• ربات کراودفاندینگ دات‌آی‌آر
  • 18 می 20
  • ربات

تامین مالی جمعی نیک‌استارتر

کراودفاندینگ نیک استارتر، سامانه تأمین مالی جمعی؛
تیم‌هایی قدرتمند با پروژه هایی خلاقانه
به ما بپیوندید

۰۹۰۵۸۱۲۳۶۹۷
@nikstarter_pr

تیم نیک استارتر

داستان نیک‌استارتر

به فرخندگی رنج کوتاه کنیم

استارت‌ آپ‌های زار، هوما و دست به رنگ موفق شدند رقمی بیش از برآوردشان «جذب سرمایه» کنند. این استارت آپ‌ها هم اکنون در مرحله جذب سرمایه هستند.

سرش رو بالا آورد. همه صفحات و تب‌های کروم رو بست. از پشت صندلی‌اش بلند شد تا کمی قدم بزنه. همش به مانیتور خیره شده‌بود.

اون بیرون داشت بارون می‌بارید. میزد به شیشه. انگار به قلبش داشت می‌زد و غماشو می‌شست. مثل همیشه استکان دسته‌ دارشو برداشت و رفت آشپزخونه تا از آقا مسلم چایی بگیره. این دفعه اما مثل همیشه موقع خستگی نرفته بود پیش مسلم که بهش بگه: آقا مسلم، یه دونه سفارشی واسمون بریز. این چاییای لب‌ریزته که خستگی به تن آدم نمی‌مونه بعدش.

این دفعه خوشحال بود؛ شایدم ناراحت. خودش هم درست نمی‌دونست.

چایی رو مثل همیشه با دست چپش گرفت و رفت پشت پنجره که بارون رو تماشا کنه.

یه روز سرد پاییزی بود. پاییز تهران اما مثل شهرش سرد و پر از برگ نبود. نسبت به شهرش خیلی سرد نبود.

امروز که خبر جذب سرمایه و موفقیت استارتاپ‌ها رو می‌خوند، فکرش رفت به پنج سال قبل. روزایی که توی دلش داغ این روزا رو داشت. داغی که از نبودن حمایت می‌اومد. داغی که از دیده نشدن می‌اومد. سال‌هایی که داشت جون می‌کَند تا ثابت کنه ایده‌اش خوب و کاربردیه و میشه روش سرمایه‌گذاری کرد.

داغی چایی لبشو سوزوند. به خودش اومد. فکرای بدو باید می‌ذاشت کنار. بالاخره هر چی شده‌بود و نشده‌بود، دیگه امروز باید جشن می‌گرفت.

نهالی که کاشته بود، کم‌کم جوونه می‌زد؛ بار میداد و جون می‌گرفت.

به آسمون بارونی تهران نگاه کرد.

چه روزایی زیر این آسمون گذرونده بود.

یادش اومد که اون اولا که تازه برگشته بود ایران، دلش میخواست یه کار بزرگ بکنه. اون کار بزرگ رو از هر جایی شروع کرده‌بود به بن‌بست خورده بود.

زندگی اون ور  آب اما یه چیزی بهش یاد داده‌بود: یه کارایی هست که مختص ذات آدماست. کارایی که با انرژی و زور و توان جمع انجام میشن. کارایی که قرار نیست تک نفره انجامشون بدیم.

استعدادهای زیادی دور و برش بودند. ذهن‌های جوونی که با هزار تا امید و آرزو میرفتن تو دانشگاه و بعدش مثل یه گلوله داغ می‌خوردن تو دیوار.

اشکال هر چی بود از «خاک» نبود. خاکی که این گل‌ها رو پرورش می‌داد، اما عطر و بو و شکوفه‌زدنش نصیب دیگران میشد.

رعد و برق که زد، یهو یادش اومد که خودش هم یه زمانی داشت اون ور آب شکوفه می‌زد. هر چی بود اون ور باغبونای بهتری داشت. دستشون بازتر بود و بهتر می‌رسیدند بهش.

فقط نمی‌دونست چرا هر بار داره یه کار بزرگ اون ور آب می‌کنه «بغض» می‌کرد.

با همین فکرا بود که برگشته‌بود.

یه چند ماه بعد به سرش زد که خب میشه کاری کرد که دیگه کسی ناامید نباشه. دیگه کسی از ترس سرمایه جذب نکردن کاری رو شروع نکنه. میشه کاری کرد که «امید» جوونه بزنه و زنده بمونه؟

یعنی میشد؟

خب شده بود.

تا همین چند لحظه پیش که خبر خوب رو بهش داده‌بود، تا جایی که یادش می‌اومد بیشتر از ۲۴۰ تا استارتاپ اومده بودن پیشش. بهشون همه جوره کمک کرده بود: از اون رازهای مگوی بازار و پشتک وارو زدن‌های مختلفی که طی این همه سال یاد گرفته بود گفته بود.

از این که چطوری مشتری رو بشناسیم و چطوری اعتمادشو جلب کنیم تا این که چطوری باید تولید کنیم که بصرفمون باشه واسشون حرف زده بود.

مثل یه اوستاکار که می‌خواد همه اسرار کارشو به شاگردش بگه، مثل وقت‌هایی که شاگرد حرف گوش نمی‌کنه و دل اوستا می‌سوزه، دلش خیلی سوخته بود.

از دست بعضی از شاگرداش دلش سوخته بود. داغ موفق کردن بعضی از این جوونا که حتی با همه تلاشاش نخواستند و نشد روی دلش مونده بود.

چی می‌شد اگه میتونست همه اون ۲۴۰ تا تیم رو موفق کنه؟ چی‌ می‌شد اگه به جای ۲۰۰۰ نفر حامی، الان ۲۰ میلیون نفر از کارشون خبر داشتن؟ چی می‌شد اگه همیشه می‌تونست همه جا با افتخار بگه که از زمان به وجود اومدن «نیک‌استارتر» تا همین الان بیشتر از صد هزار تا شغل تو این مملکت به وجود اومده؟ که چند صد هزار تا جوون «امید» رو دوباره ساختن تو این مملکت.

که میشه موند و کار کرد و میشه زیبایی آفرید و میشه کمک کرد.

میشه کاری کرد که داغ به دلمون نمونه.

منبع : نیک استارتر

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *