• ربات کراودفاندینگ دات‌آی‌آر
  • 1 ژوئن 20
  • ربات

درس سی ام                                                                                                        صدای پای آب

 ابتدا شعر« صدای پای آب » را به طور گسترده شرح و توضیح، پس از آن به صورت مختصر (مصراع به مصراع) معنی می شود.

شرح و توضیح گسترده ی شعر:    سهراب سپهری  شاعر و نقاش معاصر

تولد در کاشان . (مهرماه ۱۳۰۷)

– نخستین پیرو راه نیما در شعر

– انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان « مرگ رنگ» در سال ۱۳۳۰

   شهرت یافتن با مجموعه های : « زندگی خواب ها»، « آوار آفتاب»، « شرق اندوه» و « حجم سبز»

   انتشار دفتر های شعر او در یک مجموعه به نام « هشت کتاب» در بر دارنده ی :۱- مرگ رنگ ۲- زندگی خواب ها ۳- آوازآفتاب  ۴- شرق اندوه  ۵- صدای پای آب   ۶- مسافر ۷- حج شب   ۸- ما هیچ ، ما نگاه

   زبانِ شعری او ساده و بی آلایش و گاه با مضامین عرفانی و فلسفی و نمادهایی آمیخته است که محصول سفرها و آشنایی او با آیین بودایی، بِرَهمایی، کریشنامورتی و عُرفای بزرگ ایرانی و اسلامی است. ترجمه هایی نیز از زبان های اروپایی از او باقی مانده است.

– مرگ، در اردیبهشت ماه ۱۳۵۹، در اثر بیماری سرطان خون.

 « صدای پای آب» اثر اوست، که پس از خواندن شعر توضیحات آن را جمع بندی می کنیم.

** صدای پای آب **                                                                                                                                                                     نثار شب های خاموش مادرم !

صدای پای آب، پنجمین کتاب شعرِ سهراب سپهری، «حسب حال» یا «زندگی نامه ی خود نوشتِ» اوست. نخست، شاعر خود را به طور کلی در زمان حال معرفی می کند و می گوید که اهل کجاست :

۱)            « اهل کاشانم

۲)            روزگارم بد نیست

۳)            تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی

۴)            مادری دارم، بهتر از برگ درخت

۵)            دوستانی، بهتر از آب روان،

۶)            و خدایی که در این نزدیکی است.

۷)            لای این شب بوها، پای آن کاج بلند …»

 

بهره گیری از واژه های عامیانه، مثلاً در سطر سوم بر شکوه و تأثیر شعر او افزوده است.

در سطر چهارم و پنجم نوعی تشبیه تفضیل می گویند زیرا ابتدا مادر خویش را به خاطر خوب بودن و زیبا بودن، به برگ درخت مانند کرده اما از این مانندگی پشیمان شده و مادر را بهتر از برگ درخت دانسته است و به همین شویه در سطر پنجم نیز ماننده (مشبه : دوستان) را برتر از مانسته (مشبه به: آب روان) دانسته.

در سطر هفتم، شاعر، بین «شب بو» و «کاج» به لحاظ کوتاهی یکی و بلندیِ دیگری تضادی برقرار کرده است تا بگوید خدایی که در همه جا هست. همه لای شب بوها و هم پای آن کاج بلند.

سپهری در ادامه ی این معرّفی، آشکارا از دینِ خود سخن می گوید:

۱)            «… من مسلمانم،

۲)            قبله ام یک گل سرخ،

۳)            جانمازم چشمه، مهرم نور،

۴)            دشت سجاده من

۵)            من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

۶)            در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

۷)            سنگ از پشت نمازم پیداست …

۸)            همه ذرات نمازم متبلور شده است.

۹)            من نمازم را وقتی می خوانم،

۱۰)      که اذانش را باد گفته باشد پای گلدسته سرو

۱۱)      من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم

۱۲)      پی قد قامتِ موج . . .»

من مسلمان هستم، ولی مسلمانی که قبله اش، گل سرخ، جانمازش چشمه و سجاده اش دشت است و به جای آب با تپش پنجره ها وضو می گیرد و نمازش را وقتی می خواند که باد، بر بالای قامت سرو وزیده باشد و بر سرو، که همچون گلدسته است، اذان خود را گفته باشد.

باد/ Wind ، در بیشتر فرهنگ ها نماد روح و دمِ حیاتِ عالم است. در نمادگرایی هندو، خدای باد یا «وایو» [vayo] همان نفحه ی کیهانی است. در کتابِ زبور باد پیک الهی و هم سنگ فرشتگان است حتی باد اسم خود را به روح القُدُس می دهد. در شعر سهراب باد، بیشتر، نمادِ هوشیاری و آگاهی است.

در سطر دوم ، گلِ سرخ یا گل آتش رنگ، نمادی است از عشق و قلب انسان و زیبایی های جهان، و مفهوم این سطر چنین است: من به سوی عشق نماز می گزارم.

در سطر سوم، چشمه نماد پاکی و جوشش، لطافت و روشنی است و نور، نمادی از پرتو ایزدی و مفهوم این سطر چنین است: جانمازِ من، پاکی و روشنی است و مُهر من، نور خدایی است.

در سطر چهارم، دشت، مجازی است و حقیقت همه ی گستره ی زمین است: همه ی گستره ی زمین سجده گاه من است.

در سطر پنجم، پنجره نشانگر احساس و ارتباط است. زیرا دریچه ای است از درون به برون. و تپش پنجره وقتی است که نور و روشنایی برای تابیدن به درون هجوم می آورد و پنجره را می گشاید: من با هجوم نور وضو می گیرم.

در سطر ششم می گوید که نمازم مثل ماه و طیف سرشار از روشنی و زیبایی است.

در سطر هفتم می گوید که نمازِ من مثل آب شفاف و زلال است به طوری که سنگ را از پشت نمازم می توان دید و منظور (مفهوم)، آن است که نماز من صمیمیّت و خلوص دارد.

سر هشتم: نمازم سرشار از لطافت و نور است(متبلور شدن: بلوری دشن، نورانی شدن). در این هشت سطر، یک مفهوم کلی وجود دارد: نماز من سرشار از زیبایی و پاکی است.

سطر نهم و دهم: نمازم را وقتی می خوانم که باد نیز بر سر سرو که همچون گلدسته است، اذان گفته باشد. (وقتی باد به سرو می وزد صدایی بر می خیزد که انگار صدای اذان گفتن باد بر سرِ مأذنه یا گلدسته ی سرو است.)

سطر یازدهم: نمازم را وقتی می خوانم که علق نیز «الله اکبر» گفته باشد و به نماز ایستاده باشد. توضیح آن که در اثر وزش باد، علق ها خمیده می شوند و باز می ایستند و گویی آنها هم در پیشگاه خداوندی به نماز ایستاده اند.

سطر دوازدهم: [من نمازم را وقتی می خوانم که] موج هم «قدقامت الصلوۀ» گفته باشد و برای نماز ایستاده باشد. توضیح آنکه در اثر جزر و مد آب دریا، چنین به نظر می رسد که امواج برای نماز می ایستند و قامت می افرازند و سپس به رکوع و سجود می روند.

مفهوم کلی سطر نهم تا دوازدهم: شاعر هنگامی نماز می خواند، که همه عناصر طبیعت را در حال نماز ببیند (در دیدگاه عرفانی همه ی پدیده ها در حال تسبیح و عبادت هستند)

و این شاعر مسلمان و اهل کاشان که از شغل و حرفه ی خود می گوید، به جنبه ی دوم هنرش یعنی نقاش اشاره دارد:

۱) « … اهل کاشانم

۲) پیشه ام نقاشی است.

۳) گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما،

۴) تا به آواز شقایق که در آن زندانی است،

۵) دل تنهایی تان تازه شود.

۶) چه خیالی، چه خیالی، … می دانم،

۷) پرده ام بی جان است.

۸) خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است …»

نقاشی، که تابلویش قفسی است که در آن آواز شقایق، زندانی است؛ و این ، یعنی در هم آمیختگی شعر و نقاشی. شاعری، که نقاش است و نقاشی را حرفه ی خود می داند، نه شعر را؛ برای اینکه سپهری بهتر از هر کسی می داند که شعر، شغل نیست ولی نقاشی در عین حالیکه هنر والایی است، هم خریدار دارد و هم می توان با در آمدش گذران کرد.

سپهری در اشعار دیگرش هم گهگاه به نقاشی هایش اشاره می کند:

«زن همسایه، در پنجره اش تور می بافد، می خواند/ من «ودا» می خوانم، گاهی نیز طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری»

«بهتر آن است که برخیزم/ رنگ را بردارم/ روی تنهایی خود، نقشه ی مرغی بکشم »

سپهری در نقاشی های خود- یکهزار و چند صد پرده ی نقاشی که امروز هر کدام در خانه ای یا دفتری یا موزه ای نگهداری می شود- نه چهره ی زیبارویان و یا بزرگان را کشیده و نه فرم های انتزاعی و به دور از طبیعت و نه کپیه ی تازه ترین مدهای هنرمندانه ی مکتب نیویورک یا پاریس را. دست مایه ی اصلی نقاشی هایِ عالی او، طبیعت است. همان طور که عرفان او آمیزه ای از عرفانِ ایرانی و عرفانِ شرقی و بودایی، در بستری از طبیعت گرایی محض است و شگرد سهراب، در نمایش طبیعت، گرفتن بخش کوچکی از آن و قرار دادنش در گوشه ای از کادر است، به نحوی که بیننده بداند جزئی از کل را می بیند.

در سطر چهارم این قسمت، آواز شقایقِ زندانی، نغمه ی عاشقانه ی قلبی خونین است که این قلب خونین ، همچون پرنده، در قفسِ پرده یِ نقاشی، گرفتار شده است.

او در این قسمت ابتدا مدعی است که آنچه در نقاشی ممکن نیست در تابلوی او امکان پیدا کرده است اما خیلی زود با فروتنی اعتراف می کند که نقاشی او جان ندارد و حوضی که می کشد واقعی نیست و ماهی ندارد. (حوض نقاشی را تشبیه نیز می تواندانست.)

این بند ، آرزوی تحقق نیافته ی شاعر است.

در ادامه ی این حسب حال شاعر، از اندیشه های خود حرف می زند و مجدداً خود را معرفی می کند یعنی خود را به طور دقیق در زمان حال، و بیان تولد دیگر: «اهل کاشانم، اما / شهر من کاشان نیست/ شهر من گم شده است. / من با تاب، من با تب/ خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام…» در بخش دوم شعر او که از اینجا آغاز می شود، دستگاه فکری و شعر فلسفی او چهره می نماید و کاشان او به اندازه ی جهان وسعت می یابد و جهان در «نماد» کاشان تفسیر می شود:

۱)            « …. من نمیدانم،

۲)            که چرا می گویند: اسب، حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

۳)            و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

۴)            گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد ؟

( از این سطر تا آخرین این سروده جزو حذفیات است):

۵)            چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید … »

در این سطور، امر به معروف می کند و اندرز می فرماید و مهمترین سفارش او این است که «عظمت و زیبایی باید در نگاه تان باشد» (آندره ژید در کتاب مائده های زمینی خطاب به ناتانائیل) و از شست و شوی چشم از غبار پیشداوری ها و از معرفت بدون گزینش، سخن می راند. همه چیز باید زیر بارانی شوینده قرار گیرد تا باران، گرد و غبار عادات ذهنی را بشوید و نگریسته را تازه و با طراوت نماید.

رابیندرانات تا گورِ هندی نیز دعوت به بازیابی بازخوانیِ پدیده ها می کند و می گوید: ما کتابِ جهان را غلط می خوانیم و می گوییم که او ما را فریب می دهد.

سهراب سپهری با اندیشه های عارف معاصر هند، کریشنامورتی، عمیقاً آشنا بوده است.

کریشنامورتی می گوید در هر نگاه سه عامل است؛

۱-            خودِ نگاه یا فرآیند دیدن Observation 

۲-            نگرنده Observer

3-            نگریسته یا مُدرِک Observed

نباید بین نگرنده و نگریسته فاصله باشد. فاصله، حاصل پیش داوری های ماست، با دیدِ موروث از گذشته ها به شئ نگریستن است. اگر با چشم گذشته به شئ نگاه کنیم، آن را چنان که باید، نمی بینیم. از چشم دیگران که در غبار قرون و دهور گم شده اند، آن را بد یا خوب می بینیم. مرده ریگ [وارث] آنان را، که پر از حب و بغض هاست، به شئ نسبت می دهیم؛ بی هیچ سببی در دریافتِ خود ، اسب را حیوان نجیبی می پنداریم و کرکس را زشت. پس آنچه در خور اهتمام است، خود نفسِ نگریستن است و آن، وقتی صحیح است که بین نگرنده و نگریسته اتحاد ایجاد شود، و برخوردی تازه پیش بیاید، و هیچ بودن ، و فقط نگاه کردن، و در حالت تسلیم محض و کسب آگاهی  شناختی که بدون گزینش و انتخاب است: awareness choiceless (آگاهی بدون اختیار و گزینش)، و صید بودن نه صیاد بودن:

عشق می گوید به گوشم پست پست               صید بودن خوشتر از صیادی است                                                   «مولانا»

می بینید که چنین آموزه هایی؛ در عرفان اصیل و قدیم ما هم وجود دارد. در سلامان و ابسالِ جامی هم خواندیم که:

اگر بر دیده ی مجنون نشینی                به غیر از خوبیِ لیلی نبینی

مفهوم این پنج سطر: باید در دیدن های خود تجدید نظر کنیم و دیوار آموخته ها و شنیده ها و عادت ها را فرو بشکنیم.

و با این مقدمات است که این بند جاودانه را می سازد:

۱) کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

۲) کار ما شاید این است،

۳) که در افسون گل سرخ شناور باشیم،

۴) پشت دانایی اردو بزنیم،

۵) دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

گل سرخ نماد کمال، عشق و جذبه هستی است.

مفهوم سطر اول: ما نمی توانیم به راز عشق و معمای هستی پی ببریم.

مفهوم سطر دوم و سوم: ما می توانیم در رمز و رازهای عشق زندگی کنیم ( می توانیم عاشقانه زندگی کنیم.)

مفهوم سطر چهارم :به جایی فراتر از علم و عقل برسیم ( به عشق و اشراق دست یابیم)

سطر پنجم : در این قسمت، ما را به شیفتگی نسبت به زیبایی های جهان آفرینش می خواند و دعوت می کند تا دل خود را در زیبایی و جذبه ی رویش یک برگ، شستشو دهیم و صفا بخشیم.

دل خود را در زیبایی و جذبه ی رویش یک برگ، شستشو دهیم و صفا بخشیم.

مفهوم: با نگریستن به طبیعت به آمادگی و پاکی برسیم آنگاه به دریافت های عمیق دست یابیم.

گیریم دامن گل و همراه گل شویم        رقصان همی رویم به اصل و نهالِ گل                         « مولانا»

۱)            صبح ها وقتی خورشید، در می آید، متولّد بشویم،

۲)            هیجان را پرواز دهیم

۳)            روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجرم گل نم بزنیم…

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *