصویر پرسیده بودند، جواب داده بود «پرکار»ی برایش مهم است. او در تعریف «هنر پرکار» گفته بود شبیه نقاشی‌هایی است که روزگاری در موزه‌ی هنرهای معاصر دیده بوده که زیرش نوشته بودند: «چهل‌چهره». توی این چهل‌چهره‌ها خوب که بگردید پر از چهره است. در آسمان و لای سنگ‌ها و بعد می‌بینید موی این کاراکتر تبدیل شده به سر یک آهو و سم آهو تبدیل شده به کلاه شاهزاده. می‌گفت این‌طور کار با حوصله نسبت جدی دارد. کار با «احسان عمادی» همیشه من را یاد این حرف‌های نعمت‌الله می‌اندازد. وسواس دارد و جنونِ بازی با جزییات. پشتِ هم سیگار آتش می‌کند و یک‌ریز چیزهایی را که در سرش می‌گذرد، در قصه‌هایی جذاب تعریف می‌کند که معمولی‌ترین اتفاق‌های جهان هستند اما دوست داری آنها را گوش کنی. گاهی شلختگی‌اش کفر‌ی‌ات می‌کند و گاهی عصبانی‌شدن‌های موجه و غیرموجه‌اش فاصله‌تان را دور می‌کند اما انصاف و سواد و طنز درجه یک همیشگی‌اش همه چیز را برمی‌گرداند به نقطه‌ اول. به همان پروسه‌ی جذاب کار با او. به میزانسن گفت‌‌وگوهای دو نفره‌ای که وسط گفت‌وگو لحظه‌ای کوتاه سکوت می‌کند و بعد از دل آن خاموشی، ایده‌ها و حرف‌های نبوغ‌آمیزی بیرون می‌آید. دستیاری او در مستندهای «رزم‌آرا؛ یک دوسیه‌ی مسکوت» و «اشغال» اتفاق شیرینی بود. مرضِ بازی با جزییات و اهمیت روایت درست، داشته‌های من از این تجربه‌های جذاب هستند. سلما، دخترش، وقتی عقل‌رس شود، حتما به او و مادرش خواهد بالید. مستند «رزم‌آرا؛ یک دوسیۀ مسکوت» را ببینید و از همکاری احسان عمادی و حسام اسلامیِ حرفه‌ای و عزیز لذت ببرید و نقدش کنید. فردا (سه‌شنبه) و جمعه فیلم را در جشنواره «سینما حقیقت» نمایش می‌دهند. مستند «رزم‌آرا؛ یک دوسیۀ مسکوت» روایتی است از زندگی و قتل سپهبد حاجی‌‌علی رزم‌آرا، فرمانده ارتش و نخست وزیر ایران در دهه ۱۳۲۰ پردیس چارسو
سه‌شنبه، ۲۱ آذر، ۱۳:۴۵، سالن ۵
جمعه، ۲۴ آذر، ۱۹:۱۵، سالن ۱

@razmara_acoldcase

Read more Till dig som är: min kärlek, mitt liv och mitt allt(<span class=min mamma). تقدیم ب تو که : عشقمى ، زندگیمى …” src=”https://www.instagram.com/p/BOlnP3ogrSV/media/?size=m” />

Media Removed

Till dig som är: min kärlek, mitt liv och mitt allt(min mamma). تقدیم ب تو که : عشقمى ، زندگیمى و همه چیزمى(مادرم) دلم می خواهد حرفهایی که سالیان سال روی قلبم سنگینی می کند را برای تو بگویم ای نگهبان شبهای خاموش من. آن زمان که من با لالایی آرام تو به خواب میرفتم نمی دانستم که هنوز قلب تو دلواپس … Till dig som är: min kärlek, mitt liv och mitt allt(min mamma).
تقدیم ب تو که : عشقمى ، زندگیمى و همه چیزمى(مادرم)
دلم می خواهد حرفهایی که سالیان سال روی قلبم سنگینی می کند را برای تو بگویم ای نگهبان شبهای خاموش من. آن زمان که من با لالایی آرام تو به خواب میرفتم نمی دانستم که هنوز قلب تو دلواپس فردا های من است. و آن هنگام که پاهایم خسته بود و آغوش تو امن ترین پناهگاه خستگی هایم می شد غافل از این بودم که تو بر شانه های استوارت بار زمانه را نیز به دوش می کشی. وقتی گریه هایم سکوت شب را می شکست می دانستم تنها دست نوازشگر تو مرا به ادامه خوابهایم پیوند میزند. مادرم لحظه لحظه های زندگی تو با قدکشیدن من گره خورد و من اینک آن کودک دیروز نیستم. و هر چه بزرگ و بزگ تر شدم خیلی چیزها را فراموش کردم.
من یادم رفت که تو قدرت پاهایم بودی وقتی ناتوان بودم، زبان من بودی وقتی نمی توانستم حرف بزنم. تودستان مرا گرفتی و به من دستگیری از دیگران را آموختی. یادم رفت که تو عاشقی را به من یاد دادی .
مادر من یادم رفت من خیلی چیزها یادم رفت .
مادر مرا ببخش اگر آنقدر گرفتار روزمرگی های خودم شدم که تو را ندیدم نه تورا دیدم نه چهره خسته ات و دیروز که خوب نگاه کردم موهای سفیدت را و چین و چروک صورتت دیدم و در دل گفتم: چقدر پیر شدی مادر.
مادر مرا ببخش من می توانستم هر روز بوسه بر دستانت زنم و از تو قدردانی کنم اما غرورم اجازه نداد.
مادر چه روزها که من بغض های در گلو زندانی شده خود را، که تو مسبب آن نبودی ، بر سر تو فریاد کشیدم من ان هنگام صدای گریه های آهسته تورا وقتی که قلبت را شکستم نشنیدم.
مادر مرا ببخش بخاطر تمام لحظاتی که می خواستی با من درددل کنی اما من وقت نداشتم من سنگ صبور ت نبودم راستی آن لحظه ها با چه کسی از درد درونت گفتی؟
مادر من می توانستم در لحظه های تنهایی ات در کنارت باشم و لحظه هایی از زندگیم را نثار کسی کنم که تمام لحظاتش را با تمام وجود وقف من کرد اما قلب بی سخاوتم نگذاشت.
مادر ! مرا ببخش برای تمام حرفهای تو که نشنیدم ؛ نگاه خسته ات را که ندیدم وتمام دوستت دارم هایی که در سینه نگه داشتم و به تو نگفتم .
مادر! صدایم را ببخش. چشمانم را ببخش .
مادر جان! هنوز هم سجاده تو بهترین گوشه امن روی زمین است و آن هنگام که دستانت را رو به آسمان بلند میکنی و برایم دعا میکنی من ایمان دارم که دعای تو با بالهای فرشتگان به آسمان میرود و مستجاب میشود.
مادر هنوز آغوش تو برای من بهترین ماوا و پناهگاه است . مادر خواستم بگویم من فرزند خوبی برای تو نبودم اما تو بهترین مادر دنیا هستى دوستت دارم

Read more رخ داد . . . بهار ۹۷ #خانه_هنرمندان_ایران #خانه_هنرمندان #abstract #figurative #modern #Tehran ...

Media Removed

رخ داد . . . بهار ۹۷ #خانه_هنرمندان_ایران #خانه_هنرمندان #abstract #figurative #modern #Tehran #acrylic #contemporaryart #contemporaryartist #نویدفرد #iraniancontemporaryart #navidfard #Instagram #art #arte #artist #Iranian #Iran #Canadian #Canada #Toronto #iraniancontemporaryartists … رخ داد . . . بهار ۹۷
#خانه_هنرمندان_ایران #خانه_هنرمندان #abstract #figurative #modern #Tehran #acrylic #contemporaryart #contemporaryartist #نویدفرد #iraniancontemporaryart #navidfard #Instagram #art #arte #artist #Iranian #Iran #Canadian #Canada #Toronto #iraniancontemporaryartists #بهار #۱۳۹۷

گفت و گو از پاک و ناپاک است
وز کم وبیش زلال آب و آیینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانه‌ای دارد که پرسد چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این بسان شبنم خورشید
وان بسان لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانه‌ای دارم
با سبوی خویش، کز آن می‌تراود زهر
گفت و گو از دردناک افسانه‌ای دارم
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر نگین تاج خورشیدیم
ورنگون ژرفنای خاک
هرچه این، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مرد
آه، می‌فهمی چه می‌گویم؟
ما به هست آلوده‌ایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بوده‌ایم، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زروش هلال آسا، به سرهامان
ز افتخار مرگ پاکی، در طریق پوک
در جوار رحمت ناراستین آسمان به غنوده ایم، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلوده‌ایم، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر بی غم پاک می‌دانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم
سبز خطانی که الواح سحر را سرخ رو کردند
بی جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشت‌گان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر می‌زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها
که من ار مستم، اگر هوشیار
گر چه می‌دانم به هست آلوده مردم، ای کبوترها
در سکوت برج بی کس مانده‌تان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان! های پاکان! گوی
می‌خروشم زار

مهدی اخوان ثالث

Read more سنگسار!!! یکی نامرد نصرانی زنی را نزد عیسی برد، و در محضر شهادت داد که این زن پاکدامن نیست! ... ...

Media Removed

سنگسار!!! یکی نامرد نصرانی زنی را نزد عیسی برد، و در محضر شهادت داد که این زن پاکدامن نیست! … زن از شرم گنه چون آهوی زخمی، هراسان بود و مروارید اشکش از خجالت روی مژگان بود، مسیحا از تأثّر، همچو گردابی به خود پیچید، و توآم با سکوتی سوی یاران دید، ز چشم همرهانش ناگهان برق غضب جوشید، یکی … سنگسار!!! یکی نامرد نصرانی
زنی را نزد عیسی برد،
و در محضر شهادت داد
که این زن پاکدامن نیست!
… زن از شرم گنه
چون آهوی زخمی، هراسان بود
و مروارید اشکش
از خجالت روی مژگان بود،
مسیحا از تأثّر،
همچو گردابی به خود پیچید،
و توآم با سکوتی سوی یاران دید،
ز چشم همرهانش
ناگهان برق غضب جوشید،
یکی آهسته،
امّا با ادب پرسید:
که ای روح مقدّس
از چه خاموشی؟
چرا از جرم این پتیاره
این سان دیده میپوشی؟
سزای این چنین جرمی
مگر بر تو مبرهن نیست؟
ولی فرزند مریم،
همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت،
نقشی بر زمین میزد،
و با پای تفکر
گام در راه یقین میزد،
که ناگه،
اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.
که ای عیسی!
چه میخواهی؟
گناه او نمایان است،
سزایش سنگباران است،
چراغ عفت مریم،
درون سینۀ این دیو، روشن نیست،
و این بدکاره را راهی،
به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست.
مسیحا از پی اندیشه ای کوته،
سکوت تلخ را بشکست،
و چون روشن چراغی،
در میان دوستان بنشست،
وگفت: آری،
سزایش سنگباران است،
ولیکن سنگ اوّل را،
به سوی این زن آلوده در عصیان
کسی باید بیندازد،
که خود، عاری ز عصیان است
و دامانش،
رها از چنگ شیطان است!
و میپرسم:
که مردی با چنین اوصاف،
اندر جمع یاران است؟
مسیحا حرف خود را گفت،
و سر را در گریبان کرد،
و همراهان خود را،
زان قضاوت ها پشیمان کرد!
که را جرأت،
که نزد پاک جانان
جان خود را
پاک از لوث خطا بیند؟
که را زهره،
که خود را پاک،
نزد انبیا بیند؟
پس از لختی،
کز آن بی حرمتی
یاران خجل گشتند،
و از محضر برون رفتند ؛
مسیحا ماند و آن زن ماند
و عیسی با زبان نرم،
آن محجوبه را فهماند،
و با اندرز های پاک،
بذر عفت و نیکی،
به دشت خاطرش افشاند،
… و آن زن،
با هوای تازه ای،
بیرون ز محضر شد،
و تصویر نویی،
از شرع،
در ذهنش مصوّر شد،
که از خون بنی آدم،
چراغ شرع، روشن نیست ؛
و راه شرع،
تنها راه، کشتن نیست!
تو را،
ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی،
نمیگویم مسیحا شو،
که ایمان پیمبر،
در دل و جان تو و من نیست،
ولی سر در گریبان کن،
و از خود نیز پرسان کن،
که اعمال تو آیا،
گاهگاهی،
بد تر از کردار آن زن نیست؟
و از داغ هزاران جرم پنهانی
بگو ای مرد،
ترا آلوده دامن نیست؟!

Read more <span class= دلبر شیرازیم در حافظیه می‌دوید می‌دوید این سو و آن سو و مرا هم می‌کشید . از نفس افتاده بودم، …” src=”https://www.instagram.com/p/980GTsHMVN/media/?size=m” />

Media Removed

دلبر شیرازیم در حافظیه می‌دوید می‌دوید این سو و آن سو و مرا هم می‌کشید . از نفس افتاده بودم، با نفس‌هایش ولی داشت جان تازه‌ای در قلب خشکم می‌دمید . شعرها می‌خواند از بر، شورها می‌شد به پا شورها می‌ریخت در من، شعرها می‌آفرید . بوی نارنج و خم آرنج و زلف پر شکنج حضرت حافظ هم اینجای غزل، …
دلبر شیرازیم در حافظیه می‌دوید
می‌دوید این سو و آن سو و مرا هم می‌کشید
.
از نفس افتاده بودم، با نفس‌هایش ولی
داشت جان تازه‌ای در قلب خشکم می‌دمید
.
شعرها می‌خواند از بر، شورها می‌شد به پا
شورها می‌ریخت در من، شعرها می‌آفرید
.
بوی نارنج و خم آرنج و زلف پر شکنج
حضرت حافظ هم اینجای غزل، لب می‌گزید
.
از سمن بویان غزل گفتی، دل ما آب شد
یا لسان الغیب! دیدی نوبت ما هم رسید
.
با همین خال سیاه ترک شیرازی من
صد سمرقند و بخارا می‌شد از حافظ خرید
.
حوری باغ ارم شد، لیلی باغ عفیف
دید مجنونم، مرا با گوشه چشمی برگزید
.
پایبوس حضرت شاه چراغم برد و بعد
شد کنار دستغیب از دیدگانم ناپدید
.
آن چنان بر پا شد آشوبی که گویی در دلم
یک نفس، لطفِعلی خان داشت قلیان می‌کشید
.
آمدم بیرون و دیدم شوخِ شیرین کارِ من
شادمان در صحن، دنبال کبوتر می‌دوید
.
سعدیه، خواندم گلستان و نظر کردم به گل
سکه‌ها انداختم در آب حوضش، با امید
.
ناگهان با خنده‌ای قلب مرا از جای کند
با همان سرعت که حوا سیب را از شاخه چید
.
خواستم چیزی بپرسم… تا لبش را غنچه کرد
گفتمش فالوده‌ی شیراز، بانو! می‌خورید؟
.
بعله را آنقدر شیرین گفت تا در آن سکوت
تاپ، تاپِ قلب من را، روح سعدی هم شنید
.
حلقه‌ای دیدیم در غوغای بازار وکیل
برق زد چشمان او و برق از چشمم پرید
.
مثل یوسف رفتم از بازار تا زندان ارگ
داشت عشقش سینه و پیراهنم را می‌درید
.
دست در دست هم، از دروازه قرآن رد شدیم
من به سر، سودای او و او به سر، تور سفید
.
راستی مهریه‌ یادم رفت؛ شد یک شاخه گل،
چارده تا سکه و یک جلد قرآن مجید
.
. #دلبر_من
#یاور_من
#ازدواج_موفق
#خیلی_دیر_اما_بازم_اومدیم

Read more . تنها راه عبور اکسیژن، سوراخی بود که در فاصله بین دماغِ مردِ عینکی و خالِ گوشتی روی گوشِ پسر دانشجو ...

Media Removed

. تنها راه عبور اکسیژن، سوراخی بود که در فاصله بین دماغِ مردِ عینکی و خالِ گوشتی روی گوشِ پسر دانشجو ایجاد شده بود. از همین سوراخ بود که پیرمرد را دیدم وقتی به یکی از اعضای بدن پسر جوانی که کوله روی دوشش بود، چنگ انداخت و همین طور که همراه با اتوبوس می‌دوید نیمی از تنه‌اش را از کنارِ شکمِ مردِ چاقی که جلوی … .
تنها راه عبور اکسیژن، سوراخی بود که در فاصله بین دماغِ مردِ عینکی و خالِ گوشتی روی گوشِ پسر دانشجو ایجاد شده بود. از همین سوراخ بود که پیرمرد را دیدم وقتی به یکی از اعضای بدن پسر جوانی که کوله روی دوشش بود، چنگ انداخت و همین طور که همراه با اتوبوس می‌دوید نیمی از تنه‌اش را از کنارِ شکمِ مردِ چاقی که جلوی در ایستاده بود عبور داد و خودش را داخل اتوبوس انداخت.

بیش از حد حرفه‌ای به نظر می‌رسید. به خصوص وقتی که دندان مصنوعی‌اش را روی زمین پرت کرد و به بهانه پیدا کردنش از بین جمعیت رد شد و خودش را تا روبه‌روی صندلی من که در وسط اتوبوس بود؛ رساند. در بین آن همه پیرمردی که به ترفندهای مختلف، صندلی‌های اطراف را تصاحب کرده بودند؛ من تنها جوانی بودم که هنوز قافیه را نباخته و سفت و محکم سر جایم نشسته بودم.

حس خوبی داشتم. احساسی که پادشاه شهر «تروی» قبل از فتح قلعه‌اش داشت. احساس آخرین بازمانده از یک نسل فراموش شده که حتی روی صندلی‌های اتوبوس‌های درون شهری هم جایی نداشتند.

وقتی دندان مصنوعی‌اش را پاک می‌کرد و داخل دهانش می‌گذاشت برقی در چشمش می‌درخشید. تقریبا مطمئن شده بود که قربانی‌اش را پیدا کرده است. روشی که انتخاب کرد، یکی از قدیمی‌ترین روش‌ها بود. شاید بیش از حد من را دست کم گرفته بود: کیسه دارویی که به صورت کاملا نمادین در دست گرفته بود را تا جایی که من بتوانم ببینم بالا آورد. گردنش را کج کرد. چند تار موی سفیدش را روی پیشانی انداخت و به قصد تحت فشار قرار دادنِ وجدانِ من، به چشمانم زل زد.

ولی من هم کار کشته‌تر از این حرف‌ها بودم که با این روش‌ها صندلی‌ام را ببازم. به سرعت دستم را تا مچ تو دماغم کردم و برای به هم زدن تمرکز حریف روبه‌روی صورتش تکان دادم. طوری که یک هشت انگلیسی جلوی صورتش نقش ببندد. این کار پاتکی قوی بود که دشمن را به مواضع خود برگرداند اما حریف به مراتب چغرتر و بد بدن‌تر از این حرف‌ها بود. چاره‌‎ای نبود باید خودم را به خواب می‌زدم.

پیرمرد که وارد فاز جدید عملیات شد من تازه چشمانم را بسته بودم.

درد پا، آرتروز، پروستات و کمردرد تنها بخشی از بیماری‌هایی بود که پیرمرد در موردش حرف زد. صدایش را بلند می‌شنیدم. انگار که دهانش را کنار گوش من گذاشته بود. وجدانم شدیدا درد گرفته بود اما سرسختانه مقاومت می‌کردم. یادم هست وقتی از تکرر ادرارش صحبت می‌کرد؛ سکوت سنگینی اتوبوس را برداشته بود. . . .

تنها وقتی از جایم بلند شدم که صندلی کاملا خیس شده بود.

Read more ↴ به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا: دو روز پیش و در جریان بازدید #فریدون_آسرایی از خبرگزاری ایرنا ...

Media Removed

↴ به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا: دو روز پیش و در جریان بازدید #فریدون_آسرایی از خبرگزاری ایرنا گلایه‌ای از سوی این خواننده‌ی موسیقی پاپ کشور مبنی بر عدم دریافت جایزه‌ی نقدی جشنواره‌ی #سین_سیما مطرح شد. ‌ با رسانه‌ای شدن این ماجرا، #ناصر_کریمان دبیر جشنواره‌ی «سین سیما» در پاسخ به اعتراض … ↴
به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا:
دو روز پیش و در جریان بازدید #فریدون_آسرایی از خبرگزاری ایرنا گلایه‌ای از سوی این خواننده‌ی موسیقی پاپ کشور مبنی بر عدم دریافت جایزه‌ی نقدی جشنواره‌ی #سین_سیما مطرح شد.

با رسانه‌ای شدن این ماجرا، #ناصر_کریمان دبیر جشنواره‌ی «سین سیما» در پاسخ به اعتراض آسرایی گفت که از ابتدا قرار بود این جایزه تنها به نفراتی اهدا شود که در مراسم پایانی حضور داشته‌اند و با توجه به شرکت نکردن برترین خواننده تیتراژ (فریدون آسرایی) این جایزه به ایشان تعلق نگرفت.

کریمیان دلیل غیبت آسرایی را در مراسم یاد شده کنسرت وی و بالاتر بودن درآمد حاصل از آن نسبت به جایزه جشنواره عنوان کرد.

اما بار دیگر فریدون آسرایی با ارسال عکس‌های حضورش در اختتامیه‌ی جشنواره‌ی مذکور به خبرگزاری ایرنا ، ادعای کریمان را رد کرد و گفت: در شب مورد نظر به مدت دو ساعت در سالن همایش‌ها حاضر بوده و شاهد اهدای جوایز برگزیدگان بودم. اما در کمال تعجب نامی از من برای دریافت جایزه‌ی بهترین تیتراژ برده نشد! پس از پایان مراسم خانم ناظران که هماهنگی حضور من در مراسم را انجام داده بود در حضور تهیه کننده برنامه‌ی «وقتشه» تندیس و لوح جشنواره را به من داده و گفت تا دو روز دیگر جایزه نقدی به دستم می‌رسد اما دیگر هیچ خبری نشد.

این خواننده‌ی پاپ ادامه داد: کنسرتی که آقای کریمان ادعاکرده‌اند وجود نداشته و تنها برنامه‌ای متعلق به یک ارگان برنامه ریزی شده بوده است که اتفاقاً مبلغ آن بیشتر از جایزه جشن هم نبوده است.

وی تاکید کرد: اینکه یکبار به دروغ مدعی می‌شوند فریدون جایزه را نخواسته و بار دیگر عنوان می‌کنند به خاطر کنسرتش در مراسم غیبت داشته در شأن مجموعه عریض و طویل تلویزیون نیست.

آسرایی افزود: برنامه من تداخلی با مراسم صداوسیما نداشت و من در زمان مقرر در سالن حاضر بودم و حتی شام را نیز در کنار آقایان محمدعلی بهمنی، ‌ابوالفضل صفری تهیه کننده برنامه «وقتشه» و دیگران صرف کردم.

آسرایی همچنین خطاب به کریمان دبیر جشنواره سین سیما گفت: یا من که آنجا حاضر بودم و همه بودنم را دیده‌اند دروغ می گویم یا شما که به رأی و انتخاب مردم بی اعتنایی می‌کنید. شاید شما بتوانید با این دروغ پردازی‌ها ارزش مادی این جایزه را پایمال کنید اما هرگز نمی‌توانید من را در برابر رفتار نابخردانه‌تان وادار به سکوت کنید.

وی تأکید کرد: من به احترام مردمی که رأی دادند و دو تیتراژ مرا در‌ جایگاه اول و سوم قرار دادند تا آخر پیگیر این موضوع بوده و اذهان عمومی را نسبت به سوء مدیریت شما روشن خواهم ساخت.

@fereydoun_asraei‌

Read more . . . خسته ام، به تعداد همه ی روزهای بعد از #قطعنامه، نسلِ جنگجویِ #شهید دیده یِ شهید نشده ایم،نکند ...

Media Removed

. . . خسته ام، به تعداد همه ی روزهای بعد از #قطعنامه، نسلِ جنگجویِ #شهید دیده یِ شهید نشده ایم،نکند عاقبتمان ختم به خون نشود؟من جواب #شهدا را چه بدهم اگر روی سنگ قبرمان بنویسند جوان ناکام؟ یقه چه کسی را بگیرم اگر دستمان را شهدا نگیرند؟ یکی بیاید جواب دلشوره های دل بیقرار مرا بدهد! یکی بیاید تضمین … .
.
.
خسته ام، به تعداد همه ی روزهای بعد از #قطعنامه، نسلِ جنگجویِ #شهید دیده یِ شهید نشده ایم،نکند عاقبتمان ختم به خون نشود؟من جواب #شهدا را چه بدهم اگر روی سنگ قبرمان بنویسند جوان ناکام؟ یقه چه کسی را بگیرم اگر دستمان را شهدا نگیرند؟ یکی بیاید جواب دلشوره های دل بیقرار مرا بدهد! یکی بیاید تضمین کند ما را بدون غسل و کفن میگذارند درون قبر!
خسته ام،به تلخی جام زهرهای نوشیده شده، نگرانم، من..من،سر قبر شهدا رفته ام، از تک تکشان پرسیده ام، هیچکس اما جوابم را نمیدهد، زل زده ام به چشم های ابراهیم #همت، اشک ریخته ام، زار زده ام که تو را به خدا بگو، حرفی بزن،نگرانم! لبخند تحویل من نده قربان چشم هایت بشوم! افتاده ام به پای #احمد_کاظمی که سردار، این روزها هم عجیب خبری از #شهادت نیست! یعنی همان دوران توست؟ رفته ام پیش #ابراهیم_هادی، سنگ قبرش را بغل کرده ام، سرد بود، سرد بودم، قسمش دادم، به مادرمان،به مادرش.. من ..من فقط نگرانم! یک پنجشنبه ای بود، هوای ابری بدون چتر رفته بودم ،نشسته پای قاب عکس #آوینی،التماسش میکردم که سید جان! تو را به خدا جواب بده! دست به سینه ایستاده بود و نگاهم میکرد فقط،نگاهش میکردم فقط، #باران می آمد اتفاقا.همه سکوت بودند و سکوت…
من نگرانم،من منتظرم که یک حاج احمد پیدا بشود بیاید بزند توی گوشم،بگوید برو سر پستت بچه جان، تو را چه به #ادای_شهدا را در آوردن، و من بزنم زیر گریه و بروم همان سنگ قبرها را بغل کنم..که شکایت از قاضی به قاضی ببرم.
خسته ام، به تعداد تابوت های از #جنگ برگشته،که هیچکدامشان من نبوده ام…!
.
.
@tavabin
.
.
پنجشنبه ٩۶/١١/۵ | ۲۰۱۸/۱/۲۵ | #کربلا، #بین_الحرمین | مجموعه عکس موبایلی سفر عتبات
.
.
#iraq #karbala #iphonephotography
#عکس

Read more ------------------------------------ It's not when I raise my voice that you should worry. ...

Media Removed

———————————— It’s not when I raise my voice that you should worry. It’s when I have nothing more to #say. من #سکوت خویش را گم کرده‌ام! ای سکوت، ای مادر فریادها! گم شدم در این #هیاهو، گم شدم گر سکوت خویش را می‌داشتم #زندگی پر بود از #فریاد من! ———————————— ————————————
It’s not when I raise my voice that you should worry. It’s when I have nothing more to #say.
من #سکوت خویش را گم کرده‌ام!
ای سکوت، ای مادر فریادها!
گم شدم در این #هیاهو، گم شدم
گر سکوت خویش را می‌داشتم
#زندگی پر بود از #فریاد من!
————————————

خاموشم، اما تو مرا می شنوی چون سکوت میان نت های موسیقی که پر از صداست لبریز فریادم... من در تو جاری ...

Media Removed

خاموشم، اما تو مرا می شنوی چون سکوت میان نت های موسیقی که پر از صداست لبریز فریادم… من در تو جاری شدم، تو در من تا زیباترین آهنگ زمانه شویم چرا به سکوت می کشانی ام؟! من لبریز فریادم دستان واژگان تنهاییم به دامان سکوت آویخته است… ای که مرا می فهمی عشق را فرصتی بیش از این نیست قلبم را میان … خاموشم، اما تو مرا می شنوی
چون سکوت میان نت های موسیقی که پر از صداست
لبریز فریادم…
من در تو جاری شدم، تو در من
تا زیباترین آهنگ زمانه شویم
چرا به سکوت می کشانی ام؟!
من لبریز فریادم
دستان واژگان تنهاییم به دامان سکوت آویخته است…
ای که مرا می فهمی
عشق را فرصتی بیش از این نیست
قلبم را میان بالهای کبوتری سپید جا گذاشته ام…

Read more

Media Removed

“من به موقعش به حرف می آیم!” اینجا، این بالا، این گوشه ی منتهی الیه خانه من است. خانه من بود. خانه ای که ذرات جنگ را از بالاترین طبقه اش دیدم، چشیدم و حس کردم. جنگ آدم ها را ساکت بار می آورد. نجیب بار می آورد. نجیب مثل پدران و مادرانمان. سالها سکوت کردم. دم نزدم. نه به این خاطر که حرفی نداشتم. نه! سکوت کردم … “من به موقعش به حرف می آیم!”
اینجا، این بالا، این گوشه ی منتهی الیه خانه من است. خانه من بود. خانه ای که ذرات جنگ را از بالاترین طبقه اش دیدم، چشیدم و حس کردم. جنگ آدم ها را ساکت بار می آورد. نجیب بار می آورد. نجیب مثل پدران و مادرانمان. سالها سکوت کردم. دم نزدم. نه به این خاطر که حرفی نداشتم. نه! سکوت کردم تا دل عزیزانی که دردهای من را با موسیقی وصدایم می شنوند و هم دردشان هستم آزرده خاطر نشود. همین چند کلمه حرف را هم نمی خواستم بزنم اما گفتم بگذار آنها هم بدانند که طعنه تلخ است و کنایه دل می سوزاند. فقط خواستم از شان و حیثیت و شعور مخاطبانم دفاع کرده باشم، خودم سالهاست به جنگ تن به تن و بی دفاع عادت کرده ام.
باز هم سکوت می کنم تا دل نازک شما با حرف هایی که کم از بمب ها و خمپارهای بی ریشه ندارند؛ نلرزد. روزی نیست که بمب هایشان را از دهان لقشان بر سرم نریزند؛ بی آنکه بدانم چرا. درست مثل کودکی هایم که نمی دانستم این بمب ها چرا روی سر مردم می ریزند و کسی جوابی نمی داد به سئوالم. باز هم سکوت می کنم و ادامه می دهم. کار می کنم. می سازم. می خوانم و باز همان محسن سابقم که چاووش خوان خودم و همه ی آنها که می دانند و مرا می شناسند می مانم.
به خاطر همه شما که دوستم دارید و من هم عاشقتان هستم قوی تر از همیشه ادامه می دهم و به قول شمس تبریزی:« هیچ چیز عظیم تر نشوم، هیچ جز قوی تر نشوم.» به احترام شما
محسن چاوشی

Read more •نترس همه چی خوبه

Media Removed

•نترس همه چی خوبه” ۶ساله بودم که شوهر خاله ام، شوهر آن خاله ای که از مادر به من نزدیک تر بود، به روح و جسم من تجاوز کرد…سال ها ادامه داشت تا ۱۰-۱۲ سالگیم. من یک بچه بودم و این اولین تجربه ی جنسی من بود. این سکوت در چشم نابالغم، تاوانی بود که باید میپرداختم برای این که کنار خاله ام باشم. ۱۴سالم که شد شروع … •نترس همه چی خوبه”
۶ساله بودم که شوهر خاله ام، شوهر آن خاله ای که از مادر به من نزدیک تر بود، به روح و جسم من تجاوز کرد…سال ها ادامه داشت تا ۱۰-۱۲ سالگیم. من یک بچه بودم و این اولین تجربه ی جنسی من بود. این سکوت در چشم نابالغم، تاوانی بود که باید میپرداختم برای این که کنار خاله ام باشم.
۱۴سالم که شد شروع به دیوانه بازی کردم و این حال بد منجر به بردنم پیش روانپزشک شد.تا مدتی نمیتوانستم از این درد بگویم از این آزار اما بالاخره اعتماد کردم و گفتم.
باورش سخت است میدانم اما او هم به من نزدیک شد و خواست از من سواستفاده کند، آن هم با تهدید به این که به خاله ات میگویم و تو زندگیشان را خراب میکنی.
حالا که ۳۱ ساله هستم اثرات توحششان توی زندگیم وجود دارد، مثل عدم اعتماد به آدم ها که بسان آتش جان من را میسوزاند و روابطم را تباه میکند…
#dontremainsilent
#femenism #سمتنو #illustration #women #1

Read more نسل _ آدمهای _ بلاتکلیف پدرم دلواپس آینده برادرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی ...

Media Removed

نسل _ آدمهای _ بلاتکلیف پدرم دلواپس آینده برادرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند. برادرم نگران فشار کاری پدرم است، اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند. مادرم با فکر خوشبختی … نسل _ آدمهای _ بلاتکلیف

پدرم دلواپس آینده برادرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است، اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: دخترم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟

من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم،اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، باهم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم! ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود،از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم!
انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم. تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم. یکدیگررادوست میداریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان را ابراز کنیم!

ما آدم های بیچاره ای هستیم! آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تاوقتی عزیزی را از دست دادیم،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.

از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد. 
از یک جا به بعد باید پدر به پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد. 
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر، پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: “چقدر خوب است که تورا دارم”.
و چه خوب است از یک جا به بعد همین جا باشد، از همین جا که این نوشته تمام شد.. #شیخ_محسن
#بلاتکلیف

Read more رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد… به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود ...

Media Removed

رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد… به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت…. تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد…. باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام … رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد…
به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت….
تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد
تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد….
باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای
عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است
به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را….
تو همانی که من میخواستم ، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم ، مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد ، تو اولین و آخرینی برایم….
و با عشق پرواز میکنیم ، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان، تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم !
اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست ، حرفهایی در دلهای من و تو ، که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را…
و من ثابت کردم عشق هست ، تو همیشه هستی ، و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد….
و من و تو همسفران عشقیم تا ابد ، این احساسم همیشه در قلبت بماند….

Read more گاهی سکوت کردنو باید از بزرگ‌تر ها آموخت. این که یاد بگیریم کار خودمون و انجام بدیم و مسیر خودمون و ...

Media Removed

گاهی سکوت کردنو باید از بزرگ‌تر ها آموخت. این که یاد بگیریم کار خودمون و انجام بدیم و مسیر خودمون و بریم خیلی خوبه. بوتیک، رگ خواب، آرایش غلیظ،وضعیت سفید ، وضعیت سفید و وضعیت سفید،و حالا شعله ور برای سینمای ایران بس.باز هم بساز برای دل ما کم هوشان پر مدعا پ ن :از فریدون مشیری من ندیدم خوش‌تر … گاهی سکوت کردنو باید از بزرگ‌تر ها آموخت.
این که یاد بگیریم کار خودمون و انجام بدیم و مسیر خودمون و بریم خیلی خوبه.
بوتیک، رگ خواب، آرایش غلیظ،وضعیت سفید ، وضعیت سفید و وضعیت سفید،و حالا شعله ور برای سینمای ایران بس.باز هم بساز برای دل ما کم هوشان پر مدعا پ ن :از فریدون مشیری
من ندیدم خوش‌تر از جادوی تو
ای سکوت، ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می‌داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
#hamidnematollah #

Read more عصرها که از علفی می‌آمد قصه همین بود، دراز میکشید توی مهتابی حیاط خانه بی‌بی و میگفت فاطمه یه کاسه آب ...

Media Removed

عصرها که از علفی می‌آمد قصه همین بود، دراز میکشید توی مهتابی حیاط خانه بی‌بی و میگفت فاطمه یه کاسه آب بیار بچکونم ته حلقم فاطمه‌اش یک لیوان نیکلی یخ میشکاند و دو قلوه اش را می‌انداخت توی یک کاسه استیل، یکی از زیباترین صداهای عمرم صدای النگوهای مادرم بود که وقتی یخ میشکاند جرینگ جرینگ میکرد، کاسه تا … عصرها که از علفی می‌آمد قصه همین بود، دراز میکشید توی مهتابی حیاط خانه بی‌بی و میگفت فاطمه یه کاسه آب بیار بچکونم ته حلقم فاطمه‌اش یک لیوان نیکلی یخ میشکاند و دو قلوه اش را می‌انداخت توی یک کاسه استیل، یکی از زیباترین صداهای عمرم صدای النگوهای مادرم بود که وقتی یخ میشکاند جرینگ جرینگ میکرد، کاسه تا برسد به دست حبیبش پشتش عرق میکرد، و حبیب لاجرعه بالا میرفت قشنگ ترین سکوت دنیا فاصله بین «چه خبر» فاطمه‌اش بود و «سلامتی» گفتن بعد از تمام شدن کاسه آب، بعد سبیل انبوهش را می‌مکید و ولو میشد روی زیلوی پهن شده کف مهتابی… مهتابی ای که عصرها آب پاشی میشد و‌بوی کاهگل و خاک را می نشاند به اعماق نایژک‌هایت، حالا نوبت من بود که روی پاهایش راه بروم، چه کیفی میداد مرور عضله‌های پشت پاهایش… خستگی‌اش که می‌تکید نوبت بازی با من بود، بازی که چه عرض کنم، سر یک چوب را کهنه می‌بست و‌ میزد توی نفت و‌ گُرش می‌داد و میزدیم توی باغ. روشنایی مشعل تاریکی را چاک میداد، زیر درختها را سرک میکشیدیم دنبال گنجشک گرفتن ، می‌گرفتیم یک‌ساعتی بازی می‌کردم باهاشان و بعد فرررررر پرشان می‌دادم …یکشب به من گفت مشعل را بگیر گرفتم ، دستهایم کوتاه بود مشعل ور رو به شعله صورتم را گرم میکرد …از درخت بالا رفت، توی رقص شعله می‌دیدمش، قهرمان زندگی‌ام را … کاشفی کنجکاو بود گویا که به کشف زیگوراتی مهیب می رفت، ناگهان از بالای درخت افتاد دست و بالش زخمی بود به درخت خراشیده شده بود … یک چیزی بلندی هم توی دستش بود که در نگاه اول کمربند یا تسمه کولر پدیدار آمد… تهش را گرفته بود … به زمینش کوبید … حجم سیاه و بلند فوش فوشی کرد و‌ تاب خورد و رفت گفتم چی بود : گفت: مار، گفتم مار ؟ گفت: ها کُک مار اومده بود چغوک بخوره تاروندمش …او هول کرده بود … من بیشتر … سالها از کشف آن زیگورات میگذرد … آن شب پدرم یک کاسه آب دیگر هم خورد آب قند خورد… فاطمه‌اش گفت زده بودت خاکستر میشدی مرد … ما دیگر دستمان به تمنای گنجشکی لاله نشد … سالها گذشته و حالا من پدرم … باباحامدم …بعضی باباها خیلی بابایند … من خیلی بابا نیستم … اصلا از کجا معلوم توانسته باشم میان اینهمه ماری که هستند میان اینهمه افعی جوجه هایم را مراقبت کنم… ؟ زمانه بدی شده بابا حبیب … من را پرت کن به همان عطر کاهگل و مشت و مالهای دم غروب … من از امروز و فردای بچه هایم می ترسم … نگرانشانم … خدا میداند چه شبهایی که رفته‌ام توی تراس و‌ به ماه خیره شده‌ام و صدای اذان صبح بلند شده … باباحبیب دعایم کن، من خیلی بلد نیستم بابا باشم

Read more پدر و مادرم از زمان کودکی من جدا شدند و من از همان وقت پدرم را ندیدم ، مادرم ازدواجی مجدد کرد و زمانی که ...

Media Removed

پدر و مادرم از زمان کودکی من جدا شدند و من از همان وقت پدرم را ندیدم ، مادرم ازدواجی مجدد کرد و زمانی که نه ساله بودم مورد ازار جنسی همسر مادرم قرار میگرفتم ، او شبانه به سراغم میامد و بدنم رو لمس میکرد ،مادرم هم در مقابل کوچک ترین حرفی درباره او واکنش های تندی نشان میداد و حرف های من را پای خراب کردن زندگیش … پدر و مادرم از زمان کودکی من جدا شدند و من از همان وقت پدرم را ندیدم ، مادرم ازدواجی مجدد کرد و زمانی که نه ساله بودم مورد ازار جنسی همسر مادرم قرار میگرفتم ، او شبانه به سراغم میامد و بدنم رو لمس میکرد ،مادرم هم در مقابل کوچک ترین حرفی درباره او واکنش های تندی نشان میداد و حرف های من را پای خراب کردن زندگیش میگذاشت .تا توانستم جنگیدم و مقاومت کردم تا اینکه ۱۸ سالگی من را از خانه بیرون کرد .
این راز سالها با هیچکس گفته نشد تا با کسی که دوستش داشتم ، و او در مدت دو سال دوستی هیچ اشاره ای با این موضوع نکرد…
تا بعد از ازدواج و شروع اینکه با هر دعوا و بحثی همسرم این درد را مانند پتک سرم میکوبد…
از رابطه ی نابود شده ی خود با مادرم نمیگویم که بعد از ۸ سال قهر و جدایی و حتی طلاق از ان مرد ، این رابطه چه شکلی به خودش گرفته ، بارها و بارها فکر کرده ام ان روز ها که من پناه میخواستم ، مادرم پناهی نبود ، چگونه باید حتی با گذشت ساله این درد را ندیده گرفت و او را بخشید ؟
این پایان داستان من نیست ، حدود ۱۸ سالگی با اقایی اشنا شدم و برای دیدنش به محل کارش که مغازه ای بود رفتم ، او هم به بهانه ی دیدن همسایه ها و حرف دروردنشان کرکره مغازه را پایین داد و به من نزدیک شد و تجاوز کرد…
تقلا و التماس من هم کاری از پیش نبرد …
بعد ها فکر میکردم بویی از انسانیت برده است و بازگشتم تا بگویم به پرده بکارتم اسیب رسیده اما جوابی که شنیدم تلخ و زجر اور بود : دخترایی مثل تو با امثال من میخوابند که بعدا با بقیه بخوابن!
امید دارم که داستان تلخ من عبرتی شود برای تکرار نکردن سکوت ها توسط همه ی همجنسانم …
#dontremainsilent #hearmenow

Read more رفقا پیشنهاد می‌کنم با هشتگ #دو_ساعت_سکوت پرستو فروهر را همراهی کنیم. متن کامل: دو ساعت سکوت در ...

Media Removed

رفقا پیشنهاد می‌کنم با هشتگ #دو_ساعت_سکوت پرستو فروهر را همراهی کنیم. متن کامل: دو ساعت سکوت در نوزدهمین سالگرد قتل فروهرها، چهارشنبه یکم آذرماه ۱۳۹۶، ۴ تا ۶ بعدازظهر دروازه شمیران، خیابان هدایت، کوچه مرادزاده، شماره ۱۸، خانه و قتلگاه فروهرها شرح ماوقع این روزها و یک درخواست از همه‌ی … رفقا پیشنهاد می‌کنم با هشتگ #دو_ساعت_سکوت پرستو فروهر را همراهی کنیم.
متن کامل:
دو ساعت سکوت
در نوزدهمین سالگرد قتل فروهرها، چهارشنبه یکم آذرماه ۱۳۹۶، ۴ تا ۶ بعدازظهر
دروازه شمیران، خیابان هدایت، کوچه مرادزاده، شماره ۱۸، خانه و قتلگاه فروهرها

شرح ماوقع این روزها و یک درخواست از همه‌ی همراهان و همدلانی که با حضور خود در تداوم سنت دادخواهانه‌ی این سالگردها تلاش کرده‌اند و می‌کنند:

ده روز پیش که به تهران رسیدم در همان فرودگاه پاسپورتم را گرفتند و برگه‌ای به دستم دادند تا روز دوشنبه به دفتر نهاد ریاست‌جمهوری در اداره‌ی گذرنامه مراجعه کنم. گفته بودند پاسپورتم را در این روز پس خواهند داد که حالا موکول به روز دادگاهم در شنبه آینده شده است.
آنچه در این دفتر شنیدم نمایانگر آن تنگنایی‌ست که نهادهای اطلاعاتی و امنیتی و قضایی در هماهنگی با یکدیگر برای من مهیا کرده‌اند؛ بنیانش بر وارونه‌نمایی و تهدید و ارعاب.
در همین جلسه به‌طور رسمی به من ابلاغ شد که برگزاری مراسم یادبود برای پدرومادرم در سالروز قتل سیاسی آنان مجاز است و هیچ منع قانونی ندارد و حق ماست، اما مأموران حاضر با «عناصر ضدانقلاب که قصد سوء‌استفاده از این مراسم را دارند تا قانون‌شکنی کنند و ناامنی پدید آورند و تحریک به ناآرامی کنند و مخل امنیت ملی و نظام شوند»* برخورد خواهند کرد. گفتند مسئولیت هرآنچه که هرکس که برای شرکت در این مراسم بیاید، در خانه‌ی ما و یا اطرافش، بگوید، به پای من خواهد بود و بر سنگینی پرونده‌ام در دادگاه انقلاب خواهد افزود.
این گفته نه بر منطقی استوار است و نه عادلانه است. اما برای جلوگیری از پاره شدن سنت نوزده ساله‌ی این مراسم، و برای گرفتن هر بهانه‌ای از آنان در سنگین‌تر کردن پرونده‌ی قضایی‌ام، از شما همراهان گرامی صمیمانه می‌خواهم که به مراسم یادبود بیایید تا این دو ساعت را در سکوت به یاد عزیزانمان که قربانی سرکوب و خشونت سیاسی شده‌اند کنار یکدیگر بایستیم. بیایید تا امسال داریوش و پروانه فروهر را در سکوت خود به یاد آوریم. بیایید تا ما و من را در سکوت همراهی کنید، که سکوت سرشار از ناگفته‌هاست و سکوت این روز نوید فرارسیدن روزی‌ست که حق آزادی گفتار خویش را بازپس‌گیریم.

از همراهی یکایک شما در بازپخش این متن پیشاپیش سپاسگزارم،
پرستو فروهر،
۳۰ آبان ۱۳۹۶، تهران

#قتل‌_های_زنجیره_ای
#قتل #فروهرها #پرستوفروهر #فروهر #دادخواهی

#دوساعت_سکوت
#حزب_ملی
#پروانه_اسکندری_داریوش_فروهر

Read more این‌طوری شروع می‌کنم چون مارگزیده‌ام و می‌‌دانم مریدان و

Media Removed

این‌طوری شروع می‌کنم چون مارگزیده‌ام و می‌‌دانم مریدان و “شاگردان” با دیدن نامم پای این نوشته همه چیز را به همین بحث کهنه و پوچ تقلیل خواهند داد؛ پس خوب دقت کنید: صحبت بر سر شعر، غزل، “غزل پست‌مدرن” یا عناوین “اول”، “پدر”، “بنیانگذار” و مزخرفات مشابه نیست، صحبت بر سر شرافت، انسانیت، اخلاق حرفه‌ای، … این‌طوری شروع می‌کنم چون مارگزیده‌ام و می‌‌دانم مریدان و “شاگردان” با دیدن نامم پای این نوشته همه چیز را به همین بحث کهنه و پوچ تقلیل خواهند داد؛ پس خوب دقت کنید: صحبت بر سر شعر، غزل، “غزل پست‌مدرن” یا عناوین “اول”، “پدر”، “بنیانگذار” و مزخرفات مشابه نیست، صحبت بر سر شرافت، انسانیت، اخلاق حرفه‌ای، راست‌گویی و… است و اگر کافی نیست من رسما اعلام می‌کنم هیچ نقشی در غزل، پست‌مدرنیسم، شعر از هر نوع و… نداشته و اصلا سواد خواندن نوشتن ندارم و‌ این سطرها را هم همین حالا جلوی دادگستری به عریضه‌نویسی دیکته می‌کنم؛ موضوع دفاع از شرافت است و این که با همه‌ی مارگزیدگی وجدانم اجازه نمی‌دهد دربرابر دروغ و بی‌شرمی آشکار سکوت کنم؛ جناب سیدمهدی موسوی در مصاحبه با محمدتنگستانی در توضیح چگونگی به شهرت رسیدنش به همه‌ چیز اشاره می‌کند جز حقیقت؛ جز تاثیر شاهین نجفی، چه زمانی که مهدی موسوی را به جامعه معرفی کرد و با خواندن کارهایش باعث مطرح شدن نام او شد‌ و مدتها از او حمایت‌ کرد و چه زمانی که ایشان به واسطه‌ی همین همکاری “بازداشت” شد و چه زمانی که به واسطه‌ی اختلاف نظر در شبکه‌های اجتماعی بازار حاشیه داغ بود و این بار دشمنی شاهین می‌توانست موضوعی برای جلب توجه باشد… آدم باید خودش را در کوچه‌ی علی چپ واقعا گم‌‌و‌گور کرده باشد که بتواند نقش شاهین نجفی در به شهرت رسیدن مهدی موسوی را ندیده بگیرد یا انکار کند؛ شاید از انتهای همان کوچه‌ بود که استاد توانست با نگاهی چنان سرشار از تحقیر به مجموعه‌ی ازازیل نگاه کند و طوری در توصیف آن بنویسد که انگار به نقاشی بچه‌ی همسایه آفرین می‌گوید… و برای همین نمی‌توان بیشتر از این سکوت کرد، چرا که سکوت در برابر رفتارهای زشت قبلی همیشه به رفتارهای زشت‌تر انجامیده و گویی این موجودات عادت دارند تا زمانی که به زمینی سفت نرسیده‌اند به گل‌افشانی ادامه دهند؛ شاهین نجفی سکوت کرده و روشن‌ است چرا نمی‌تواند از خودش دفاع کند، همین سکوت‌کردن را سخت‌تر می‌کند و مارگزیده‌ای چون مرا مجبور می‌کند آب در خوابگه مورچگان ریخته، یادآوری کنم: با وجود اکثریت داشتن دروغ‌گویان و فریب‌کارانی چون شما در دوران احمدی‌نژادها و روحانی‌ها و ترامپ‌ها…، هنوز اقلیتی هستند که با سیلی حقیقت بیدارتان کنند و به یادتان بیاورند در آینه به خود نگاهی بیندازید.

هومن عزیزی
.
لینک مصاحبه در کانال محمدتنگستانی:
@mohammad__tangestani
.
تصویر: خزندگان و دوزیستان در بیت رهبری…

Read more . متاسفم که خبر درگذشت مرد بزرگی را می‌دهم که با طرح جلد‌های جذاب و بی‌نظیرش تاثیر بزرگی در کتاب‌خوانی ...

Media Removed

. متاسفم که خبر درگذشت مرد بزرگی را می‌دهم که با طرح جلد‌های جذاب و بی‌نظیرش تاثیر بزرگی در کتاب‌خوانی نسل من گذاشت. صادق صندوقی در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت. در سکوت و تنهایی. در دوره‌ای که نه فتوشاپ بود و نه جلوه‌های کامپیوتری صندوقی تصاویری ارائه می‌کرد که در نوع خودش بی‌نظیر بود و چنان شوری در … .
متاسفم که خبر درگذشت مرد بزرگی را می‌دهم که با طرح جلد‌های جذاب و بی‌نظیرش تاثیر بزرگی در کتاب‌خوانی نسل من گذاشت. صادق صندوقی در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت. در سکوت و تنهایی. در دوره‌ای که نه فتوشاپ بود و نه جلوه‌های کامپیوتری صندوقی تصاویری ارائه می‌کرد که در نوع خودش بی‌نظیر بود و چنان شوری در تصویر می‌آفرید که هر بیننده ای را مجاب می‌کرد کتاب را بخرد. ناشران در دوره‌ای بر سرش دعوا داشتند و ستاره‌ی تصویرگران نسل خودش شده بود. مینیاتور کار می‌کرد و روزی که من و افشین صادقی‌زاده مهمانش بودیم چنان با شور و عشق از نقاشی‌هایش…مینیاتورهایش…و حتا کاریکاتورهایش سخن می‌گفت که ما را به وجد آورده بود.با آن‌که کمرش خمیده شده بود و درد می‌کرد همچنان قلم در دست داشت و خوابیده نقاشی می‌کرد. یادم می‌آید که هفده هجده‌سال بیشتر نداشتم که در دفترِ کارِ نقاشی‌های کتاب‌های درسی توی خیابان ایرانشهر پیشش رفتم. کلی چیز یادم داد.که از قلم فلزی استفاده کنم…که روی کاغذ کالک نقاشی کنم…که امضایم را واضح بزنم…که به آینده‌ی من بسیار امیدوار است… که کاریکاتور را جدی بگیرم…! مهربان بود و آن‌چه می‌دانست برایم با دست و دلبازی بسیار شرح می‌داد و سخاوتمندانه رازهای طراحی را برایم افشا می‌کرد. یادم می‌آید همان روز گفت سمت جمهوری میروی؟می دانستم کاری آنورها دارد و الکی گفتم بله. گفت پس این کار من را هم پیش فلان ناشر ببر. اورژینال کارش را دستم داد. روی مقوای فابریانو با گواش طرح جلدی از کتابی که شبیه کتاب‌های ژول ورن بود کشیده شده بود … آن امضای خاص و بی‌نظیرش پایین کارش بود و با سلیقه‌ای خاص کاغذ پوستی‌ای نیز بر رویش چسبانده شده بود. از ذوق دیدن اصل کار استاد در پوست نمی‌گنجیدم. کار را با سلام و صلوات زیر بغل زدم و به آدرسی که داده بود در کوچه پس کوچه های جایی در جمهوری بردم. لذت و حلاوت آن دیدار…آن دیدن اصل کار ایشان و بغل کردن کارشان و بردن تا مسیری سال‌ها مرا به جلو هل می‌داد. راستش را بخواهید هیچ کس قدر او را آنچنان که باید ندانست… حتا خودش! یادش گرامی #صادق_صندوقی

Read more در رویای من حتی اگر لازم است اتوبوس پارک کنیم اتوبوس باید انقدر جرأت داشته باشد که زودتر از گل خوردن ...

Media Removed

در رویای من حتی اگر لازم است اتوبوس پارک کنیم اتوبوس باید انقدر جرأت داشته باشد که زودتر از گل خوردن از پارکینگ بیرون آید تا بتوانیم لایی زدن امیری ها و بازی گردانی عزت اللهی ها را زودتر ببینیم. من به انتظار بازی ترکیبی جهانبخش‌ قدوس طارمی نشسته ام و جایی هم نمیروم! من روزی سرم را افراشته بلند میکنم … در رویای من حتی اگر لازم است اتوبوس پارک کنیم اتوبوس باید انقدر جرأت داشته باشد که زودتر از گل خوردن از پارکینگ بیرون آید تا بتوانیم لایی زدن امیری ها و بازی گردانی عزت اللهی ها را زودتر ببینیم. من به انتظار بازی ترکیبی جهانبخش‌ قدوس طارمی نشسته ام و جایی هم نمیروم! من روزی سرم را افراشته بلند میکنم که امثال روی کین یا کارواخال تیم ما را به خاطر وقت تلف‌ کردن یا زیرتوپ زدن های زیاد نتوانند مسخره کنند. من وقتی صورت اصلاح نکرده و لحن بی ادبانه کارلوس را در حالیکه کنار یک «دلال لو رفته»، لم داده و جواب سر بالا به خبرنگار ایرانی میدهد، با قیافه بشاش و شیک و مصاحبه های فوق حرفه ایی محترمانه او در بیرون ایران مقایسه میکنم، نمیتوانم سکوت کنم. من برای مربی ای جان میدهم که ابدا فکر دخالت در نقل و انتقالات باشگاهی، رژه رفتن روی اعصاب یک باشگاه کشور، تشنج آفرینی بی مورد و بیزنس کمپ و بازی تدارکاتی به ذهنش نرسد، حتی اگر خدای فوتبال باشد. بله این تیم تاکتیکی ترین تیم تاریخ ایران است، متحد ترین و مدرن ترین به هم چنین! مرسی کارلوس! ممنونیم! ولی من نمیتوانم جلوی این فکر خود را بگیرم که اگر سکان تیم ایران را هشت سال به امثال هیدینگ، کلینزمن، پکرمن یا تروسیه بدهیم چه میشود؟ یا نمیشود این سوال برایم پیش نیاید که مگر ما اصولا تا کنون به چند مربی درجه اول، هشت سال زمان داده ایم که فرصت خلق تیمی تاکتیکی به او داده باشیم؟ بله دوست عزیز من هم مثل شما در انتظار درخشش در جام ملت ها هستم اما کور هم نیستم و بازی ژاپن استرالیا و کره جنوبی را میبینم و دوست ندارم که ایران یک کلاس پایینتر از آن ها بازی کند. من هم مثل شما فکر میکنم کارلوس بهترین انتخاب برای جام ملت های بعدیست اما ازین میترسم که با فضا سازی های شما دوباره یک قرارداد سنگین تر از قبل و یک سری مجوز غیر معمول مثل پروازی بودن و اختیارات مالی نامعقول برای کارلوس بیافرینید و مردم زیر تحریم مانده ایران، صورت حسابش را بپردازند! من می ترسم باز کارلوس را یک سال در هیچ استادیوم ایران نبینیم و باز کسی جرأت نکند که از او بپرسد که کجایی! من میترسم این بار بعد از علی کریمی، پیامک «رئیس» را خطاب به امثال مهدوی کیا و دائی از رو بخوانی و ما باز مجبور شویم به کارلوس «بتازیم»!
در آخر من باور دارم رویای ایران نه تنها از سنگال یا ترکیه یا کره جنوبی ۲۰۰۲ یا کاستاریکای ۲۰۱۴ کم رنگ تر نیست، بلکه از رویای قهرمانی ۲۰۵۲ ژاپنی ها در جام جهانی هم خیلی در دسترس‌تر است. من ایمان دارم و باور و انتظار، رویای من را نمیتوانید بکشید!

Read more <span class= بیا به هیأت آنچه از آن جهان در توست بخوان به حنجره‌ای که از آسمان در توست ندای وحی رسالت بر عاشقان …” src=”https://www.instagram.com/p/Bi9gTfuANmZ/media/?size=m” />

Media Removed

بیا به هیأت آنچه از آن جهان در توست بخوان به حنجره‌ای که از آسمان در توست ندای وحی رسالت بر عاشقان از اوست  بخوان که حنجره از اوست و دهان در توست بخوان! بخوان! که نه دیوان صد غزل…که هزار عراق و دهلی‌ و شیراز و اصفهان در توست حریم سرخوش سُکری و آستانه ی قدس شراب،در تو و گلدسته و اذان در توست زبانه …
بیا به هیأت آنچه از آن جهان در توست
بخوان به حنجره‌ای که از آسمان در توست

ندای وحی رسالت بر عاشقان از اوست 
بخوان که حنجره از اوست و دهان در توست

بخوان! بخوان! که نه دیوان صد غزل…که هزار
عراق و دهلی‌ و شیراز و اصفهان در توست

حریم سرخوش سُکری و آستانه ی قدس
شراب،در تو و گلدسته و اذان در توست

زبانه ی همه ی شعله‌های خاموشی
از اوج نغمه ی داوود تا بنان در توست

کسی‌ زبان غزل را به خط نمی‌‌فهمد
دچار کن همه را!‌ای که این زبان در توست

چنان “کرشمه”و”ساغر”،چنان”صراحی بم”
نوا و شور و” همایون ” و دیلمان در توست

شب است و پهنه ی غمگین آشیانه , خموش
گلوی مرغ سحر خیز نغمه خوان در توست

سکوت نیست! اگر بی‌ دلان نمی‌‌شنوند
هزار بغض گلوگیر ناگهان در توست

برای از تو شنیدن، زمین فرود آمد
بخوان به حنجره‌ای که از آسمان در توست.
شعر : تیام کیانی

جان ایران ؛ استاد جان :
دنیا هم که بهم بریزد
آسمان هم که به زمین بیاید
نام تو از قلب ما پاک نخواهدشد .
بگذار هر آنچه می خواهند بگویند
نام تو با نام ایران عجین شده است
تا دنیا دنیاست
نام تو و آوازه ی بزرگی ها و شجاعت های تو
دهان به دهان
سینه به سینه
نسل به نسل
به فرزندانمان می رسد
بگذار هرآنچه می خواهند بگویند
و هر چه می توانند بد کنند که :
در آتش پروانه ، پرواز نمى میرد
با بستن لب هرگز ، آواز نمى میرد.

برای دیدن ویدیو کامل به آدرس زیر در یوتیوب مراجعه کنید.
https://youtu.be/9ec469m8gug

پ.ن ۱ : تمام دشواریهای روزه گرفتن در این روزهای بلند و گرم ، به لذت شنیدن ربنای استاد و افطار با نام او می ارزد .
پ.ن۲ : هیچ چیزی دردنیا نمی توانست من و بسیاری از ما را اینطور شیفته ی ماه رمضان کند . روزهایی که روزه نبودم چقدر از خداوند خجالت کشیدم آن هنگام که صدای ربنای استاد شجریان با بوی نان داغ و عطر حلوا در خانه پیچید . هیچکس نمیتوانست مرا اینچنین با خدا پیوند دهد .
پ.ن۳ : خداوندا ! جز سلامتی مردبزرگ ایران هیچ نمی خواهم . و دستانم تا عرش سوی تو بلند است .

#استاد_شجریان
#محمد_رضا_شجریان
#شجریان #شجریان_من
#شجریان_تنها_نیست
#راه_دشوار_شجریان_بودن_
#همایون #همایون_شجریان
#ماه_رمضان #ربنا
#mohammadrezashajarian
#homayounshajarian
@officialshajarian
@homayounshajarian
@f_shadjarian
@afsaneh_sh44
@shajarian_mojgan

Read more دلم میسوزد ، جگرم خون شده از این همه بی عدالتی ، از این همه جفا و نامردی حکومت ، از این همه بی صفتی و تزویر ...

Media Removed

دلم میسوزد ، جگرم خون شده از این همه بی عدالتی ، از این همه جفا و نامردی حکومت ، از این همه بی صفتی و تزویر دولت تدبیر و امید جناب روحانی و دار و دسته اش!! و در آخر از بی تفاوتی مردم و به خصوص هنرمندان و همکارانی که با هم یک صدا نشده و فقط نظاره گر تکه تکه شدن کشورمان شده و دردی حس نمی کنند . همکاران من ، مخصوصاً … دلم میسوزد ، جگرم خون شده از این همه بی عدالتی ، از این همه جفا و نامردی حکومت ، از این همه بی صفتی و تزویر دولت تدبیر و امید جناب روحانی و دار و دسته اش!! و در آخر از بی تفاوتی مردم و به خصوص هنرمندان و همکارانی که با هم یک صدا نشده و فقط نظاره گر تکه تکه شدن کشورمان شده و دردی حس نمی کنند .
همکاران من ، مخصوصاً روی سخنم با شماست . تعداد زیادی از شما که الگوی بسیار خوبی برای من بودید و هستید ، یکباره ساکت و بی تفاوت شدید . کجائید ؟! واقعاً دارید زندگی میکنید ؟ به غیر از تعدادی انگشت شمار از ما، امثال من ، پرستو صالحی ، آناهیتا همتی ، فلور نظری ، سوسن پرور ، حمیدرضا آذرنگ ،حمید فرخ نژاد و امین حیایی وچند نفر دیگر ، بقیه کجائید ؟ (منظورم آن دسته از همکارانی است که تا به امروز سکوت کردند ) در مورد اتفاقی که برای پرستو صالحی عزیزم افتاده بود ، همه ی هنرمندان به اتفاق باید حرکتی میکردیم ، باید از طریق فضای مجازی او را حمایت کرده و همه ی هنرمندان ، پشت او را گرفته و نارضایتی خود را اعلام‌میکردیم .
چه در مورد این موضوع چه در مورد غارت اراضی کشورمان مثل دریای مازندران و یا اتفاقات خلیج فارس و سیستان و بلوچستان و غیره . یا حوادث و اتفاقاتی که از دختران و خواهرانم در مورد صیغه کردن آقایان در مشهد میشنوم .
در این دولت مزخرف (جناب روحانی) با آن وزیر امور خارجه ای که از شرف و انسانیت به دور است (آقای ظریف)  که همین شما اکثریت همکاران هنرمند به خود بالیده و به ایشان رای دادید ، میتوانستید حداقل با عذرخواهی از مردم و ابراز تاسف کار در سینما و تلویزیون را تحریم کرده و از این طریق نارضایتی خود را اعلام کنید .
این همان حمایت از همدیگر است که همیشه می گفتم و می گفتم و میگفتم . ولی ظاهراً تا حالا حرفهایم تاثیری بر همکاران نداشته . کاری نکنید روزی از فرطِ شرمندگی و بی تفاوتی به وجدان درد گرفتار شده و روی چشم در چشم شدن با هموطنانتان را نداشته باشید و در آینده مورد انتقام شدید از طرف فرزندانتان قرار بگیرید .
من به سهم خود خوشحالم چون در طول این چهل سال در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم ؛ و مدتی است به دلیل غیر حرفه ای عمل کردن مسئولین چه در صدا و سیما و چه غیره کار نمیکنم . آیا بقیه ی شما همکارانی که تا حالا سکوت کرده اید ، این وجود را دارید که همگی یک پارچه شده و همراه من و امثال من حداقل از این به بعد اینگونه عمل کنید یا نه ؟
با تشکر از همه ی دوستان برای توجه همیشگی شما به پست هایم

Read more ترنم #شعر خزانی #اخوان_ثالث توسط دکتر علی شریعتی پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک آنک ، بر آن چنار جوان ...

Media Removed

ترنم #شعر خزانی #اخوان_ثالث توسط دکتر علی شریعتی پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک خالی فتاده لانه ی آن لک لک او رفت و رفت غلغل غلیانش پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش سر زی سپهر کردن غمگینش تن با وقار شستن شیرینش #پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک رفتند مرغکان طلایی بال از سردی … ترنم #شعر خزانی #اخوان_ثالث توسط دکتر علی شریعتی
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش

#پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و #سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
چون من تو نیز #تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد #سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

#شریعتی #علی_شریعتی
#دکتر_علی_شریعتی #مهدی_اخوان_ثالث

Read more  #Repost @navid_afghah with @get_repost ・・・ . از زبان محمد واعظی کارگردان مستند رویای آب: چرا ...

Media Removed

#Repost @navid_afghah with @get_repost ・・・ . از زبان محمد واعظی کارگردان مستند رویای آب: چرا این فیلم باید ساخته شود و چه حرفی برای گفتن دارد: تا چشم به هم زدیم آب هم شد یکی از خاطره های کودکی ما. من کشاورز زاده ام، خاطره من از آب صدای موتورهای دیزلی بود که جای قنات و رودخانه را گرفته بودند و … #Repost @navid_afghah with @get_repost
・・・
.
از زبان محمد واعظی کارگردان مستند رویای آب:

چرا این فیلم باید ساخته شود و چه حرفی برای گفتن دارد:

تا چشم به هم زدیم آب هم شد یکی از خاطره های کودکی ما. من کشاورز زاده ام، خاطره من از آب صدای موتورهای دیزلی بود که جای قنات و رودخانه را گرفته بودند و همیشه جایی بودند میان سکوت شهر کوچک ما در زنجان. بزرگتر که شدیم دیگر صدایی نمی آمد. چاهها عمیقتر شده بودند و موتورهای برقی، آب را به جای ۱۵ متر از عمق ۱۰۰ متری زمین بیرون می کشیدند. آسمان انگار که قهرش گرفته باشد نبارید و نبارید تا عمق چاهها بیشتر شود. این سکوت، مثل سکوت قبل از مرگ است، روزی که دیگر صدای هیچ رودخانه ای نیاید و هیچ چشمه ای نجوشد .این داستان فقط داستان من نیست، همه شما می توانید گوشه ای از خود و خاطراتتان را در آن پیدا کنید، از چشمه های و رودهای خشک شهر و روستایتان تا دریاچه ها.
#محمد_واعظی
کارگردان #پروژه_جدید #حامی_جو
برای معرفی پروژه به دیگران لطفا ویدئو را به اشتراک بگذارید
Http://hamijoo.com/nXI58

@thedreamforwater
#رویای_آب
#کشاورزی
#آب
#کم_آبی_را_جدی_بگیریم
#کم_آبی
#کشمون
#تامین_سرمایه_جمعی
#کراودفاندینگ
#مسئولیت_اجتماعی
@babaei.behdad
@kayhan_kalhor
@alizandevakili
@alighamsari
@homayoon_nasiri
@mohsen_sharifian
@habiboo

Read more <span class= Klaartje Lambrechts گاهی ،همه چیز از یک سکوت اغاز میشود سکوتی که پایانی ندارد شاید در همان ابتدا …” src=”https://www.instagram.com/p/BmWeGGGHOh7/media/?size=m” />

Media Removed

Klaartje Lambrechts گاهی ،همه چیز از یک سکوت اغاز میشود سکوتی که پایانی ندارد شاید در همان ابتدا شکل نتیجه ای نافرجام! همه داستان های عاشقانه با همین تعاریف هم پیمانند فقط شروعشان متفاوت است! والا سرانجام همان است که باید! من در چیستی هنر به دنبال سر انگشتانی میگردم که وقتی عطر بهار … © Klaartje Lambrechts
گاهی ،همه چیز از یک سکوت اغاز میشود
سکوتی که پایانی ندارد
شاید
در همان ابتدا شکل نتیجه ای نافرجام!
همه داستان های عاشقانه با همین تعاریف هم پیمانند
فقط شروعشان متفاوت است!
والا سرانجام همان است که باید!

من در چیستی هنر به دنبال سر انگشتانی میگردم که وقتی عطر بهار نارنج از زیر پوست نازکش تراوش کند، مرا اسیر تمام رازهای کاینات سازد و از همه زندگی، گرمای ۳۸ درجه ای را بخواهم که با نسیم جدایی چند ثانیه ای، خنکی بهشت را به من ارزانی کند!
من به دنبال ناکرده پشت حجابی هستم که رخش به اندازه تمام صفحات سپید نانوشته فهمیدنیست!
من بویش میکنم و از میان تمام ساقه های نازک دل و قد کشیده، روزی در گوشه ای سبز با او ترانه ای را همخوانی خواهم کرد
راستی
شما هم اکنون عاشقید؟
عشق را چگونه یافتید؟
ایا واقعا عشق است یا وهم؟
گاهی باید به استقبال تمام سکوت های بی حساب و کتاب رفت و از یکدیگر گذشت!
همه ما دردهای بزرگی از این خاک حمل میکنیم
برایتان عشق درد ارزو میکنم
زیرا میکشد اما کمی هواییتان میکند!
کاش بتوان عاشق بود، حس و حال چند روزه اش نیز، برای هفت پشتمان کافیست!
عکاسی حقیقتیست شگفت
حقیقتی که پر از نیستی و هستیست!
حرف هایی خاموش و بیصدا
دردهایی اشنا و غریب

من اکنون و امشب از خدا هیچ نمیخواهم
جز مسیر روشنی که فانوسش گرمای دل کوچکی باشد و سلامتی بنده ای دوست داشتنی

نوشته امیر شمس
برای هر کسی که میخواند تا بداند که تا ابد نادان خواهد
دانست
۲۰ مرداد گذشته ۹۷
@amirshamsofficial

#Fineartphg
#fineartphotography
#Klaartjelambrechts

Read more . . بهت می‌گذرم از میان رهگذران، مات می‌نگرم در نگاه رهگذران، کور اینهمه اندوه در وجودم و من، ...

Media Removed

. . بهت می‌گذرم از میان رهگذران، مات می‌نگرم در نگاه رهگذران، کور اینهمه اندوه در وجودم و من، لال اینهمه غوغاست در کنارم و من دور! دیگر در قلب من، نه عشق، نه احساس دیگر در جان من، نه شور، نه فریاد دشتم، اما در او نه ناله‌ی مجنون! کوهم، اما در او نه تیشه‌ی فرهاد! هیچ نه انگیزه‌ای، که هیچم، … .
.
بهت

می‌گذرم از میان رهگذران، مات
می‌نگرم در نگاه رهگذران، کور
اینهمه اندوه در وجودم و من، لال
اینهمه غوغاست در کنارم و من دور!

دیگر در قلب من، نه عشق، نه احساس
دیگر در جان من، نه شور، نه فریاد
دشتم، اما در او نه ناله‌ی مجنون!
کوهم، اما در او نه تیشه‌ی فرهاد!

هیچ نه انگیزه‌ای، که هیچم، پوچم!
هیچ نه اندیشه‌ای، که سنگم، چوبم!
همسفر قصه‌های تلخِ غریبم.
رهگذر کوچه‌های تنگِ غروبم.

آن‌ همه خورشیدها که در من می‌سوخت،
چشمه‌ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت!
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،
آه، که آوار غم شد و به سرم ریخت!

زورق سرگشته‌ام که در دل امواج
هیچ نبیند، نه ناخدا، نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
می‌کشم این جان از امید جدا را

می‌گذرم از میان رهگذران مات
می‌شمرم میله‌های پنجره‌ها را.
می‌نگرم در نگاه رهگذران، کور
می‌شنوم قیل و قال زنجره‌ها را.

#فریدون_مشیری
از دفتر: #بهار_را_باور_کن

Read more . نشسته بودیم به تماشای تعزیه .... از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر ...

Media Removed

. نشسته بودیم به تماشای تعزیه …. از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش فقط قیاس کرد که به این حال افتاد جمعیت … .
نشسته بودیم به تماشای تعزیه ….
از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند
دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد
گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد
شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش
فقط قیاس کرد که به این حال افتاد
جمعیت اشک میریختند و حال عجیبی داشتند…
نوبت طفل شش ماهه رسیدتعذیه خوان طفلی را در آغوش کشید
صدای گریه جمعیت بالا گرفت، طفل سوزناک گریه میکرد
گویی واقعا تشنه بود و دلتنگ آغوش مادر دستور شکافتن گلوی طفل به حرمله داده شد!
بازیگر نقش حرمله تیر را در کمان آماده میکرد
به یکباره جوانی با هیبت نیرومندی از میان جمعیت برخواست و فریاد کشید تیروکمانت را زمین بگذار ملعون مادرم از حال رفت!
جوان گریه کنان و هق هق زنان با صدای بلندی فریاد میکشید جمعیت سکوت اختیار کرد
بازیگر نقش حرمله با آن هیکل و هیبت رنگ از رخساره اش پرید و
روی زمین نشست و رو به بازیگر نقش شمر کرد و زجه میزد و میگفت نمیتوانم،
کار من نیست
مادرش فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفته بود
و من به رباب فکر میکردم که کودکش را در این حال دیده بود
مادرش از حال رفت و با آب قندی دوباره حالش خوب شد
و من به زینب کبری فکر میکردم که با لبهای خشکیده در تل زینبه
زیر آفتاب سوزان گلوی برادر زاده اش را نظاره میکرد
مادرش از حال رفت که اینگونه پسر جوان رگ غیرتش ورم کرد و طاقت نیاورد
ومن به حسین فکر میکردم به ابوالفضل العباس به علی اکبر که با آن
همه غیرت باید خواهر و مادر و دخترانشان را تنها میگذاشتند…
مادرش فقط صحنه ای ساختگی را دید و از حال رفت …
جوان شیعه علی ست و حق داشت فریاد بکشد ، شیعه علی روی مادر حساس است
قلم میگوید این متن را همینجا رهایش کن
که اگر ادامه دهی میرسی به در و دیوار و پهلوی شکسته …
رهایش کن که میرسی به مولایت علی
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از علی و مصیبت هایش
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از این همه عشق بی کران…..
رهایش کن که اینجا برای نوشتن از علی و آل علی هوا کم است…
علی_سلطانی

Read more اولین شاخه ی گل رو به سوی نفس عشق شکفت دردهایم همه خفت اولین شاخه ی گل اولین بود بر این قلب غریب که ...

Media Removed

اولین شاخه ی گل رو به سوی نفس عشق شکفت دردهایم همه خفت اولین شاخه ی گل اولین بود بر این قلب غریب که چنان ناز نشست در پی اش درد شکست کاش در باور من شاخه ی اول گل تنها بود تا جهان از گذرش رسوا بود روزی از روز خدا شاخه گلی پیدا شد دست در دست نشست در پی اش عقل شکست کاش میدانستم بوی این شاخه ی گل خاک کند … اولین شاخه ی گل
رو به سوی نفس عشق شکفت
دردهایم همه خفت
اولین شاخه ی گل
اولین بود بر این قلب غریب
که چنان ناز نشست
در پی اش درد شکست
کاش در باور من شاخه ی اول گل تنها بود
تا جهان از گذرش رسوا بود
روزی از روز خدا شاخه گلی پیدا شد
دست در دست نشست
در پی اش عقل شکست
کاش میدانستم
بوی این شاخه ی گل خاک کند عشق مرا
غنچه ی غم زده اش پاک کند عشق مرا
کاش این گل که گلبرگ غم است
آسمان دل من را به هیاهوی تو رسوا میکرد
بعد با سلطه ی عشق
در میان من و تو اشک چنان جا میکرد
که از آن گل همه خارش میرفت
ولی ای وای که افسوس بوی نازش می ماند
این گل ناز و عجیب
آخرین شاخه ی گل نام گرفت
قصه ابهام گرفت
بر سر قصه ی این شاخه ی گل
عشق با اشک مدارا میکند
در سکوت دل من درد چنان جا می کند
که به انکار جهان قصه ی من ثبت شود
عشق با باور یک روزه ی خود
آخرین شاخه ی هر حرف شود
آخرین شاخه ی گل اولین قصه ی هر درد شود
شعر سعید امام یاری
#گل #دوربین #عکاسی #هنر #مشهد #کنون #طبیعت
#flower #camera #photography #art #mashhad #Iran #nature

Read more هرمز سرزمین زیبای من، خاکش کیمیای هزار رنگ، مردمانش صبور و دلاور <span class= شاید خواست خدا بود. سفر رفت و برگشت …” src=”https://www.instagram.com/p/BgmJK79Blfb/media/?size=m” />

Media Removed

هرمز سرزمین زیبای من، خاکش کیمیای هزار رنگ، مردمانش صبور و دلاور شاید خواست خدا بود. سفر رفت و برگشت چند ساعته ما به جزیره #هرمز؛ با طوفانی شدن دریا یک شبانه روز به طول انجامید. شب را میهمان اهالی خونگرم #جزیره بودیم. از نزدیک محرومیتها و جبری که به ناحق اسیرش بودند را دیدیم. آنها روی طلا زندگی … هرمز سرزمین زیبای من، خاکش کیمیای هزار رنگ، مردمانش صبور و دلاور ⬇
شاید خواست خدا بود.
سفر رفت و برگشت چند ساعته ما به جزیره #هرمز؛ با طوفانی شدن دریا یک شبانه روز به طول انجامید. شب را میهمان اهالی خونگرم #جزیره بودیم. از نزدیک محرومیتها و جبری که به ناحق اسیرش بودند را دیدیم. آنها روی طلا زندگی میکردند، اما جز محرومیت جبری و ناملایمتها چیزی در بساط نداشتند. خواستند ما صدایشان باشیم. نمی دانستند در پایتخت هم صدا به صدا نمیرسد.
.
پ ن: ورق بزنید و لذت ببرید
#خاک_هرمز #دره_سکوت #ساحل_نقره_ای #نوروز۹۷ #قشم #ایران_را_باید_دید #وی_گردی

Read more <span class= صدای خنده‌ سرخوش و بی‌وقفه‌شان پیچیده در تراس. بقیه را نمی‌دانم اما کیفِ من را کوک کرده‌اند. از …” src=”https://www.instagram.com/p/BirsoQHh-Ld/media/?size=m” />

Media Removed

صدای خنده‌ سرخوش و بی‌وقفه‌شان پیچیده در تراس. بقیه را نمی‌دانم اما کیفِ من را کوک کرده‌اند. از جلوی پنجره رد می‌شوند. یکی پیراهن صورتی به تن دارد و موهای قهوه‌ای بلندش با دنباله‌ی پیراهنش در باد می‌رقصد. آن یکی اما موهای عروسکی لخت مشکی‌اش نصف صورتش را پنهان کرده‌است. “تِدی بِر” از دست این …
صدای خنده‌ سرخوش و بی‌وقفه‌شان پیچیده در تراس. بقیه را نمی‌دانم اما کیفِ من را کوک کرده‌اند.
از جلوی پنجره رد می‌شوند. یکی پیراهن صورتی به تن دارد و موهای قهوه‌ای بلندش با دنباله‌ی پیراهنش در باد می‌رقصد.
آن یکی اما موهای عروسکی لخت مشکی‌اش نصف صورتش را پنهان کرده‌است.
“تِدی بِر” از دست این به بغل آن یکی پرت می‌شود. می‌دانم تدی هم لبخند می‌زند.
صدای پدرشان را می‌شونم که می‌گوید:” بیاید به مامان شب به خیر بگید. باید بریم.” با شونه‌های افتاده از جلوی پنجره رد می‌شوند. صدایِ سرفه‌های زنی در اتاق کناری می‌پیچد و تراس را سکوت پر می‌کند.
شب می‌شود.
.
چهار روز قبل
.

Read more . از ریل ِ دست های تو رد شد قطار ِ باد من با سکوت و یک چمدان غم سوار ِ باد آشفته می‌رسم به جهان زنی که ...

Media Removed

. از ریل ِ دست های تو رد شد قطار ِ باد من با سکوت و یک چمدان غم سوار ِ باد آشفته می‌رسم به جهان زنی که باز موهاش را گذاشته در اختیارِ باد می‌خواستی که دل بکنی از هرآنچه بود می‌خواستم فرار کنم با فرارِ باد خیره به راه ِ رفتن ِ من ایستاده‌ای دریای بی‌تلاطم ِ در انتظار ِ باد خیره به جای خالی … .
از ریل ِ دست های تو رد شد قطار ِ باد
من با سکوت و یک چمدان غم سوار ِ باد

آشفته می‌رسم به جهان زنی که باز
موهاش را گذاشته در اختیارِ باد

می‌خواستی که دل بکنی از هرآنچه بود
می‌خواستم فرار کنم با فرارِ باد

خیره به راه ِ رفتن ِ من ایستاده‌ای
دریای بی‌تلاطم ِ در انتظار ِ باد

خیره به جای خالی من، کوه ِ بی‌خیال
من شاخ ِ پر شکوفه‌ام و بی‌قرار ِ باد

هر شب هجوم تنهایی به اتاق‌ها
درهای قفل باز شده با فشار ِ باد

هر شب عبور ِ عطر تو را از لباس‌هام
با شکّ و ترس می‌شنوم در کنار ِ باد

هر شب صدای جیغ کسی پشت پنجره
پیچیده لای هق هق ِ دیوانه.وار ِ باد

باید دوباره برگردم سمت ِ خانه‌ام
باید دوباره برگر… امّا دوباره باد…
.
فاطمه اختصاری
عکس: امیرحسین ضیائیان مفید

Read more . سکوت گورستان را میشنوی؟ دنیا ارزش دل شکستن ندارد... میرسد روزی که هرگز در دسترس نخواهیم بود... خاک ...

Media Removed

. سکوت گورستان را میشنوی؟ دنیا ارزش دل شکستن ندارد… میرسد روزی که هرگز در دسترس نخواهیم بود… خاک آنتن نمیدهد که نمیدهد… بی خیال نداشته هایت. بی خیال غصه هایت. بی خیال هر چه که خیالت را نا آرام میکند. به من بگو امروز نفس کشیده ای؟ پس خوش به حالت عمیق نفس بکش… گوره پدره من که در نبودت … .
سکوت گورستان را میشنوی؟
دنیا ارزش دل شکستن ندارد…
میرسد روزی که هرگز در دسترس نخواهیم بود…
خاک آنتن نمیدهد که نمیدهد…
بی خیال نداشته هایت.
بی خیال غصه هایت.
بی خیال هر چه که خیالت را نا آرام میکند.
به من بگو امروز نفس کشیده ای؟
پس خوش به حالت عمیق نفس بکش…
گوره پدره من که در نبودت سکوته گورستان را صدا میزنم….

Read more . اگر به نام انتشارات اکثر کتاب شعرای محبوتون نگاه کنین، لوگوی نشر نگاه رو می بینین. نام نشر نگاه با ...

Media Removed

. اگر به نام انتشارات اکثر کتاب شعرای محبوتون نگاه کنین، لوگوی نشر نگاه رو می بینین. نام نشر نگاه با شعر در آمیخته و پیشاپیش کلیه کتب شعر نگاه رو به اهالی شعر پیشنهاد می کنم اما طی سالهای اخیر ناشرین موفق دیگه ای هم کتاب شعرهای بسیار موفقی رو به چاپ رسوندن. نشری مثل نیماژ. ناشر فهرستی از پرفروش های نیماژ … .
اگر به نام انتشارات اکثر کتاب شعرای محبوتون نگاه کنین، لوگوی نشر نگاه رو می بینین. نام نشر نگاه با شعر در آمیخته و پیشاپیش کلیه کتب شعر نگاه رو به اهالی شعر پیشنهاد می کنم اما طی سالهای اخیر ناشرین موفق دیگه ای هم کتاب شعرهای بسیار موفقی رو به چاپ رسوندن. نشری مثل نیماژ. ناشر فهرستی از پرفروش های نیماژ رو برامون فرستادن تا به شما کتاب دوستان معرفی کنیم. توجه داشته باشین که پست مربوط به آموت، نیماژ و هر نشر دیگه ای، جنبه تبلیغاتی نداره و هیچ سودی عاید کتابباز نشده و نخواهد شد و معرفی آثار ناشرین مختلف صرفاً جهت آشنایی شما با اثاری برگزیده هست. دوستان خودتون رو منشن کنین.
.

تئوری ترانه:

۱.بنویس! ساعت پاکنویس / شهیار قنبری .

شعر غزل :

۱.اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت / حسین منزوی
۲.انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بی رویه‌ی تعداد گوسفندان / سید مهدی موسوی
۳.منتخبی از شعرهای شاد به همراه چند عکس یادگاری/ فاطمه اختصاری
۳.وصیت و صبحانه / حسین صفا
۴.آتایا/ علیرضا آذر
۵.طبقه ی اول اول شرقی / سید احمد حسینی
۶.پنجه بر دیوار / جواد نعمتی
۷.عطارد/ کاظم بهمنی
۸.غزل روزگار ما (جلد دوم)/ به انتخاب سید احمد حسینی .

شعر سپید:

۱.زمان به وقت ما همیشه ابتدای شب است/ امیر آقایی
۲.سکوت فرفره ی کوچکی بود که در باد می چرخید / احمدرضا احمدی
۳.اتاق پرو/ مهدی اشرفی

۴.چتر نمی خواهد این هوا، تو را می خواهد/ رضا کاظمی
۵.مرد ماهی/ کامران رسول زاده
۶.کسره/ علیرضا روشن .

شعر ترجمه:

۱.نفس عمیق/ یانیس ریتسوس / بابک زمانی
۲.پرنده ی چهار بال / فاضل حسنو داغلارجا / آیدین روشن _ میراندا میناس
۳.ماشین ها از روی سایه ات رد می شوند/ شعر معاصر آذربایجان / رسول یونان
۴.از ما دو نفر کدام یک غایب است؟ / شعر فرانسه از آغاز قرن بیستم / هنگامه هویدا .
۵.صدنامه عاشقانه / نزار قبانی / ابولقاسم قوام _ زهرا یزدان نژاد

۶.تو خواب عشق می بینی من خواب استخوان / اورهان ولی / احمد پوری
.
.
.

ادامه ی فهرست شعر رو شما بنویسین.
.

Read more سوی من بیا  از میان پنجرۀ آرامم نگاه کن  در ِ اندوهی که در خود  باز گذاشته ای  به هم می خورد  بگذار ...

Media Removed

سوی من بیا  از میان پنجرۀ آرامم نگاه کن  در ِ اندوهی که در خود  باز گذاشته ای  به هم می خورد  بگذار آن را برایت ببندم  دست تو مادری ست  که روحم را غذا می دهد  و سکوت درونم را  نوازش می کند  نگاهم را دوش بگیر  نفس هایم را بشوی  که من  ماهی طلائی  در حوض دست های توام سوی من بیا 
از میان پنجرۀ آرامم نگاه کن 
در ِ اندوهی که در خود 
باز گذاشته ای 
به هم می خورد 
بگذار آن را برایت ببندم 
دست تو مادری ست 
که روحم را غذا می دهد 
و سکوت درونم را 
نوازش می کند 
نگاهم را دوش بگیر 
نفس هایم را بشوی 
که من 
ماهی طلائی 
در حوض دست های توام

. تو در یک کلبه جنگلی و من، یک رود گذران از کنار کلبه ات... و آنقدر من تکرار شده بودم که تو دیگر حتی ...

Media Removed

. تو در یک کلبه جنگلی و من، یک رود گذران از کنار کلبه ات… و آنقدر من تکرار شده بودم که تو دیگر حتی صدای من را به فراموشی سپرده بودی. تا روزی به این نتیجه رسیدی که تکرار بس است که شاید در جای دیگری آرام گیری و در دل جنگل سفر کردی. در سکوت جنگل زمانی صدای رود برایت تداعی شد… دیگر رود نبود و حالا … .
تو در یک کلبه جنگلی و من، یک رود گذران از کنار کلبه ات… و آنقدر من تکرار شده بودم که تو دیگر حتی صدای من را به فراموشی سپرده بودی. تا روزی به این نتیجه رسیدی که تکرار بس است که شاید در جای دیگری آرام گیری و در دل جنگل سفر کردی. در سکوت جنگل زمانی صدای رود برایت تداعی شد… دیگر رود نبود و حالا طنین گامش در گوشَت ناله می کرد. بازگشتی. اما رود مرده بود و دیگر کلبه ای نبود.
.
متن از #نازنین_جمشیدی
پی نوشت: بعضی ها رها می کنن که به چیزهای بهتری برسن. بعضی ها هم فقط خسته ان و رها میکنن که روزگارشون روی تکرار نباشه اما وقتی مسیری نباشه٬ دل کندن فقط اولش راحته. حس از دست دادن اون چیزیست که توی تمام مراحل دل کندن مرور میشه. دل کندن گاهی یک عمر طول میکشه
Karen Homayounfar – Soote payan

Read more ...فوتبال ظاهراً این ماجرای دشمنی سرمربی تیم ملی با برانکو ایوانکوویچ تمامی نداشته و ایشان هر ...

Media Removed

…فوتبال ظاهراً این ماجرای دشمنی سرمربی تیم ملی با برانکو ایوانکوویچ تمامی نداشته و ایشان هر چه دل تنگشان میخواهد گفته و کسی هم در فدراسیون فوتبال نیست که جلوی این مصاحبه ها را بگیرد. آنقدر اوضاع تاسف آور است که فقط باید گفت آقایان مدیر لطفا جلوی سرمربی تیم ملی را بگیرید. دوستانی که من را می شناسند … …فوتبال

ظاهراً این ماجرای دشمنی سرمربی تیم ملی با برانکو ایوانکوویچ تمامی نداشته و ایشان هر چه دل تنگشان میخواهد گفته و کسی هم در فدراسیون فوتبال نیست که جلوی این مصاحبه ها را بگیرد. آنقدر اوضاع تاسف آور است که فقط باید گفت آقایان مدیر لطفا جلوی سرمربی تیم ملی را بگیرید. دوستانی که من را می شناسند خوب می دانند که من طرفدار هر دو مربی هستم چرا که اعتقاد دارم حضور همزمان آنها به پیشرفت فوتبال ایران و بالا رفتن سطح فنی تیم های محبوبم کمک میکند. اما این دلیل نمی شود که حق را نادیده گرفته و سکوت کنم. آنچه مشخص است سرمربی تیم ملی نمی‌تواند جلوی خود را گرفته و به همکاران خود توهین نکند. آقای کارلوس کی روش لطفا بیش از این شخصیت خودتان را پایین نیاورده و درباره برانکو ایوانکوویچ اظهار نظر نکنید. در اینکه شما به لحاظ فنی مربی بزرگی هستید هیچ شکی نیست اما اگر نمی توانید جلوی زبان سرخ و بی نزاکت خود را بگیرید بهتر است بدانید که دیگر حمایت ما را نخواهید داشت. جناب آقای کی روش بدانید که هواداران پرسپولیس به هیچ عنوان پشت سرمربی خود را خالی نکرده و مثل کوه پشت برانکو ایوانکوویچ هستند. آقای کی روش ادب مرد به از دولت اوست. اگر یکبار دیگر درباره سرمربی پرسپولیس اظهارنظر کنید پاسخ کوبنده ای به شما خواهیم داد. زنده باد برانکو ایوانکوویچ

پ.ن آقایان مدیر تحویل بگیرید، گرچه میدانم شما خودتان آتیش بیاره معرکه هستید و هیزم در آتش این اختلاف می ریزید، اما بدانید اگر پرسپولیسی ها پشت تیم ملی را خالی کنند نتیجه جز ناکامی تیم ملی به همراه نخواهد داشت

#فوتبال_با_فواد

Read more <span class= ای سکوت ای مادر فریادها گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی که بگیری داد من گر سکوت خویش را میداشتم زندگی …” src=”https://www.instagram.com/p/BioU1N7HxQS/media/?size=m” />

Media Removed

ای سکوت ای مادر فریادها گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی که بگیری داد من گر سکوت خویش را میداشتم زندگی پر بود از فریاد من #فریدون_مشیری
ای سکوت
ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی
که بگیری داد من
گر سکوت خویش را میداشتم
زندگی پر بود از فریاد من

#فریدون_مشیری

🤔🤨پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان ...

Media Removed

🤔🤨پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند. برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند. مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما … 🤔🤨پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم،اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم ،با او به سینما بروم،باهم تخمه بشکنیم ،فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.

ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم.
ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود،از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.
تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم .. ما آدم های بیچاره ای هستیم!
آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تاوقتی عزیزی را از دست دادیم ،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.

از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدربه پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد…🤔🤨

Read more حتما بخونیددددد پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ ...

Media Removed

حتما بخونیددددد پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند. برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند. مادرم با فکر خوشبختی … حتما بخونیددددد

پدرم دلواپس آینده برادرم است،اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند،در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.

برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم،اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم ،با او به سینما بروم،باهم تخمه بشکنیم ،فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم.
ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود،از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.
تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررادوست میداریم اماآنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان راابراز کنیم. ما آدم های بیچاره ای هستیم!
آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تاوقتی عزیزی را از دست دادیم ،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.
از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدربه پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد…

Read more <span class=آیامی توانم خوشبخت باشم؟ . شایدشماهم تجربه کرده باشید از نزدیکان و دوستانتان که مدام می نالندومی …” src=”https://www.instagram.com/p/BmdaK7BFEM6/media/?size=m” />

Media Removed

آیامی توانم خوشبخت باشم؟ . شایدشماهم تجربه کرده باشید از نزدیکان و دوستانتان که مدام می نالندومی گوینداوضاع خیلی بدشده و اصلا شرایط اقتصادی خوبی ندارند، بعد پایش که می افتد چند وقت بعد متوجه می شوی فلان خانه ی بزرگ را خریده اند، فلان کشور خاص ویلا دارند، فلان قدر طلا خریده اند و رفتارهایی به … آیامی توانم خوشبخت باشم؟
.
شایدشماهم تجربه کرده باشید از نزدیکان و دوستانتان که مدام می نالندومی گوینداوضاع خیلی بدشده و اصلا شرایط اقتصادی خوبی ندارند، بعد پایش که می افتد چند وقت بعد متوجه می شوی فلان خانه ی بزرگ را خریده اند، فلان کشور خاص ویلا دارند، فلان قدر طلا خریده اند و رفتارهایی به همین شکل. احساسی که به تو در اولین حالت متوجه شدن دست می دهد، این است که من چقدر ساده بودم. همه چیز را رو بازی کرده بودم. از کار دست کشیدم، باور کردم که بازار خراب است. چقدر دروغ بهم گفتند من که برایشان بد نمی خواستم. و بعد تصمیم می گیری که تو هم اگر چیزی بدست آوری صدایت درنیاید، حالا نه این که مثل اون ها ناله کنی، ولی ترجیح می دهی در سکوت کارهایت را انجام بدهی و به آرزوهایت برسی.راستش را بخواهی خیالی ها از معاشقه ی شبانه وخوشی هایشان نمی گویند ولی تا حرف از ازدواج می شود،برایت داستان تحویل می دهند که زن نگیری ، زن فلان است. شوهر نکنی ها، خیلی راحتی الان خودت نمی دونی. اما سوال این که آیا در این شرایط هم می شود خوشبخت بود؟ می شود کاسبی کرد؟ یا بازار خراب است، بدبخت شدیم ودیگر باید دست از کار بکشیم. این را بدان: چیزی که باور جمعی شد، از آن دسته باورهایست که اگر باورش کنی، به سمت فقر پیش خواهی رفت. اصلا قرار نیست همه ثروتمند باشند. از شرایط فعلی ایران و گرانی ها بی خبر نیستم، اما این گونه هم نیست که بنشینی و بگویی بدبخت شدم. بازی عوض شده، همین. در هر صورت مسئول خوشبختی خودت، خودت هستی. اگر فکر می کنی با کار بیش تر و درآمد بیش تر می توانی به آرزویت برسی، خب تلاش کن. اگر فکر می کنی اینجا به بن بست رسیده ای و باید مهاجرت کنی، پس تلاش کن. اگر پول نداری مهاجرت کنی، پس تلاش کن تا بدست بیاوری.سخت هم که باشد، جلوی توانایی های نامحدود انسان رنگ می بازد.اگر همه چیز قیمتش سه برابرشده و زندگی برایت سخت شده وآرزوهایت را به باد رفته می بینی، تلاش کن درآمدت ده برابر قبل بشود.تو را به خدا ناله ها را باورنکن. خیلی ها چشم ندارندموفقیت تو را ببینند. جلویت ناله می کنند و خودشان برای موفقیت تلاش می کنند و برای بالا رفتن چنگ می زنند. ذهن را باید از محدودیت خارج کرد، مرزها خطوط فرضی هستند که کشورها را می سازند.خوشبختی تو می تواند فرای تصورات و مفروضات باشد. می توانی در ایران خوشبخت باشی، دراسترالیا خوشبخت باشی، امریکا، اتریش، کانادا، انگلیس، اصلا هرجایی که خودت دوست داری.فقط باید تلاش کنی که قدرتت از تغییرات چندین برابر بیش تر باشد.منفی ها رادوربریز

Read more . لحظه ها را تیغ بر لب میزنم من سکوت خویش را در میزنم در پس ثانیه های گذرا بر دل دیوانه شب سر میزنم ... این ...

Media Removed

. لحظه ها را تیغ بر لب میزنم من سکوت خویش را در میزنم در پس ثانیه های گذرا بر دل دیوانه شب سر میزنم … این دل بیگانه را دیوانه کن از من دیوانه دل ٫چون چاره کن برگ سبزی تهفه ی درویش بود این دل دیوانه را غمخانه کن … سالیانی در پیت من بوده ام در تب رویت چه شبها سوختم لحظه ای بنگر به مجنون دلت حال … .
لحظه ها را تیغ بر لب میزنم
من سکوت خویش را در میزنم
در پس ثانیه های گذرا
بر دل دیوانه شب سر میزنم

این دل بیگانه را دیوانه کن
از من دیوانه دل ٫چون چاره کن
برگ سبزی تهفه ی درویش بود
این دل دیوانه را غمخانه کن

سالیانی در پیت من بوده ام
در تب رویت چه شبها سوختم
لحظه ای بنگر به مجنون دلت
حال و اکنون که فقط من مونده ام ..

راه دوری میروم ، تنها شدی
تو غریب شهر غافلها شدی
گر دلت با من یکی بوده ولی
زین غم سرگشته تو پیدا شدی!!
مصی”
#تنهایی
#دل دیوونه

Read more . خیال روشن نقش درخشش ماهی چقدر کاملی امشب، چقدر دلخواهی چقدر واضحی امشب چقدر نزدیکی چنان حقیقتی ...

Media Removed

. خیال روشن نقش درخشش ماهی چقدر کاملی امشب، چقدر دلخواهی چقدر واضحی امشب چقدر نزدیکی چنان حقیقتی امشب که نیستی واهی چگونه ماهیت ماه را عوض کردی؟ چگونه از من دیوانه ام تو می کاهی؟ درون من تویی ای شاهزاده ی پریان تو از دلایل دردم نگفته آگاهی سکوت خانه ی من را فقط تو می شکنی در ازدحام خیابان … .
خیال روشن نقش درخشش ماهی
چقدر کاملی امشب، چقدر دلخواهی

چقدر واضحی امشب چقدر نزدیکی
چنان حقیقتی امشب که نیستی واهی

چگونه ماهیت ماه را عوض کردی؟
چگونه از من دیوانه ام تو می کاهی؟

درون من تویی ای شاهزاده ی پریان
تو از دلایل دردم نگفته آگاهی

سکوت خانه ی من را فقط تو می شکنی
در ازدحام خیابان فقط تو همراهی

ببین ستاره ی بختم چقدر خاموشست
به شب نشینیم ای ماه من بیا گاهی

بیا که قصه ی ما جزر و مدّ دریاییست
که پیش جاذبه ی تو نکرد کوتاهی

مرا ببر به فراسوی این شب دنیا
مرا بگیر و ببر هرکجا که می خواهی

مهدی احسانی
۲۲ بهمن ۹۶

Read more . پشت شهری که می خورد من را ، بغض های بی اثر دارم مثل باروت نم کشیده شدم، انفجار بی خطر دارم . مثل ...

Media Removed

. پشت شهری که می خورد من را ، بغض های بی اثر دارم مثل باروت نم کشیده شدم، انفجار بی خطر دارم . مثل مرگی که زندگی کرده ، مرده ای که باز می‌میرد مثل موجی که ناامید هربار، پشت ساحل پناه می گیرد . درد های مزمن عصبی ، ترس های ممتد پنهان قصه ی نگفته ی بسیار ، خنده های زورکی ، کتمان . چرخش مکرر ساعت … .
پشت شهری که می خورد من را ،
بغض های بی اثر دارم
مثل باروت نم کشیده شدم،
انفجار بی خطر دارم
.

مثل مرگی که زندگی کرده ،
مرده ای که باز می‌میرد
مثل موجی که ناامید هربار،
پشت ساحل پناه می گیرد .

درد های مزمن عصبی ،
ترس های ممتد پنهان
قصه ی نگفته ی بسیار ،
خنده های زورکی ، کتمان .

چرخش مکرر ساعت ،
وعده های پوچ تو خالیست
انتحاری به رغم بودن ها،
خنده ای که روی لب ها نیست .

انحطاطی به عمق یک تاریخ ،
از میان قرون پر طاعون
از میان تمام شایدها،
زیر بار عصر بی قانون .

از میان هر آنچه باید بود
در حضورم عبور ، لبریز است
مثل مشروطه ای که پایانش
انتقام سخت تبریز است .

مثل تهران تلخ شهریور ،
گم شدم میان بمباران
گم شدم مرا نمی بینند،
اوج انحطاط یک انسان
.

فصل های بعد از این هم باز ،
فصل های بعد از باید
فصل های بعد از این اما ،
فصل های بعد از این شاید…
.

فصل های بعد از این بی شک ،
انعکاسی میان آشوب است
وعده های دروغ روزانه،
ازهمین هاکه حال من خوب است .

از همین ها که میشود برگشت،
از همین ها که می‌شود بد شد
از همین ها که بعد از این اوضاع ،
می شود از سکوت من رد شد
.

کوچه ها را دوباره گم کردم،
راه های رفته تکراریست
روی دیوار سرد و متروکش ،
هجمه های جغدبیداریست .

مرگ هم میان این آشوب،
تیغ خودرا کنار می‌گیرد
بر خلاف تمام انسانها ،
شاعر اما دوبار می‌میرد…
.
علی اصغر امیری. پاییز۹۶
پ.ن: بعد از مدت ها دل از غزل کندم…

Read more <span class= World Photography day 2017 سکوتت را با صدای چیلیک چیلیک دوربینت بشکن بگذار همه صدای چیلیک …” src=”https://www.instagram.com/p/BX8m8A9nKxZ/media/?size=m” />

Media Removed

World Photography day 2017 سکوتت را با صدای چیلیک چیلیک دوربینت بشکن بگذار همه صدای چیلیک چیلیکش را بشنوند بگذار همه متوجه حضور تو باشند بگذار همه بدنبال پیدا کردن نقطه دید تو باشند تو خودت همیشه سکوت میکنی و دوربینت سکوت تو را میشکند دوربینت به همه می گوید: چیلیک، یعنی من دوربین …
World Photography day 2017

سکوتت را با صدای چیلیک چیلیک دوربینت بشکن
بگذار همه صدای چیلیک چیلیکش را بشنوند
بگذار همه متوجه حضور تو باشند
بگذار همه بدنبال پیدا کردن نقطه دید تو باشند
تو خودت همیشه سکوت میکنی
و دوربینت سکوت تو را میشکند
دوربینت به همه می گوید:
چیلیک، یعنی من دوربین عکاسی یک عکاسم

تو از هیچ چیز و هیچ کس واهمه نداری
در جنگ و فتنه و خون تو مثل یک رزمنده ای
اما بجای تفنگ و آر پی جی دوربینت را با لنز زومش
بالای خاکریز می آوری و با صدای شاتری که
می گوید چیلیک به قلب دشمن میزنی.

همه جا هستی و اما دیده نمیشوی
ولی آن تصاویر ماندگار تو اند
که حضور تو را ثابت می کنند و تو را جاودانه

#روز_جهانی_عکاس مبارک
آرمین رمارم ـ ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

#pic_poem #istgahe_honar #ir_photographer #iranian_photography #photo7pix #axozendegi #photography__street #vscobest #akasanejavan #ak_30 #phokianto #akaasor #aksemruz #aksiine #akas_bashi #harfeaks #ir_photographers_clup #negahe_shoma #akasan_irani #aksdastan #photography_aks #lenzak #akaskhone #pasandha #im_iranaks #honar_doostan #ir_aks

Read more ..در خیالت مثل من پرواز کن،  تو خود عشقی، مرا آغاز کن،  سرزمین آرزوهایت کجاست؟  آمدم در را به رویم ...

Media Removed

..در خیالت مثل من پرواز کن،  تو خود عشقی، مرا آغاز کن،  سرزمین آرزوهایت کجاست؟  آمدم در را به رویم باز کن،  با من از باران و از شبنم بگو،  عشق را با قلب من دمساز کن،  عشق تو یک اتفاق ساده نیست،  با نگاهت بازهم اعجاز کن،  خلوتم را پر کن از حسی غریب،  من خریدار توام، پس ناز کن،  با من از نا گفته ها … ..در خیالت مثل من پرواز کن، 
تو خود عشقی، مرا آغاز کن، 
سرزمین آرزوهایت کجاست؟ 
آمدم در را به رویم باز کن، 
با من از باران و از شبنم بگو، 
عشق را با قلب من دمساز کن، 
عشق تو یک اتفاق ساده نیست، 
با نگاهت بازهم اعجاز کن، 
خلوتم را پر کن از حسی غریب، 
من خریدار توام، پس ناز کن، 
با من از نا گفته ها حرفی بزن، 
دیگر ای آرام جان، لب باز کن، 
من به یادت این غزل را ساختم، 
این سکوت تلخ را آواز کن…

Read more  #فاطمه ای ترجمان حدیث قدسی لولاک لما خلقت الافلاک.... فاطمه ای جلوه ی زمینی کوثر ،ای دشمن تو ابتر... پیامبر ...

Media Removed

#فاطمه ای ترجمان حدیث قدسی لولاک لما خلقت الافلاک…. فاطمه ای جلوه ی زمینی کوثر ،ای دشمن تو ابتر… پیامبر را که خداوند تورا عطا نمود ،امر فرمود ؛فصل لربک …نماز بگذار و قربانی کن یا محمد که آنچه تورا عطا کردیم ،دیگری را نه… که فاطمه است حلقه ی ارتباط نبوت و امامت… فاطمه است هم نگین انگشتری … #فاطمه
ای ترجمان حدیث قدسی لولاک لما خلقت الافلاک….
فاطمه
ای جلوه ی زمینی کوثر ،ای دشمن تو ابتر…
پیامبر را که خداوند تورا عطا نمود ،امر فرمود ؛فصل لربک …نماز بگذار و قربانی کن یا محمد که آنچه تورا عطا کردیم ،دیگری را نه…
که فاطمه است حلقه ی ارتباط نبوت و امامت…
فاطمه است هم نگین انگشتری رسالت ختم رسل و هم عروس نازنین خانه ی امامت و مادر حسنین و مادر زینب و مادر….
فاطمه ناز دانه ی خانه ی #محمد است ،عزیزترین #خدیجه ….
آه خدیجه ، چه خوش قدمی تو ،چه خوش یمنی و چه پر خیر و برکتی که برای محمد ،نه،برای عالمیان،فاطمه را بدنیا آوردی…
خدیجه نماندی و فاطمه ماند برای محمد و شد امّ محمد و شد همه ی محمد ،جان او شد … فرمود هر که فاطمه را دوست بدارد من او را دوست دارم و خدا دوستش دارد ،هرکه را من دوست بدارم….
و فرمود فاطمه پاره ی تن من است
و فرمود زیر کسا یمانی ؛اینان اهل بیت من هستند و لحمهم لحمی و دمهم دمی ..
و باز زیر همان کسا فرمود انا حرب لمن حاربهم و ….
و نیز فرمود پرورگارا لیذهب عنکم الرجس و یطهرکم تطهیرا….
پیامبر البته روزهای خوب فاطمه را دید …
لیله المیبتش سپرد او را به علی ،که از مکه تا مدینه همراهی کند دخترش را ،پاره ی تنش را….
و از میان تمام خواستگاران با منظور و بی منظور سپردش به زاده ی کعبه ،به معنی و مفهوم کعبه ،علی ابن ابی طالب ،و نه کس دیگری….
پیامبر خیلی خاطر فاطمه و علی را می خواست، آنقدر که دری از مسجد محل سکونت خود به خانه ی دختر و دامادش باز گذاشت و تمام در ها را بست …
پیامبر تولد حسن را دید و خودش در گوش او اذان گفت و اسمش را از خداوند هدیه گرفت …
تولد حسین را دید …
پیامبر ،مادر شدن فاطمه را دید و کیف کرد بسکه فاطمه هم دختر کاملی بود و همسر ی باوفا وهم مادر ی دلسوز…
پیامبر حتی گاه رخت بربستن از دنیا با فاطمه نجوایی کرد که همگان شاهد آرامش بی قراری های فاطمه بودند….
پیامبر از دنیا رفت
و نبود روزی که علی را دست بسته بردند و شیر فاتح خیبر برای صلاح مسلمین سکوت کرده بود ….
و فاطمه آن روز پشت درب خانه رفته بود ،و کسان دیگر هم ،از هم پیمانان سقیفه…
فاطمه پشت در بود و محسن هم،فاطمه مادر امامت و محسن وارث ثلث امامت…..
دست در دست پسر ارشدش ،توی کوچه رفت فاطمه و راه خانه را گم کرد به ضرب یک سیلی ….
.
#آجرک_الله_یا_بقیه_الله
.
.
.

#فاطمه_سادات
محرم ۹۶
مسجد بقیه الله نارمک

Read more

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *